18/دی/1404
|
01:50
نگاهی به دفتر شعر «وصیت و صبحانه» اثر حسین صفا

دوراهی فلسفه و عشق غمگین

م. الف. نیساری:‌ انتشارات نیماژ در یکی دو دهه اخیر چون انتشارات فصل پنجم و سوره مهر و شهرستان ادب، گوی سبقت را از انتشارات قدیمی کهنه‌کاری که کارشان مجموعه شعر چاپ کردن بود، ربوده‌اند. از این رو، به صورت طبیعی در این نشرها با تنوع اشعار نیز روبه‌روییم. یکی از این کتاب‌های شعر، کتاب «وصیت و صبحانه» است، اثر حسین صفا که در 110 صفحه منتشر شده است. این دفتر هم در ظاهر و هم در باطن اگر چه چندان متنوع و متفاوت با دیگر دفترهای شعر و اشعار شاعران نیست اما تفاوت‌هایش قابل مکث و تامل است. تفاوت‌های ظاهری‌اش در غزل‌هایی است که هر مصراعش در 3 سطر کوتاه و گاه غیرکوتاه می‌آید، یا شعرهایی با مصراع‌هایی بلندتر که 4 مصراع به 4 مصراع قافیه دارد اما مصراع‌های اول و دومش نیز با هم هم‌قافیه‌اند و گاه در شعرهایی اینچنین و از این دست نیز هم‌قافیه نیستند، در صورتی که 2 بیت اول مثل چهارپاره، 2 مصراع دوم و چهارم‌شان هم‌قافیه‌اند. در واقع، ما در این دفتر با قالب‌هایی روبه‌روییم که فرق چندانی با قالب‌های کلاسیک ندارند؛ قالب‌هایی که به نوعی بیشتر غزلند و شبه‌غزل که گاه به چهارپاره و ترکیب‌بند و ترجیع‌بند هم شباهت‌هایی پیدا می‌کنند. در کنار قالب‌هایی از این دست، قالب‌ معمولی غزل‌هایی را هم می‌بینیم که با زبان محاوره‌ای و زبان معیار سروده شده‌اند. در واقع، اگر نوع تقطیع و مصراع‌های بلند را با اندکی قافیه‌پردازی متفاوت از شعرهای این دفتر بگیریم، قالب‌های شعرهای این دفتر چیزی جز قالب‌های کلاسیک نیستند اما زبان شعر این دفتر نیز تا حد قابل تاملی متفاوت از غزل و شعر دیگران است. در واقع، نوع قالب و نوع تقطیع و نوع زبان شعرهای این دفتر، آنها را تا حدی نزدیک به ترانه‌های وزین روشنفکرمآبانه هم کرده است؛ شعرهایی که قابلیت ترانه‌شدن دارند و به احتمال قوی توسط خوانندگانی نیز خوانده شده‌اند. شعر ذیل را محسن چاووشی خوانده است:
«مریضحالی‌ام خوش نیست
نه خواب راحتی دارم
نه مایلم به بیداری
درون ما تفاوت‌هاست
تو مبتلا به درمانی
و من دچار بیماری
کنار تخت می‌خوابم
مگر هوا که بند آمد
نفس کشیدنت باشم
تو روز می‌شوی هر شب
و صبح می‌شوی هر روز
تو خواب راحتی داری...»
و منهای این شعر، شاعر با توجه به فضای کلی شعرهای تقریبا متفاوت و تقریبا روشنفکرانه‌اش، خواسته غزل محاوره‌ای ذیل را نیز به لحاظ درونی و محتوا کمی روشنفکرانه کند (که البته نفس این کار خوب است و در ارتقای فکری عوام و عامه مردم تاثیر بسزایی دارد) که خیلی هم در این کار موفق نبوده، مگر اندکی در چند مصراع:
«اگه چشمات نباشن زندگیم داغون داغونه
چرا چشماتو می‌پوشونی از من ماه دیوونه؟
هزار تا خواستگار‌ داری تموم شهر می‌دونن
منم از خواستگاراتم کسی اما نمی‌دونه
لب لیلی میگن شیرینه خیلی، پس خیالی نیست
اگه از دست فرهاد ایندفه افتاد پیمونه...
خدایی کن! خداییشم کسی غیر از تو دنیامو
به این خوبی ندیدم با یه انگشتش بچرخونه...
تا چِش کار می‌کنه تاریکیه چشمامو می‌بندم
تا چش می‌بندم و وا می‌کنم صبحِ خروس‌خونه
می‌گن امروز عروسیته مبارک باشه، اما من
به چشمم کوچه‌تون از خیلی وَخ پیشا چراغونه...
