آراز مطلبزاده: سالهای مدیدی است شبکه نمایش خانگی مملو شده از بازنمایی زندگیهای غیرواقعی. با این حال به نظر میرسد پرویز شهبازی - یکی از مولفترین و کمحرفترین صداهای سینمای ایران - با اولین سریال خود، «مو به مو» اندکی این جو غالب را مخدوش ساخته است. سریال«مو به مو» نهتنها ادامهای منطقی از کارنامه سینمایی او است، بلکه یک اتفاق تازه علیه کلیشهها، یک روایت تماشایی از فرسایش طبقه متوسط و در عین حال، نخستین باری است که سینمای مولف ایران با قدمی مطمئن وارد فضای سریالسازی میشود. «مو به مو» روایتی است از یک سقوط تدریجی، نه فاجعه یکشبه و دلخراش؛ داستان خندهای تلخ است، نه گریهای اغراقآمیز و در نهایت، داستان یک مرد عادی به نام منصور است که در باتلاق بقا، هر روز یک ذره از خود را فراموش میکند؛ گاه برای پرداخت یک بدهی کلان، گاه برای نجات یک رابطه، گاه هم فقط برای اینکه فردا هم نفس بکشد. اهمیت اصلی سریال «مو به مو» فراتر از جنبههای هنری، در لایههای اجتماعی و فرهنگی آن نهفته است، جایی که پرویز شهبازی با دقتی هنری، نبض جامعه ایرانی را در دوران شرایط سخت اقتصادی به تصویر میکشد. در این نوشتار بر آن هستیم به بررسی ابعاد مختلف اهمیت این سریال بپردازیم و روزنههای امیدوارانهای را که سریال «مو به مو» گشوده است مورد بازخوانی قرار دهیم.
* سینمای رئالیستی شهبازی
پرویز شهبازی هرگز قصد نداشت سینما را شلوغتر کند. او همواره دنبال سینمایی «کمتر اما عمیقتر» بود؛ سینمایی که بتواند در سکوت، در نگاه، در حرکت دست ظریف، داستانی را روایت کند. از همان فیلم بلند نخستش، «مسافر جنوب» (۱۳۷۵) - اثری که بسیاری از مخاطبان جوان امروز آن را ندیدهاند - نشان داد استعدادی دارد که واقعگرایی را با ظرافت روانشناختی ترکیب میکند اما نقطه عطف واقعی کارنامهاش، «نفس عمیق» (۱۳۸۲) بود؛ فیلمی که نهتنها یکی از مهمترین آثار معاصر سینمای ایران محسوب میشود، بلکه زبانی کاملاً جدید برای روایت دردهای نسل جوان دهه 80 ایجاد کرد: زبانی بیسخنرانی، بیشعار و سرشار از سکوتهایی که بیش از هر دیالوگ، معنا میآفریدند. شهبازی، برخلاف جریان غالب همزمانانش، هرگز به شخصیتهای قطعی - قهرمان یا شرور - علاقهمند نبود. او مردم «خاکستری» را دوست داشت: انسانهایی که در لبه اخلاق و بقا تعادل میجویند، نه از بدی فرار میکنند و نه در خوبی غرق میشوند. این نگاه، در فیلمهایی چون «در بند»، «مالاریا» و «طلا» تثبیت شد و شهبازی را به استاد مسلم رئالیسم شهری و فضاهای درونی طبقه متوسط بدل کرد. پرویز شهبازی که همواره گزیدهکار بوده و هر چند سال یکبار سینمای ایران را شگفتزده کرده، این روزها فیلم «رکسانا» را آماده اکران دارد؛ فیلمی که در بخش ویژه چهلوسومین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد و استقبال مخاطبان و منتقدان را در پی داشت.
