
میلاد جلیلزاده: دانش اقباشاوی، فیلمساز خوزستانی که سالها پیش با فیلم «تاج محل» برای نخستین بار نام خود را به علاقهمندان سینمای ایران معرفی کرد، سال گذشته با فیلم «اسفند» برای بار دوم توانست مطرح شود؛ فیلمی که درباره یک عملیات موفق از سردار شهید علی هاشمی بود. او در این بین هم چندین بار روی صندلی کارگردانی نشست که عمده آنها بسیار کمتر از تاج محل و اسفند دیده شده بودند. یک اپیزود از فیلمی که ۴ اپیزود داشت و هر کدام را یک نفر کارگردانی کرده بود، یک مینیسریال، یک فیلم تلویزیونی و یک فیلم سینمایی تجربی، تمام این موارد است. نام آن فیلم سینمایی تجربی «زاپاتا» بود که در فضایی بهشدت خاص ساخته شد. زاپاتا داستان یک پسرعمو و دخترعمو است که هر 2 جنوبی هستند و در تهران به عنوان مهاجر زندگی میکنند و علاقه اصلیشان فیلم ساختن است. آنها پس از اینکه برای تأمین بودجه کارشان از هر روشی استفاده میکنند و به بنبست میرسند، تصمیم میگیرند از روشهای پیچیده و عجیبی استفاده کنند. فیلم از همین رهگذر وارد دالان پرهیجانی میشود که آن را فراتر از یک اثر روشنفکری ساده درباره فیلم ساختن 2 جوان میبرد. نکته قابل توجه درباره زاپاتا این است که فیلمبردار آن بازیگرانش هستند. یعنی بازیگران 2 نقش پسرعمو و دخترعمو، هر کدام یک موبایل به دستشان گرفتهاند و از فرد مقابل و باقی صحنه فیلمبرداری میکنند. فیلم مرتب بین تصاویری که این 2 نفر ضبط کردهاند کات میخورد و با یک میزانسن پیچیده تجربی طرف هستیم. زاپاتا با اینکه قبل از فیلم اسفند ساخته شده اما هنوز به نمایش درنیامده است ولی در جشنواره بینالمللی فیلم فجر روی پرده رفت و چنانکه عوامل آن توضیح میدهند، قرار است بهزودی به هر طریقی، چه اکرانهای دانشجویی و چه شبکه نمایش خانگی، روی پرده برود یا در معرض تماشای مخاطبان قرار گیرد. با دانش اقباشاوی، کارگردان فیلم زاپاتا گفتوگویی انجام دادهایم که در ادامه میخوانید.
***
* آقای اقباشاوی! چطور شد شما که معمولاً به عنوان کارگردان «تاجمحل» شناخته میشدید، بعد از این همه مدت، وقتی تصمیم گرفتید یک فیلم سینمایی دیگر بسازید، سراغ سوژه و فضایی مثل زاپاتا رفتید؟
من بعد از تاج محل یک اپیزود از فیلم «هیهات» را ساختم و پس از آن سراغ تولید یک مینیسریال به اسم نامه آخر رفتم که یک ملودرام اقتباسی از رمان کرهای بود و اخیراً دیدم داشت بازپخش میشد. بعد یک فیلم پلیسی ساختم به نام دختر الهام و بعد تصمیم گرفتم فیلمی مستقل با پول خودم بسازم که هزینهاش بسیار پایین باشد. میخواستم به سینمای ایران یک راه جدید برای فیلمسازی نشان بدهم؛ چون در سالی که ما این فیلم را ساختیم متوسط هزینه ساخت یک فیلم سینمایی حدود ۱۸ میلیارد تومان بود. ما نشستیم و با کریم نیکونظر که فیلمنامهنویس و رمان نویس و همینطور همکار شما در رسانه است به این نتیجه رسیدیم قصهای بنویسیم با فضایی که بتوان آن را با هزینه زیر یک میلیارد تومان جمع کرد و در عین حال یک نوآوری فرمی هم داشته باشد. اینطور شد که رسیدیم به ایده فیلم زاپاتا که با ۶۵۰ میلیون تومان توانستیم آن را بسازیم. وقتی فیلم ارزان بسازی در حقیقت توانستهای از سانسور سرمایه فرار کنی. منظورم از سانسور سرمایه این است که دیگر سرمایهگذار نمیتواند برای شما تعیینتکلیف کند. فیلم به قدری ارزان ساخته شده که با همان اکرانهای محدود میتواند پول خودش را دربیاورد.