نجاتم دادی از مرگ دوباره عشق من! آره
دلم تا جون به لب داره به چشمای تو مدیونه»
شعرهای این دفتر یا می‌خواهد توامانی از چاشنی فلسفی باشد یا عاشقانه‌هایی است غمگین که گاه از اندوهان بسیار و جبریِ خود، رنگ سیاهی گرفته یا تبدیل به عاشقانه‌های سیاه شده است:
«عشق من! روز خواستگاری که
سینی از دست دخترم افتاد
یاد آن روز تلخ افتادم
که هوای تو در سرم افتاد
کفتر از پشت بام خانه پرید
مادر از پای حوض پر‌زده بود
پدر آتش گرفت و خواهرم از
شانه‌های برادرم افتاد
ساعت چند و نیم دیشب را
چند پیمانه از خودم رفتم
تا بیایم به خواستگاری تو
باز چشمم به دخترم افتاد...»
علاوه بر آنچه گفته شده، شعرهای این دفتر رنگ واقعیت‌های تلخ را بیشتر یا در کل بازگو می‌کند؛ واقعیت‌های غیرسیاسی اما اجتماعی را که بیشتر مربوط به «فقر» و «حسرت گذشته» و «نگرانی‌های آینده» و «عشق‌های سیاه و ناکام» و «دردهای نامعلوم!» است، واقعیت‌هایی که بیشتر به صورت روایی بازگو می‌شود، در زبانی نه چندان نو و نه چندان کهنه اما ساده و تا حدی متفاوت، در تناسب با نوع مضمون و محتوای شعرهای این دفتر؛ شعرهایی که گاه انسجام معنایی‌ و معنوی‌اش دچار گنگی و گسیختگی است. البته اگر شعرها از اول تا آخر خوانده یا مثال آورده شود، این گنگی و گسستگی خود را بهتر و بیشتر آشکار می‌کند. در واقع، گنگی‌ها و پریشان‌گویی‌های این دفتر گاه پررنگند و گاه کمرنگ، گاه کل یک شعر و گاه بخشی از آن را در بر می‌گیرد. بی‌شک وقتی شعری گنگ و پریشان شد، به حتم دچار ایجاز مخل، از هم‌گسیختگی محتوایی و غلط‌های دستوری شده، خالی از حشو و زاید نیز نخواهد بود؛ مثلا وقتی می‌گوید: «مریضحالی‌ام خوش نیست...»؛ مگر مریضحالیِ خوش هم داریم که شاعر از مریضحالی ناخوش می‌گوید؟! از این رو، این سطر هم دچار حشو و زاید است و هم دچار غلط دستوری و معنایی:
«به قرص ماه تو بر انحنای این شانه
و رخت‌های تو روی طناب این خانه
به نیمه شب که شبی دیر می‌رسد از راه
به قرص خواب که تا صبح زود بیدار است...»
شاید مصراع چهارم بالا کنایه از «بی‌اثر بودن قرص‌های خواب» باشد که در این صورت این یک مصراع در خودش و با خودش منسجم است و گنگی ندارد اما با 3 مصراع قبلی این ارتباط چگونه است یا ارتباط 4 مصراع بالا با هم؟
در  بند ذیل نیز ارتباط معنایی 4 مصراعش گنگ و دور از ذهن است:
«به این دو چشم که خوابی قشنگ می‌بینند
همین دو چشمه که خواب نهنگ می‌بینند
نهنگ تشنه که دریا به دوش آمده است
نهنگ خسته که از تنگ بسته بیزار است...»
البته گاه این گنگی، جایش را به «چندان روشن نبودن» بعضی از مصراع‌ها در یک شعر یا یک یا چند بند از یک شعر می‌دهد:
«شانه خالی نمی‌کنم زیرا
با تو همواره روبه‌رو هستم
باش تا صبح دولتم بدمد
شانه خالی نکن، بگو هستم
یا بگو از چه دوستم داری
یا نگو ترک خانه خواهی گفت
هم بگو هم نگو، که من عمری‌ست
خسته از این بگو‌مگو هستم
بعد از این ردّ گریه‌هایم را
جاده‌ها چشم‌بسته می‌خوانند
چمدان‌های خسته می‌دانند
رهسپار کدام سو هستم...»
گاه نیز این گنگی‌ها و انسجام نداشتن‌ها با زبان‌آوری شاعر ترمیم می‌شود و نزدیکی‌های بیشتری مصراع‌ها را فرا می‌گیرد؛ مصراع‌های با تخیلی ناب و همراه با اندک چاشنی گنگی و در کل، با اندک ایجازی مخلّ:
«قطار پنجره‌هایش را
گرفته زیر بغل می‌رفت
و پشت ابر نهان می‌شد
دلم که ماه محالش را
به حال بدرقه می‌افتاد
جهان پر از چمدان می‌شد
و برگ بود که می‌بارید
و باد، خسته‌وزان می‌شد
خزان مسافتی از من بود
که در تدارک رفتن بود
ولی همین که خزان می‌رفت
دوباره باز خزان می‌شد
مرا تو بی‌سبب هرگز
بدون ماه شبی هرگز
دو پیک آخر عمرم را
به این شراب لبی هرگز
برای هرگز لب‌هایت
شراب نیز دهان می‌شد...»
بعضی از شعرهای این دفتر نیز توامان بی‌معنایی و معناست؛ توامان گنگیِ لفاظی و روشنی معنا با تخیلی که نیست یا که بال ندارد. یک بار کل یک شعر را مثال می‌آورم تا آیینه‌ای شود برای کلیت و وضعیتِ مثبت و منفی این دفتر، تا مخاطب این نوشته بیشتر دستش بیاید که چه می‌گوییم:
«می‌بَرَندَت به خواب‌دیدنِ من
تا ببینند پوزخندت را
سال‌ها پیش نیز از خوابم
بُرده بودند می‌بَرَندَت را
سَرِ خرمن قرارِ من با تو:
خَرِ من سر نداشت از آغاز
خَرِ من بال داشت، پَر می‌زد
افقِ نسبتا بلندت را
سربه‌زیرِ نیازمندی‌ها!
مثلا روزنامه می‌خواندی
خوانده بودند جمله کلمات
سطرهای نیازمندت را
روز و شب در پی تو می‌گشتند
همه سلول‌های غمگینم
تا نشان از تو یافتم، دیدم
که عوض کرده‌اند بندت را
طعنه‌های تو زخمِ زالوها
نیشِ زنبورهای کَندوها
منِ بدبخت مثل هالوها
نوش جان می‌کنم گَزَندَت را
چه هوس‌ها که می‌زند به سرت
از دغل‌دوستان دور و برت
من به تلخی نگاه می‌کنم و
مگسان می‌خورند قندت را
و به تحقیق می‌توان فهمید
هیچکس جز تو دلپسندت نیست
از محالاتِ ممکن است این که
بپسندت کسی پسندت را
می‌بَرَندَم به خوابِ دیدنِ تو
می‌بَرَندَم به خاک ریختنت
روی گوری که سرنوشت من است
دوزخا! گور من بهشت من است»
در واقع، زبان بینابین (زبان بین کهنه و نو) این دفتر، وقتی دست به زبان‌آوری و بازی‌های زبانی می‌زند، نبودِ تناسبی را رقم می‌زند و آن را نشان می‌دهد، زیرا شاعر باید موازی نوگرایی‌های خود، دست به بازی‌های زبانی و زبان‌آوری‌های شاعرانه بزند، چرا که این گونه حرکت‌های شاعرانه وقتی دقیق و درست از آب درمی‌آید که شعر کاملا نوگرا باشد و اگر کاملا نوگرا نیست، بازی‌های زبانی و زبان‌آوری‌اش نیز باید در حد و اندازه نوآوری‌هایش باشد، تا این هارمونی و تناسب رعایت و کار بسامان شود. در صورتی که در شعرهای این دفتر، زبان‌آوری‌ها و بازی‌های زبانی شاعر جلوتر از نوگرایی‌های زبانی اوست. این نوع کارکردها نه تنها تناسب را در شعر کمرنگ یا سست یا مختل می‌کند، بلکه سبب گنگی معنا و دور از ذهن شدن شعر نیز
 می‌شود.
تمام شعرهای «وصیت و صبحانه» را که ورق بزنیم، همین است که گفته آمد؛ اگر چه شکی نیست که نکات مثبت و منفی دیگری در آنها رخنه کرده که با بار دیگر و بار دیگر خواندن و غور کردن قابل دریافت خواهد بود. با این همه، به نظر من، منسجم‌ترین و سالم‌ترین شعر این دفتر، شعر بیست‌وسه است؛ شعری که علاوه بر انسجام کامل، دارای سلامت زبانی است و با تخیل و زبان عاطفی خود به شعری خوب و سالم رسیده است، نه از روی حرف‌های متفاوت منظوم و گنگ یا عجیب و غریب؛ شعری که فرازها و فرارها و کارکردهایش از دستور شاعرانه پیروی کرده است و زبانش پیرو منطق شعر است؛ منطقی که اگر چه محدودیت نمی‌شناسد اما قوانین نوشته و نانوشته‌ای دارد؛ قوانین نانوشته‌ای که از منطق شعر پیروی خواهد کرد؛ شعری با پایان‌بندی زیبایی که کلیت شعر را در خود جمع کرده و به پایان می‌رساند:
«لیلی! اگر به خواب نمی‌رفتم
یا از خودم فرار نمی‌کردم
حتما به دلخراش‌ترین شکلِ
ممکن تو را به یاد می‌آوردم
حال و هوای پیر شدن دارم
در من همیشه برف گرفته و من
در برف پشت پنجره‌ام دارم
دنبال ردّ پای تو می‌گردم
لیلی! به جان مادرم از این جان
تا این شقیقه چند قدم راه است
تا این تفنگ چند قدم بردار
شلیک کن رها شوم از دردم
آن مرد با تمام افق‌هایش
حالا به چشم تو محدود است
آفاق را بگرد، اگر دیدی
مردی هنوز هست، من آن مردم
لیلی! کدام مرد؟ کدامین مرد؟
تا زنده‌ای به خانه خود برگرد
من هم اگر رها شوم از این درد
شاید به خواب‌های تو برگردم».

ارسال نظر
پربیننده