حالا با ورود به سریالسازی، شهبازی فرصتی یافته تا این رئالیسم تماشایی را نه در ۹۰ دقیقه محدود سینما، بلکه در نفسکشیدنی طولانی و چند قسمتی، با عمق بیشتری کاوش کند. 3 قسمت ابتدایی «مو به مو» نشان میدهد سینمای مولف میتواند حتی در فضایی با قوانین تجاری متفاوت - جایی که سرعت، هیجان و کلیشه اولویت دارند - همچنان صدای خود را حفظ کند. شهبازی در این سریال همان وسواس سینماییاش را به ارث برده: ریتمهای محاسبهشدهای که گویی هر قطع تدوین، ضربان قلب منصور است؛ کادربندیهای دقیقی که حتی یک نگاه از پشت شیشه ماشین، حجمی دراماتیک خلق میکند؛ دیالوگهایی طبیعی که گویی از خیابانهای تهران جمعآوری شدهاند؛ و فضاسازیای که خود به شخصیتی مستقل تبدیل میشود - شهری که با ترافیک خفهکننده و نورهای سرد نئون، نمادی از آشفتگی درونی شخصیتهاست. حتی سکانسهای کابوسوار آغازین - جایی که مرز میان واقعیت و خیال محو میشود - با جلوههای ویژه ساده اما تأثیرگذار، حس کلاستروفوبیا (گیر افتادن روانی) را به بیننده منتقل میکنند. این انتقال موفقیتی هنری است، چرا که حتی در جزئیات صداگذاری، تدوین و موسیقی مینیمال بابک میرزاخانی میتوان دید که چگونه شهبازی سعی کرده یک کابوس روانی را به یک شکل بصری و شنوایی دلچسب و در عین حال دردناک ارائه دهد. برای کسانی که سینما را جدی دنبال میکنند، «مو به مو» نه یک سریال، بلکه یک دعوت به بازخوانی سینمای مولف در قالب جدید است؛ سینمایی که در فضای سریال ضعیف نمیشود، بلکه گسترش مییابد.
* بازگشت به خاک واقعیت از اگزوتیسم طبقاتی
در دهه گذشته سریالهای نمایش خانگی ایران 2 قطب خطرناک خلق کردهاند: یکی، طبقه مرفه اغراقآمیز با خانههایی که هیچکس در آنها زندگی نمیکند و دیگری، حاشیهنشینی مظلومنما که فقیر را نه انسانی پیچیده، بلکه یک ابژه بصری صرف - گاه برای ایجاد هیجان، گاه برای بروز «همدلی تصنعی » - نشان میدهد. در این بین طبقه متوسط شهری - ستون فقرات جامعه ایران – به کام سکوت فرو رفت؛ طبقهای که در سالهای پس از تحریمها، تورم دو رقمی و بیکاری پنهان، به آرامی زیستش متزلزل شده است. شهبازی به جای نگاه بالا به پایین یا پایین به بالا، دوربین را به سوی آشپزخانههای تنگ، ماشینهای قدیمی، ترافیک خفهکننده و موبایلهایی که در آنها هر تماس تلفنی، معضلی جدید ایجاد میکند، میگرداند. در این سریال، تورم و بدهی پسزمینه نیستند؛ آنها نیروی محرکه روایت هستند. هر بحث خانوادگی، هر تصمیم اخلاقی، هر سکوت عاشقانه، زیر سایه این فشارها شکل میگیرد. این واقعگرایی آنقدر دقیق است که گاه بیننده نمیفهمد آیا این یک سریال است یا برشی از زندگی خودش.
در همین واقعگرایی، شهبازی از اگزوتیسم طبقاتی فاصله گرفته است. او نه به زندگی لوکس علاقه دارد، نه به مظلومیت تصنعی. او به دردهای روزمره علاقه دارد؛ کرایهای که 2 هفته دیر پرداخت شده، شامی که دوباره تخممرغ است، تماسی که از طلبکار میآید و نفسها را میبندد. این نگاه، «مو به مو» را به اثری حقیقتاً اجتماعی تبدیل میکند؛ اثری که بدون شعار، بدون موعظه و بدون نگاه متعالی، نبض جامعه ایرانی را در شرایط بد اقتصادی ثبت میکند. به یک معنا، این سریال میتواند گویای این واقعیت باشد که مخاطب ایرانی دیگر به دنبال هیجان لحظهای نیست؛ او به دنبال حقیقتی است که در زندگیاش آن را لمس میکند.
