رضا رحمتی: جنجالهای اخیر دونالد ترامپ درباره گرینلند و روابط ایالات متحده با دانمارک، بار دیگر توجه افکار عمومی و نخبگان سیاسی را به پهنهای جلب کرد که تا همین ۲ دهه پیش، بیشتر به عنوان سرزمینی یخزده، دورافتاده و کمجمعیت شناخته میشد. آنچه امروز گرینلند را از یک منطقه حاشیهای به یک «هاتاسپات ژئوپلیتیک» بدل کرده، نه یک عامل واحد، بلکه همزمانی چند روند بزرگ جهانی است: تغییرات اقلیمی، رقابت قدرتهای بزرگ، تحول در مسیرهای حملونقل جهانی و نیاز فزاینده اقتصادهای پیشرفته به منابع راهبردی جدید. این یادداشت نشان میدهد چگونه گرینلند در تقاطع این روندها قرار گرفته و از یک قلمرو فراموششده به یکی از نقاط کلیدی نظم در حال گذار جهانی تبدیل شده است.
* گرینلند در نظم در حال گذار؛ جغرافیا دوباره معنا مییابد
پس از پایان جنگ سرد، بسیاری از نظریهپردازان روابط بینالملل تصور میکردند اهمیت جغرافیا در برابر فناوری، جهانی شدن و قدرت نرم، رو به افول است اما تحولات ۲ دهه اخیر، بویژه رقابت آمریکا و چین و بازگشت منطق ژئوپلیتیک سخت، نشان داد جغرافیا نهتنها نمرده، بلکه با اشکال جدیدی بازگشته است. گرینلند دقیقاً مصداق همین بازگشت است.
این جزیره عظیم که میان آمریکای شمالی، اروپا و قطب شمال قرار گرفته، موقعیتی منحصربهفرد در کنترل مسیرهای هوایی، دریایی و حتی فضایی دارد. نزدیکی آن به مسیرهای بالقوه کریدورهای قطبی و قرار گرفتن در حاشیه شمالی اقیانوس اطلس، به گرینلند نقشی میدهد که نهتنها در معادلات منطقهای، بلکه در موازنه قدرت جهانی اهمیت دارد.
* رقابت قدرتهای بزرگ؛ گرینلند بهمثابه صفحه جدید شطرنج
آنچه اهمیت دارد، ورود گرینلند به منطق رقابت قدرتهای بزرگ است. ایالات متحده، چین و روسیه هر یک با انگیزههای متفاوت اما مکمل، نگاه خود را به این منطقه دوختهاند. ایالات متحده، گرینلند را بخشی از عمق راهبردی خود در نیمکره غربی و سپر دفاعی در برابر تهدیدات روسیه و چین میداند. پایگاه هوایی «توله» (Thule) نهتنها برای سامانههای هشدار زودهنگام موشکی اهمیت دارد، بلکه بخشی از معماری امنیت فضایی و سایبری آمریکا نیز محسوب میشود. از این منظر، حساسیت ترامپ (حتی اگر در قالبی جنجالی و غیرمتعارف مطرح شود) ریشه در یک منطق ژئوپلیتیک عمیقتر دارد.
چین، هرچند بازیگری غیرقطبی است اما از طریق مفهوم «جاده ابریشم قطبی» تلاش کرده حضور اقتصادی و علمی خود را در مناطق شمال جهان گسترش دهد. سرمایهگذاری در معادن، زیرساختها و پروژههای تحقیقاتی گرینلند، بخشی از راهبرد کلان پکن برای تنوعبخشی به مسیرهای تجاری و کاهش وابستگی به گلوگاههای سنتی مانند مالاکا و سوئز است. روسیه نیز که طولانیترین خط ساحلی قطبی را در اختیار دارد، تحولات گرینلند را از منظر توازن قوا در قطب شمال دنبال میکند. مسکو نگران آن است تقویت حضور آمریکا و ناتو در گرینلند، آزادی عمل روسیه در مسیر دریای شمال را محدود کند.
* کریدورهای نوظهور؛ انقلاب خاموش در حملونقل جهانی
یکی از مهمترین ابعاد ژئوپلیتیک گرینلند، نقش کریدورهای نوظهور قطبی در بازتعریف تجارت جهانی است. ذوب تدریجی یخهای قطب شمال، امکان استفاده فصلی - و در آینده شاید دائمی - از مسیرهای جدید دریایی را فراهم کرده است. مسیرهای قطبی میتوانند فاصله میان شرق آسیا و اروپا را ۳۰ تا ۴۰ درصد کاهش دهند. این کاهش مسافت، به معنای کاهش چشمگیر هزینههای حملونقل، زمان انتقال کالا و وابستگی به گلوگاههای ژئوپلیتیک پرریسک است. در چنین شرایطی، گرینلند میتواند به عنوان یک گره لجستیکی، ایستگاه پشتیبانی یا مرکز نظارت بر این مسیرها ایفای نقش کند.
برخلاف کانال سوئز یا تنگه هرمز که در معرض تنشهای سیاسی و نظامی هستند، کریدورهای قطبی در نگاه نخست «کمریسکتر» به نظر میرسند اما همین ویژگی، رقابت برای کنترل و نظارت بر آنها را تشدید میکند. هر قدرتی بتواند در این مسیرها نفوذ بیشتری داشته باشد، در واقع بر بخشی از شریانهای آینده تجارت جهان تسلط یافته است.