* البته همانطور که امروز معدل و میانگین هزینه ساخت فیلمها دیگر ۱۸ میلیارد تومان نیست، فیلم شما هم احتمالاً در حال حاضر باید با هزینههای دیگری ساخته شود.
بله! اگر حالا بخواهیم آن را بسازیم حدود ۳ میلیارد تومان هزینهاش خواهد شد.
* طی سالهای اخیر فیلمهای زیادی را در سینمای ایران دیدهایم که موضوعشان خود فیلم ساختن است و به مشکلاتی که فیلمسازان جوان و آرزومند در این زمینه دارند اشاره میکنند. البته کیفیت و زاویه نگاه همه این فیلمها یکسان نیست اما موضوعی که توجه را جلب میکند، همین دغدغه مشترک است. فکر میکنید چرا چنین تبی بالا گرفته است؟
به خاطر اینکه به قدری سرمایه بر مناسبات سینمای ایران مسلط شده که هر فیلمسازی در حال فرار از سانسور سرمایه است و یکی از دغدغههای اصلی فیلمسازان این شده که چطور پول جور کنم تا فیلمشان را بسازند. مضافاً اینکه شخصیت اصلی فیلم ما فقط علاف پول فیلمسازیاش نبود. او مشکل دنداندرد داشت، پول پیش خانه نداشت، به هزار گرفتاری دیگر دچار بود و کلاً لنگ پول مانده بود و حتی میخواست به لبنان برود تا آنجا کار کند. کلا یک رویایی در حال سرکوب شدن است. آنها از شهرستان به تهران آمدهاند تا به جایی برسند یعنی در اینجا مهاجرند اما حالا میبینند تلاششان نتیجهای نداده و از این مهاجرت هم کم و بیش پشیمان شدهاند. او یک جوان است که در نظام بیرحم سرمایهداری بزرگ، به هر جای جهان که برود گرفتار است. در اول فیلم حتی به فکر خودکشی میافتد. یعنی فیلم با خودکشی او شروع میشد.
* در خارج از کشور که به جشنوارهها رفتید، برخورد مخاطبان با فیلمتان چطور بود؟
استقبال خارجی خیلی خوبی شد. افراد زیادی خصوصاً در اکرانهای دوم و سوم فیلم حضور پیدا کردند، چون برایشان سرگرمکننده بود و با آن ارتباط برقرار میکردند. با اینکه مثلاً در جمهوری چک با زیرنویس چکی و انگلیسی فیلم پخش میشد در خیلی جاها به اتفاقات داخل آن واکنش نشان میدادند و میخندیدند. در استرالیا، داکا و یا سوئد هم فیلم را با زیرنویس دیدند اما از آن استقبال شد. من برایم این واکنشها جالب بود، چون میدیدم جایی که باید بخندند، میخندیدند و جایی که باید بترسند، میترسیدند و خیلی از جاها دست میزدند. آنها میگفتند ما از سینمای ایران انتظار فیلمهای فان نداشتیم. به نظرشان فیلمهای سینمای ایران خیلی غمگین و اندوهگین و با ریتم کند و شاعرانه بود. دیدن این حس و حال و لحن شاد و اصطلاحا شنگول تصوراتشان را نسبت به آنچه از سینمای ایران میشناختند، یعنی مثلا با سینمای کیارستمی که یک سینمای آرام و شاعرانه و غزلوار است، تغییر میداد.
* البته سینمای ایران فقط کیارستمی یا افرادی از این قبیل نیست، منتها آنها آشنایی چندانی نداشتهاند. به هر حال چه شد که اول زاپاتا را ساختید و بلافاصله بعد از آن سراغ اسفند رفتید؟ اسفند خیلی با این فیلم فرق دارد؛ پروداکشن عظیمی در اسفند استفاده شده حال آنکه زاپاتا یک فیلم کاملاً کوچک و کم خرج است.
من یک بار زندگی میکنم و دوست دارم ژانرهای مختلف سینمایی را تجربه کنم. تاج محل هم به عنوان یک رئالیسم اجتماعی یا یک رئالیسم شاعرانه با اسفند و این فیلم فرق میکند. فیلم دختر الهام هم که تلویزیونی و پلیسی بود، با بقیه موارد فرق دارد.
* البته یک تشابهی را میتوان بین زاپاتا و اسفند پیدا کرد که وجود اسلحه است. حتی در قسمتی از فیلم، قهرمانهای داستان به سر قبر کیارستمی میروند و به او میگویند تو اگر اسلحه داشتی زجرکشت نمیکردند؛ انگار طعنههایی به سینمای روشنفکری هم زدهاید.
این از یک نگاه واقعبینانه میآید و آن این است که آدمها باید بتوانند از خودشان دفاع کنند. یک جا هم میگوید دموکراسی یعنی صلح مسلحانه. این با آن نگاه اصل عدم قطعیتی که داخل فضای روشنفکری غربی هست و در تفکر امثال کارل پوپر دیده میشود، مقداری زاویه دارد و تا حدودی هگلی و مبتنی بر تضاد است. یک جایی تضاد وجود دارد، باید هفتتیر بکشی و فرو کنی در حلق طرف و داخل یخچال زندانیاش کنی تا بتوانی به حقت برسی. البته این فیلم هم به نوعی خودش جزو سینمای روشنفکری به حساب میآید.
* یک جایی هم به سینمای تجاری طعنههایی میزنید.
بله! وسط اینها یک سینمای سوم هست. گلوبر روشا که برزیلی بود، در دهه ۶۰ میلادی یک مانیفست دارد به نام سینمای سوم یا زیباییشناسی پابرهنگان. او توصیهاش به فیلمسازان آمریکای لاتین و فیلمسازان خاورمیانهای که بین 2 سینمای اول که سینمای هالیوودی برای بورژواها، سلطنتیها و اینهاست و سینمای دوم برای خردهبورژوا و روشنفکرهاست و در اروپا بیشتر مورد توجه بوده و اگر دقت کنیم بیشتر جشنوارههای هنری کمجان و کمخون و غیرمعترض اروپایی هستند، این است که یک نوع سوم سینما پیدا کنیم. سینمای سوم معترض است که مساله اجتماعی را صریح میگوید. زیباییشناسیاش مثل کوچه و بازار است و گلوبر روشا آن موقع در برزیل این را گفت که یک دورهای در سینمای آرژانتین، مکزیک، کوبا و باقی آمریکا لاتین میشد نمونههایش را دید. من خیلی به این نگاه گلوبر روشا علاقهمند بودم؛ چیزی که به قول شما نه سینمای تجارتی است و نه سینمای سوسولی، بلکه یک سینمای مردمی و گرم و جدی است.
* باز هم به این سبک فیلم خواهید ساخت؟
بستگی به بازار دارد. من این فیلم را ساختم تا نشان دهم با ۶۵۰ میلیون تومان هم میتوانم فیلم بسازم و با چند ده میلیارد هم میتوانم اسفند را بسازم. میخواستم ثابت کنم اینطور نیست که ما فیلمسازی بلد نیستیم. اگر چند ده میلیارد جور نشود که اسفند بسازیم، با موبایل میسازیم. مثل فلسطینیها که اگر اسلحه و موشک را از آنها بگیری با سنگ از خودشان دفاع میکنند، از ما هم اگر اسلحه و موشک را بگیرند با موبایل فیلم میسازیم.