* یک بلک کمدی تمامعیار
«مو به مو» داستان منصور است؛ مردی میانسال که در دام بدهیها، شکستهای کسبوکار و مشکلات خانوادگی گیر کرده اما این سریال برخلاف انتظار یک ملودرام دلخراش نیست، بلکه درامی سرد است با فضایی مالیخولیایی و پالت رنگی غالب آبی؛ رنگی که نهتنها در نورپردازی شهر، بلکه در لباسها، چهرهها و حتی نگاههای منصور دیده میشود. این رنگ، نمادی از یخزدگی عاطفی است: منصور دیگر نمیتواند احساس کند، چون احساس کردن، در شرایط او یعنی شکست. سریال از همان قسمت اول، تم کمدی سیاه خود را مشخص میکند؛ نوعی کمدی که از ناامیدی میروید، نه از شوخی. برای مثال، سکانسی که منصور در باران میایستد و دعا میکند که باران دیگر نیاید، ولی شخصیت دیگری به او میگوید: «حق نداری!». این لحظه هم تلخ است، هم بامزه و هم واقعگرایانه. شهبازی از تکرار و موتیف به عنوان ابزار معنایی استفاده میکند: صحنههای ماشین، بارانهای مداوم، کابوسها و حتی رفتار تکرارشونده پسرش (مثل بالش زدن به سر پدرش)، همگی حس گیر افتادن در چرخهای بیپایان را القا میکنند. این تکرار نه همچون غالب سریالها از کمبود ایده، بلکه از عمق نگاه روانشناختی نشأت میگیرد. البته برخی سکانسها مانند فلاشبکهای طولانی با ریش گاه ناهماهنگ به نظر برسند. با این حال این ناهمواریها، «مو به مو» را انسانیتر و رئالیستیتر میکند. سریال با همه کندهرویهایش، از خط روتین سریالهای ایرانی فاصله میگیرد و فضایی منحصربهفرد میسازد؛ فضایی که در آن کمدی، اخلاق و درد، در هم تنیدهاند. حتی حرکت منصور به سمت ایستگاه اتوبوس، گذر از کنار موش در فاضلاب، و... همگی بخشی از این زیباییشناسی رئالیستی شهبازی هستند که از معضل روزمره سرچشمه میگیرد.
* شهر به مثابه یک شخصیت
در سریال «مو به مو»، تهران تنها لوکیشن داستان نیست، بلکه همراهی همنفس و همدرد با شخصیتهاست. پرویز شهبازی - که همواره در آثارش به فضاهای شهری به عنوان بازتابی از درون انسانها نگاه داشته - در این سریال شهر را به عنصری زنده و هممعنا با روایت تبدیل کرده است. ترافیکهای آرام اما پایانناپذیر، ساختمانهای در حال ساخت در لبه جادهها، نورهای سرد و مهآلود شب و حتی صدای ملایم باران، همگی با دقتی ظریف در خدمت فضاسازی قرار گرفتهاند. این تهران، شهری است که بیننده در آن چهره روزمره زندگی را میبیند: نه درخشان، نه اغراقآمیز، بلکه صادق و نزدیک به تجربه واقعی بسیاری از خانوادههای متوسط. آپارتمان منصور، با دیوارهایی که رنگش کمکم کهنه شده و آشپزخانهای که فضایش تنها گنجایش گرمی یک شام ساده را دارد، تصویری آشنا و دلنشین از زندگی عادیترینهاست. شهبازی در این اثر از رنگها بهگونهای شاعرانه استفاده کرده است. پالت سرد و آبی غالب سریال، نه برای القای تنهایی دردناک، بلکه برای ایجاد هماهنگیای آرام و درونگرا با حالت شخصیت اصلی به کار رفته است. این رنگ در نورپردازی، در لباسها و حتی در نگاههای ساکن منصور دیده میشود و بهتدریج، فضایی یکدست و در عین حال عمیق خلق میکند. باران نیز در «مو به مو»، همچون بسیاری از آثار شهبازی، عنصری تکرارشونده است اما این تکرار بیش از آنکه نماد بحران باشد، یادآور تداوم زندگی و پافشاری بر ادامه روزهاست. حرکت در شهر -چه با ماشین، چه پیاده - همیشه با آرامشی تأملبرانگیز همراه است، گویی هر سفر داخلی فرصتی برای بازنگری در زندگی است. یکی از جذابترین نمونههای این فضاسازی هوشمندانه، سکانسی است که منصور در شب به ایستگاه اتوبوس میرود؛ فضایی ساکت، با نورهای ملایم و سکوتی که گویی تنها برای اوست. در اینجا شهر دیگر فقط پسزمینه نیست، بلکه فضایی است که به شخصیت اجازه میدهد با خودش روبهرو شود. این رویکرد نشاندهنده توانایی بالای شهبازی در استفاده از فضای شهری بهعنوان ابزاری روایی است؛ بدون نیاز به دیالوگ فراوان یا موسیقی تحمیلی. «مو به مو» با این زیباییشناسی ساده و صادق، موفق شده فضایی خلق کند که هم تهران را نشان میدهد و هم از زندگی در آن میگوید؛ نه با شعار، بلکه با نگاهی ظریف، آرام و بسیار انسانی.
* یک تیم قوی در خدمت روایت شنیدنی
اگر «مو به مو» تا این حد تأثیرگذار است، بخش عمدهای از این موفقیت متعلق به کست باورپذیر آن است. میرسعید مولویان در نقش منصور، نشان میدهد که یکی از بااستعدادترین بازیگران نسل خود است. او از اغراق دوری میکند؛ به جای فریاد، از سکوت، نگاه و لرزش دستان استفاده میکند. بازیاش مبتنی بر «عدم بازی» است؛ نوعی حضور که گویی منصور واقعی در فریم نشسته است. هانیه توسلی نیز با بازگشتی ظریف پس از وقفه، لایههای عاطفی پیچیدهای به روابط خانوادگی میافزاید اما شاید جالبترین حضور، بچه ایلیا (با بازی مهدیار کلایی) باشد؛ کودکی که نه مصنوعی است، نه اغراقآمیز، بلکه با دیالوگهای هوشمندانهای که شهبازی به او داده، شخصیتی مستقل خلق کرده است. تیم فنی نیز - از فیلمبرداری گرفته تا تدوین - همگی در خدمت ایجاد اتمسفری یکپارچه هستند. حتی راهحلهای فنی ساده مثل استفاده از ماشینی ثابت با پسزمینه گرین اسکرین، با وجود محدودیتها، بهخوبی در خدمت فضای مالیخولیایی سریال قرار گرفتهاند. سریال «مو به مو» بدون زیادهگویی نشان میدهد چگونه فشارهای اجتماعی میتوانند افراد را به سمت تصمیمات غیراخلاقی سوق دهند، که این امر خود میتواند مدخل یک بحث مفصل در باب اخلاق، حقوق، جامعهشناسی و... باشد که محل بحث این نوشتار نیست. «مو به مو» با ترکیب هنر و واقعیت، اهمیت خود را به عنوان یک نقطه عطف در تاریخ سریالسازی ایران تثبیت میکند. در نهایت اهمیت سریال «مو به مو» در تأثیر بلندمدت آن بر فرهنگ و صنعت سینمای ایران نهفته است، جایی که پرویز شهبازی با این اثر، پلی بین سینمای هنری و مخاطبان عام زده و آیندهای روشن برای محتوای مستقل ترسیم کرده است. این سریال که تاکنون 3 قسمت آن پخش شده و با استقبال منتقدان و مخاطبان روبهرو شده، میتواند الگویی برای کارگردانان دیگر باشد تا از فرمولهای تجاری فاصله بگیرند و به سمت روایتهای عمیقتر حرکت کنند. اهمیت فرهنگی آن در بازتاب چالشهای جامعه در روزهای سخت اقتصادی است، جایی که طبقه متوسط برای بقا، سختیها و مرارتهای متعددی را متحمل میشود. علاوه بر این، موفقیت «مو به مو» در پلتفرم شیدا، که با تمرکز بر آثار هنری سهم بازار خود را افزایش داده، نشاندهنده تغییر سلیقه مخاطبان است؛ مخاطبانی که حالا به دنبال محتوایی هستند که نهتنها سرگرم کند، بلکه فکر را تحریک کند. در مجموع «مو به مو» نشان میدهد که چگونه همه عناصر سینما - حتی جزئیترینها- میتوانند در خدمت یک دیدگاه هنری واحد قرار گیرند و این شاید بزرگترین پیام این سریال باشد: هنر حتی در شرایط سخت، میتواند صدایی عمیق، هوشمند و انسانی داشته باشد.
نگاهی به سریال «مو به مو» به کارگردانی پرویز شهبازی
جوانه امید از دل رنج
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها