۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۵:۱۵

وداع با شهدای ناو دنا؛ سلام به حفظ انقلاب، نظام و ایران اسلامی

به ظاهرمردم برای وداع با شهدای ناو به خیابان آمده بودند امادر اصل می‌خواستند تا انقلاب وکشورشان را حفظ کنند.

وداع با شهدای ناو دنا؛ سلام به حفظ انقلاب، نظام و ایران اسلامی

برای من، نوشتن این حاشیه‌نگاری از جایی آغاز شد که خبر رسید مراسم وداع با شهدای مظلوم ناو دنا قرار است دو ساعت زودتر برگزار شود؛ همین خبر کافی بود تا بی‌درنگ آماده شوم و زودتر از آنچه برنامه‌ریزی کرده بودم، به سمت میدان انقلاب حرکت کنم. شاید دقیق‌تر این باشد که بگویم روایت این گزارش از همان لحظه‌ای شروع شد که از خانه بیرون زدم و به سمت مترو قدم برداشتم؛ مسیری که قرار بود فقط یک جابه‌جایی ساده باشد، اما خیلی زود رنگ و بوی دیگری گرفت.

شهدایی که مردم برای وداع با آن‌ها به میادین تهران آمده بودند، از خدمه ناوشکن تمام‌ایرانی "دنا" بودند؛ شناوری که در سال‌های اخیر به یکی از نمادهای توانمندی دریایی جمهوری اسلامی ایران تبدیل شده است. ناوشکن "دنا"  در قالب یک ناوگروه آموزشی، به‌همراه ناو "لاوان" و یک ناو پشتیبانی، پیش از آغاز ماه مبارک رمضان برای انجام مأموریتی آموزشی و حضور در یک رزمایش بین‌المللی راهی آب‌های اقیانوس هند شده بود؛ مأموریتی که علاوه بر بُعد عملیاتی، فرصتی برای آموزش دانشجویان دانشگاه علوم دریایی نیز به شمار می‌رفت.

در جریان این مأموریت، ناوشکن "دنا"  به‌عنوان نماینده جمهوری اسلامی ایران در رزمایش بین‌المللی "میلان" در کشور هند حضور یافت؛ رزمایشی که با مشارکت ده‌ها کشور و با محوریت "صلح و دوستی" برگزار می‌شود. حضور فعال ایران در این رزمایش، آن هم با اعزام یگان رزمی، نشانه‌ای از اقتدار و نقش‌آفرینی کشور در معادلات دریایی منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای بود؛ حضوری که بنا بر گزارش‌ها، با عملکردی موفق و قابل توجه همراه شد.

اما این مأموریت، در مسیر بازگشت، با حادثه‌ای تلخ گره خورد. ناوشکن "دنا" پس از پایان رزمایش و در حالی که برای پیوستن مجدد به ناوگروه در حرکت بود، در آب‌های جنوب سریلانکا هدف حمله‌ای قرار گرفت؛ حمله‌ای که به گفته مسئولان نظامی، از سوی آمریکا و در شرایطی انجام شد که این شناور در قالب یک مأموریت آموزشی و بدون پشتیبانی عملیاتی در حال حرکت بود.

همین موضوع، روایت این حادثه را بیش از پیش تلخ و در عین حال معنادار می‌کند؛ چراکه خدمه این ناوشکن، از نیروهای متخصص و آموزش‌دیده نیروی دریایی بودند که برای نمایش توانمندی کشور و انتقال پیام صلح در یک رزمایش بین‌المللی حضور یافته بودند، اما در مسیری غیررزمی و دور از وطن، هدف حمله قرار گرفتند و به شهادت رسیدند.

در بین راه، حدود دو کیلومتر مانده به یکی از میادینی که در آنجا نیز مراسم وداع با شهدا برگزار می‌شد، صدای پرشور تکبیرهای «الله‌اکبر» به گوشم رسید؛ صدایی که نه‌تنها فضا را پر کرده بود، بلکه توجه هر رهگذری را به خود جلب می‌کرد. با خودم فکر کردم چطور ممکن است چنین جمعیتی، آن هم حدود یک ساعت مانده به افطار، در یک میدان فرعی شهر گرد هم آمده باشند تا با شهدای وطن وداع کنند؛ صحنه‌ای که بیش از آنکه معمولی باشد، نشانی از یک دلبستگی عمیق و خودجوش مردمی داشت.

از میان جمعیت عبور کردم و خودم را به مترو رساندم تا سریع‌تر به میدان انقلاب برسم. در یکی از ایستگاه‌ها، صدای شعاری متفاوت در فضا پیچید: «مرگ بر وطن‌فروش خائن». صدا آن‌قدر رسا و پرانرژی بود که ناخودآگاه توجه همه را جلب می‌کرد. وقتی افراد وارد واگن شدند، متوجه شدم این صدا متعلق به دو دختر جوان، حدوداً 19-20 ساله است که چفیه‌های سبزرنگی را به شکل دستار عربی بر سر بسته بودند؛ حضوری که نشان می‌داد این فضا، فقط متعلق به یک نسل یا قشر خاص نیست و جوان‌ترها هم با همان شور و حرارت در صحنه حضور دارند.

به میدان انقلاب که رسیدم، هنوز حدود یک ساعت تا آغاز رسمی مراسم باقی مانده بود، اما میدان از جمعیت خالی نبود؛ هر گوشه‌اش نشانی از حضور مردمی داشت که زودتر آمده بودند تا در این وداع شریک شوند. برخی زیرانداز پهن کرده و در حال آماده کردن افطاری بودند، عده‌ای دیگر در گوشه‌ای صف‌های منظم نماز جماعت تشکیل داده بودند و گروهی نیز آرام و بی‌صدا به سمت جایگاهی می‌رفتند که قرار بود پیکر شهدا در آنجا قرار بگیرد؛ می‌ایستادند، نگاه می‌کردند و منتظر شروع مراسم می‌ماندند. حال و هوای میدان، ترکیبی از انتظار، احترام و نوعی آرامش معنوی بود.

برای تکمیل گزارش، به سمت دانشگاه تهران حرکت کردم تا حال و هوای خیابان‌های اطراف را هم از نزدیک ببینم. در مسیر، موکب‌هایی برپا شده بود که برای پذیرایی از مردم روزه‌دار آماده می‌شدند؛ خادمان با سرعت و دقت در حال آماده‌سازی افطاری بودند و بوی غذا در فضا پیچیده بود. هرچه به دانشگاه نزدیک‌تر می‌شدم، نشانه‌های بیشتری از آمادگی برای یک مراسم گسترده و مردمی دیده می‌شد.

نزدیکی‌های دانشگاه تهران، موکت قرمزرنگی پهن شده بود که بخشی از فضا را به خود اختصاص داده بود. در گوشه‌ای کوچک، چند خانم به همراه کودکانشان مشغول رنگ‌آمیزی و بازی بودند؛ صحنه‌ای ساده اما پرمعنا. در بخش‌های دیگر، فضای وسیع‌تری برای برگزاری نماز جماعت در نظر گرفته شده بود و افراد کم‌کم برای اقامه نماز آماده می‌شدند.

برایم جالب و در عین حال قابل تأمل بود که حتی در چنین شرایطی، که حال و هوای شهر رنگی از اندوه و مقاومت به خود گرفته، برخی خانواده‌ها به تربیت نسل کوچک انقلاب توجه ویژه دارند؛ با قصه، نقاشی و حضور در چنین فضاهایی، تلاش می‌کنند مفاهیم و آرمان‌ها را به زبان کودکانه منتقل کنند. این صحنه‌ها ناخودآگاه یادآور جمله معروف امام خمینی (ره) بود که فرمودند: «سربازان من در گهواره‌ها هستند»؛ جمله‌ای که اینجا، در دل یک مراسم وداع، معنای عینی‌تری پیدا کرده بود.

به سمت میدان انقلاب بازگشتم؛ جمعیت نسبت به قبل به‌مراتب بیشتر شده بود و حالا میدان، چهره‌ای کاملاً متفاوت از ساعتی پیش به خود گرفته بود. وارد میدان که شدم، دختری توجهم را جلب کرد؛ چفیه‌ای به گردن انداخته و پرچم ایران را به دور خود گره زده بود. در دستش بسته‌های کوچک آجیل بود که داخل تورهای ظریف قرار داده شده بودند و آن‌ها را میان مردم پخش می‌کرد. به سراغش رفتم تا علت این کار را بپرسم. همان‌طور که روسری‌اش را مرتب می‌کرد، با لحنی آرام اما محکم گفت: «به نیت فرج و ظهور امام زمان (عج) و برای پیروزی ایران، نذر آجیل مشکل‌گشا داریم؛ چند شبی است که این کار را انجام می‌دهم.» سادگی کارش، در عین حال معنایی عمیق با خود داشت؛ نذری کوچک، اما برخاسته از باوری بزرگ.

کمی آن‌طرف‌تر، دختربچه‌ای حدود 13 ساله با سربندی به رنگ پرچم ایران ایستاده بود. چهره‌اش معصوم، اما حرف‌هایش جدی‌تر از سنش به نظر می‌رسید. وقتی از او پرسیدم چرا به اینجا آمده، بدون مکث گفت: «به یاد دختربچه‌های شهید مدرسه میناب.» پاسخ کوتاهش، اما سنگین و تأثیرگذار بود. از او پرسیدم: «امشب چهارشنبه‌سوری است، نمی‌خواستی جشن بگیری؟» نگاهی کرد و با قاطعیت گفت: «جشن چهارشنبه‌سوری بماند برای بعد از پیروزی انقلاب و اسلام.» این جمله، فراتر از یک پاسخ کودکانه، نشانه‌ای از درک و همراهی نسلی بود که شاید کمتر از آن‌ها انتظار چنین نگاهی می‌رود.

در کنار این دختربچه، مردی ایستاده بود که یکی از چشمانش نابینا بود؛ حضورش در میان جمعیت، توجهم را جلب کرد. وقتی با او هم‌صحبت شدم، متوجه شدم از جانبازان دفاع مقدس است. صدایش آرام اما استوار بود. در توضیح علت حضورش در این میدان گفت:

«امشب حضور ما تنها برای این است که به دشمنانی که خواستار خالی شدن میدان بودند، نشان دهیم که همچنان در صحنه‌ایم و گوش به فرمان رهبر خود ایستاده‌ایم. این حضور، ادامه راه امام شهید و نشانه‌ای از عزم ما تا ایستادگی کامل در برابر دشمن است.

بیش از چهار دهه تلاش برای آسیب زدن به این کشور، نتیجه‌ای برای دشمنان نداشته و نخواهد داشت، چرا که این انقلاب بر پایه مقاومت استوار است، نه وابسته به افراد. این مسیر با ایستادگی ادامه دارد و ملت ایران همچنان پای آن خواهد ماند.»

«وظیفه ماست که بیاییم»؛ این جمله، تکیه‌کلام مشترک بسیاری از افرادی بود که در شب چهارشنبه‌سوری به میدان انقلاب آمده بودند. تقریباً هر کسی که با او گفت‌وگو می‌کردم، فارغ از موضوع صحبت، بر یک نکته تأکید داشت: «حضور در این میدان یک انتخاب نیست، یک وظیفه است.» این تکرار، نشان می‌داد که برای این جمعیت، آمدن به خیابان صرفاً یک واکنش مقطعی نیست، بلکه بخشی از یک باور عمیق و مستمر است.

مردم خود را صاحبان این نظام می‌دانند و برای حفظ آن، نه فقط یک شب، بلکه شب‌های متوالی به میدان آمده‌اند؛ حضوری که به گفته یکی از مصاحبه‌شوندگان، با این هدف شکل گرفته است که «جلوی هرگونه خرابکاری احتمالی دشمن گرفته شود.» این نگاه، به حضور خیابانی معنا و کارکردی فراتر از یک تجمع معمولی می‌دهد.

ارسال نظر
captcha
تازه ها