* به فکر این هم بودید که داخل ایران چه نوع استقبالی از کار شما میشد؟
خود شما غیر از آقایان جیرانی و عیاری که فیلم را در نمایش خصوصی برایشان نمایش دادیم، جزو نخستین ایرانیهایی هستی که فیلم زاپاتا را دیدند. اجازه بده این بار من از تو سوال بپرسم. میخواهم ببینم نظرت چه بود؟ واقعاً بیتعارف، سرگرمت کرد؟ درگیرت کرد؟ به عنوان یک فیلم آن را پذیرفتی؟
* حقیقتش را بخواهید من به داخل سالن رفتم که یک فیلم خارجی را ببینم اما ظاهراً سالن را اشتباه انتخاب کرده بودم. چند لحظه نشستم تا ببینم سراغ چه فیلمی آمدهام، در ضمن فکر میکردم اگر بلافاصله بلند شوم نظم سالن به هم میخورد. من نه اسم کارگردان را دیدم و نه ابتدائا میفهمیدم ماجرا چیست. اول کار فکر کردم با یک ادا اطوار روشنفکری تجربی که این روزها زیاد میبینیم و مثلاً یک کار اصطلاحا انجمنی طرف هستم. کمی که جلو رفت، احساس کردم کارگردان این فیلم احتمالاً قبل از این کار کرده باشد و غیرحرفهای نیست، بنابراین نرفتم و نشستم نگاه کردم. از یک جایی به بعد دیگر فهمیدم که با یک کار فکر شده و جالب طرف شدهام و با آن صلح کردم و نشستم تا لذت ببرم.
تمام تلاش من هم همین بود. ما میخواستیم تجاهلالعارف کنیم. میخواستیم یک فیلم ماکیومنتری بسازیم. یعنی بهشدت ادای این را دربیاوریم که آماتور هستیم اما کار در واقع فکر شده بود. این خیلی سخت محقق میشد. ما ۴۵ روز تمرین کردیم تا فیلمی بسازیم که بگوییم آماتور هستیم و به قول تو سینمای جوانی هستیم و کار شبیه فاند فوتیجها دربیاید. (Found footage یا ویدئوی پیدا شده، یک ژانر فیلم است که در آن تمام یا بخشی از اتفاقات داستان از طریق ویدئوهایی که توسط شخصیتهای داستان ضبطشده یا در حال ضبط است، روایت میشود). از نمونههای دیگر این نوع فیلمسازی میشود به جادوگر بلر اشاره کرد یا F for Fake اثر ارسن ولز.
* یک نکته جالب دیگر که به ذهن من رسید کلیشهشکنیهای شما در این فیلم بود. به نظر کار سادهای میرسد اما در واقع سخت است که کسی درباره خود سینما فیلم بسازد و وارد فضای روشنفکری شود اما در دام کلیشههای همیشگی نیفتد. مثلاً در صحنهای از فیلم دختر و پسر داستان به یک ساندویچی میروند که در آن تابلوی عکس حاج قاسم سلیمانی نصب است. انگار فیلم به هیچ کدام از احتیاطهای روشنفکری وقعی نگذاشته باشد. جالب است که با این وجود توانستید حتی نظر مخاطب خارجی را جلب کنید.
بله! حتی آن ساندویچی هم «ساندویچی حلال» است. البته خارجیها خیلی از آن نکات انضمامی ایرانی را از این فیلم متوجه نمیشوند اما کلیتی که ما نشان دادیم چنین چیزی بود. فیلم با صحنهای که پسرک داستان میخواهد خودکشی کند شروع شد و در پایان او میگوید «بک یا الله». یعنی از خدا میخواهد که معجزهای بفرستد و دریچهای بگشاید. این همه آن چیزی بود که ما میخواستیم بگوییم.