* منابع راهبردی؛ گرینلند به عنوان انبار قرن بیستویکم
گرینلند تنها یک موقعیت جغرافیایی نیست؛ این سرزمین دارای ذخایر قابلتوجهی از عناصر نادر خاکی، اورانیوم، روی و دیگر مواد معدنی حیاتی است. در جهانی که گذار به انرژیهای پاک، خودروهای برقی و فناوریهای پیشرفته شتاب گرفته، این منابع اهمیت مضاعفی یافتهاند. کنترل یا دسترسی مطمئن به این مواد، بخشی از رقابت راهبردی میان آمریکا و چین است. در این چارچوب، گرینلند میتواند به یکی از میدانهای اصلی امنیت زنجیره تأمین جهانی تبدیل شود. دانمارک و دولت محلی گرینلند نیز بخوبی آگاهند این منابع میتواند اهرم چانهزنی سیاسی و اقتصادی آنها را افزایش دهد.
* حاکمیت دانمارک و معضل بازیگران کوچک
یکی از نکات ظریف اما مهم در بحث گرینلند، وضعیت دانمارک به عنوان یک قدرت متوسط است که ناگهان خود را در مرکز رقابت قدرتهای بزرگ میبیند. دانمارک از یکسو باید حاکمیت و منافع خود را حفظ کند و از سوی دیگر، نمیتواند فشار آمریکا یا جذابیت سرمایهگذاری چین را نادیده بگیرد. در عین حال، جامعه محلی گرینلند نیز به دنبال استقلال بیشتر و بهرهبرداری اقتصادی از موقعیت جدید خود است. این وضعیت، نمونهای کلاسیک از چالش بازیگران کوچک در عصر رقابت قدرتهای بزرگ است؛ جایی که فرصت و تهدید به طور همزمان افزایش مییابد.
* گرینلند به مثابه آزمایشگاه نظم آینده
گرینلند امروز بیش از آنکه موضوع یک جنجال رسانهای یا اظهارنظر جنجالی یک رئیسجمهور باشد، آیینهای از تحولات عمیقتر نظم جهانی است. رقابت قدرتهای بزرگ، تغییرات اقلیمی، انقلاب در حملونقل و اهمیت فزاینده منابع راهبردی، همگی در این نقطه جغرافیایی به هم میرسد.
گرینلند نه یک استثنا، بلکه نمونهای پیشرو از آینده ژئوپلیتیک جهان است؛ آیندهای که در آن مناطق حاشیهای دیروز، به کانونهای رقابت فردا تبدیل میشوند و کریدورهای نوظهور، نقشه قدرت و ثروت را بازترسیم میکنند. در چنین جهانی، فهم گرینلند به معنای فهم بخشی از منطق نظم در حال تولد قرن بیستویکم است.
* سیاست استعماری شخصیسازی ترامپ
سیاست ترامپ در قبال گرینلند، هرچند در ظاهر بازتابدهنده توجه آمریکا به اهمیت فزاینده این پهنه ژئوپلیتیک است اما از حیث شیوه و چارچوب تحلیلی، با کاستیهای جدی همراه خواهد بود. رویکرد شخصیسازیشده و تجاریمحور ترامپ که اوج آن در طرح ایده «خرید گرینلند» نمود یافت، عملاً پیچیدگیهای حقوقی، هویتی و سیاسی این سرزمین را نادیده گرفت. گرینلند نه یک دارایی قابل معامله، بلکه قلمرویی با جامعه بومی، ساختار خودگردان و پیوندهای تاریخی با دانمارک است. طرح چنین پیشنهادی، بدون توجه به حساسیتهای حاکمیتی و جایگاه حقوق بینالملل، بیش از آنکه قدرت راهبردی آمریکا را تقویت کند، به تضعیف تصویر آن به عنوان یک بازیگر مسؤول در نظم جهانی انجامیده و فضای مانور دیپلماتیک واشنگتن در شمال اروپا را محدود کرده است.
افزون بر این، سیاست ترامپ در قبال گرینلند فاقد پیوست نهادی و چندجانبهگرایانه است؛ ضعفی که در شرایط رقابت فزاینده قدرتهای بزرگ، هزینههای راهبردی بالایی به همراه دارد. تمرکز بیش از حد بر منطق معاملهگری و بیاعتنایی به سازوکارهای همکاری با متحدان سنتی (بویژه دانمارک و ناتو) موجب شد آمریکا فرصت تبدیل گرینلند به بستری برای اجماعسازی راهبردی در قطب شمال را از دست بدهد. در حالی که چین و روسیه با صبر راهبردی و بهرهگیری از ابزارهای اقتصادی و نهادی، حضور خود را در مناطق پیرامونی تقویت میکنند، سیاستهای شتابزده و نمادین ترامپ بیش از آنکه پاسخگوی رقابت بلندمدت باشد، نشانهای از فقدان یک استراتژی منسجم قطبی است؛ استراتژیای که بتواند ژئوپلیتیک، اقتصاد و ملاحظات زیستمحیطی را در یک چارچوب پایدار به هم پیوند دهد و با توجه به اجماع جهانیای که اینک درباره گرینلند به وجود آمده است، بعید است ترامپ بتواند ایدههای خود را عملیاتی کند.
نگاه
گرینلند؛ از حاشیه منجمد تا کانون رقابت ژئوپلیتیک
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها