
خلیج فارس و تنگه هرمز در طول دهههای گذشته، همواره قلب تپنده انرژی جهان و کانون توجه قدرتهای بینالمللی بودهاند. با این حال، نگاهی به مناسبات حاکم بر این پهنه آبی نشان میدهد آنچه تاکنون تحت عنوان «امنیت» در این منطقه اجرا شده، با یک ناترازی بنیادین روبهرو است. در یک سوی این معادله، ایران بهعنوان قدرتمندترین بازیگر جغرافیایی و متولی تاریخی امنیت تنگه هرمز قرار دارد و در سوی دیگر، کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس (عربستان، امارات، قطر، بحرین و کویت) که حیات اقتصادی و سیاسی خود را به جریان آزاد انرژی گره زدهاند. زمان آن فرا رسیده است که «رژیم امنیتی و اقتصادی» حاکم بر خلیج فارس از الگوی تحت حمایت قدرتهای فرامنطقهای، به یک معادله متوازن داخلی تغییر شکل دهد؛ معادلهای که در آن امنیت تهران با امنیت کل منطقه و جهان همارز تلقی شود.
۱. خلیج فارس و تنگه هرمز؛ شریان حیاتی اقتصاد بینالملل
پیش از هر چیز باید بر اهمیت بیبدیل این منطقه تأکید کرد. تنگه هرمز تنها یک آبراه باریک نیست، بلکه گلوگاه اصلی تجارت جهانی است. روزانه بیش از ۲۰ میلیون بشکه نفت خام و میعانات گازی از این تنگه عبور میکند که معادل حدود ۲۰ درصد از کل مصرف نفت جهان است. علاوه بر نفت، بخش عظیمی از گاز طبیعی مایع (LNG) جهان، بهویژه از مبدأ قطر، از همین مسیر به بازارهای شرق آسیا و اروپا میرسد. هر گونه اختلال در این شریان نهتنها باعث جهش بیسابقه قیمت انرژی میشود، بلکه زنجیره تأمین جهانی را فلج کرده و رکودی عمیق را به اقتصاد بینالملل تحمیل میکند. در واقع ثبات سیاسی و اجتماعی در بسیاری از کشورهای توسعهیافته و در حال توسعه، به طور مستقیم به «امنیت ترانزیت» در این منطقه وابسته است.

۲. ناترازی تاریخی در معادله امنیت و اقتصاد
تا به امروز، معادله حاکم بر خلیج فارس بر پایه یک الگوی ناعادلانه بنا شده بود: ایران با صرف هزینههای گزاف نظامی و ژئوپلیتیک، امنیت پایدار را در تنگه هرمز و خلیج فارس تضمین میکرد، در حالی که کشورهای حاشیه جنوبی تحت چتر حمایتی ایالات متحده، بدون کوچکترین نگرانی از این امنیت برای پر کردن خزانههای خود استفاده میکردند. این در حالی است که بخش بزرگی از سبد صادراتی کشورهایی نظیر عربستان، امارات و قطر را نفت، گاز و فرآوردههای نفتی تشکیل میدهد. صادرات آزادانه این محصولات، ضامن اصلی تراز پرداختها و در نتیجه ثبات پولی، اقتصادی و حتی بقای ساختارهای سیاسی آنهاست. اما نکته تناقضآمیز اینجاست: در حالی که ایران امنیت این مسیر حیاتی را برای ثبات رقبای منطقهای خود تأمین میکرد، خود تحت شدیدترین فشارها و ناامنیهای اقتصادی (تحریم و تهدید و جنگ) قرار داشت. این یک «معادله صفر» است که تداوم آن دیگر امکانپذیر نیست.
۳. تراز پرداختها و ثبات سیاسی: نقطه آسیبپذیری متقابل
برای کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس، جریان نفت از تنگه هرمز صرفاً یک فعالیت اقتصادی نیست، بلکه مساله بقا است. وقتی تراز پرداختهای یک کشور به صادرات روزانه چند میلیون بشکه نفت وابسته است، هر گونه وقفه در این روند به معنای کسری بودجه شدید، کاهش ارزش پول ملی و در نهایت بروز ناآرامیهای اجتماعی و سیاسی خواهد بود. در مقابل، ایران به این نتیجه رسیده است که نمیتواند «متولی امنیت داوطلبانه» برای کسانی باشد که امنیت ملی و اقتصادی ایران را نادیده میگیرند. توازن و تعادل جدید ایجاب میکند متغیرهای امنیتی و اقتصادی به صورت مستقیم باهم پیوند بخورند. یعنی اگر قرار است ثبات اقتصادی کشورهای صادرکننده نفت از طریق امنیت خلیج فارس تضمین شود، امنیت تهران نیز باید به همان اندازه از سوی این کشورها و متحدان غربیشان به رسمیت شناخته شود.
۴. دکترین جدید؛ امنیت برای همه یا هیچکس
بنیاد اصلی معادله جدید بر این گزاره ساده اما قاطع استوار است: «امنیت تقسیمناپذیر است». نمیتوان خلیج فارس را به گونهای مهندسی کرد که در آن پایتختهای جنوبی در آرامش و رفاه باشند اما تهران تحت فشار و تهدید و بمباران قرار داشته باشد. معادله جدیدی که ایران به دنبال آن است، برابری ضریب امنیت در ۲ سوی خلیج فارس است. در این دکترین: امنیت تهران = امنیت خلیج فارس: هر گونه اقدام برای ناامنسازی ایران، مستقیماً به معنای پایان امنیت ترانزیت در کل منطقه خواهد بود. هزینه همگانی: اگر تهران ناامن شود، هزینهاش را نه فقط کشورهای منطقه، بلکه کل جهان از شرق (چین و ژاپن) تا غرب باید با اختلال در انرژی و افزایش قیمتها بپردازند. این یک تهدید نیست، بلکه بیان یک واقعیت ژئوپلیتیک است. ایران با تکیه بر توانمندیهای راهبردی خود، اکنون قادر است این توازن را تحمیل کند تا طرفهای مقابل درک کنند که همکاری با ایران برای رسیدن به یک مدل امنیتی بومی، بسیار کمهزینهتر از تقابل است.
۵. بازدارندگی از جنگ از طریق توازن وحشت و منافع
برخلاف تصور بدبینان، این معادله جدید نهتنها به جنگ منجر نمیشود، بلکه بزرگترین عامل بازدارنده جنگ است. زمانی که طرفهای مقابل بدانند داراییهای راهبردی و تراز پرداختهای آنها به امنیت ایران گره خورده است، از رفتارهای تحریکآمیز و حمایت از سیاستهای تنشزای آمریکا پرهیز خواهند کرد. توازن واقعی زمانی برقرار میشود که کشورهای حاشیه خلیج فارس درک کنند که امنیت آنها در گرو واشنگتن نیست، بلکه در گرو تعامل مستقیم با تهران است. تبدیل «خلیج فارس» از یک انبار باروت تحت نظارت بیگانه به یک «اتحادیه امنیتی-اقتصادی منطقهای»، تنها راه خروج از بنبست کنونی است.
۶. گرهخوردگی تراز پرداختها با امنیت فیزیکی زیرساختها
در تحلیل دقیقتر ناترازی فعلی، باید به این نکته توجه کرد که کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس، مدل توسعه خود را بر پایه «امنیت عاریهای» بنا کردهاند. آنها با تکیه بر درآمدهای افسانهای حاصل از فروش انرژی، زیرساختهای عظیمی همچون شهرهای هوشمند، بنادر فوقمدرن و پایانههای صادراتی ایجاد کردهاند اما تمام این داراییهای راهبردی بهشدت آسیبپذیر هستند. در حالی که ایران به دلیل دههها تحریم، اقتصادی تابآورتر و بومیسازی شده را تجربه کرده، کشورهای همسایه بهشدت به جریان روان و بیوقفه صادرات وابسته هستند. کوچکترین اخلال در امنیت خلیج فارس نهتنها تراز پرداختهای آنها را منفی میکند، بلکه رتبه اعتباری آنها را نیز در بازارهای جهانی فرو پاشیده و فرار سرمایههای خارجی را رقم میزند. بنابراین، ایران به عنوان قدرت مسلط بر جغرافیای تنگه هرمز، در واقع ضامن ثبات ارزش پول ملی و اعتبار بینالمللی ریال عربستان، درهم امارات و دینار کویت است. توازن جدید ایجاب میکند این کشورها بابت این خدمت بزرگ امنیتی، هزینهای معادل «رسمیت شناختن امنیت ایران» بپردازند.
۷. پایان عصر «سواری رایگان» در خلیج فارس
در نظریات روابط بینالملل، پدیدهای به نام «سواری رایگان» (Free Riding) وجود دارد؛ وضعیتی که در آن یک بازیگر از منافع یک کالای عمومی (امنیت) استفاده میکند بدون آنکه هزینهای برای آن بپردازد. کشورهای همپیمان آمریکا در منطقه، دهههاست که از امنیت ایجاد شده توسط جغرافیای ایران و حضور مسوولانه نیروهای دریایی ایران در مقابله با تروریسم و دزدی دریایی بهره بردهاند اما در مقابل، در زمین بازی تحریمهای واشنگتن علیه تهران بازی کردهاند. معادله جدید میگوید: عصر سواری رایگان به پایان رسیده است. امنیت یک کالای تجاری نیست که بتوان آن را از آمریکا خرید و علیه همسایه به کار برد. اگر قرار است ایران هزینههای صیانت از تنگه هرمز را بپردازد، منافع این امنیت باید شامل حال اقتصاد ایران نیز شود. نمیتوان پذیرفت کشتیهای غولپیکر حامل نفت همسایگان با اسکورت غیرمستقیم اقتدار ایران به مقصد برسند اما در بازگشت، ارز حاصل از آن صرف فشار اقتصادی بر معیشت مردم ایران شود. این یک تضاد ساختاری است که باید با یک «رژیم اعمالی جدید» حل و فصل شود.
۸. گذار از «امنیت پیمانکاری» به «امنیت درونزا»
اشتباه محاسباتی کشورهای حاشیه جنوبی در سالهای اخیر، اعتماد به وعدههای «امنیت پیمانکاری» از سوی ایالات متحده بود اما واقعیتهای میدانی نشان داد قدرتهای فرامنطقهای در لحظات بحرانی، تنها به دنبال منافع ملی خود هستند. توازن پایدار زمانی محقق میشود که بازیگران منطقه درک کنند امنیت تهران، ستون فقرات امنیت منطقه است. اگر ایران ناامن شود، سیستمهای پدافندی گرانقیمت غربی در کشورهای همسایه نخواهند توانست جلوی فروپاشی زنجیره تأمین انرژی را بگیرند. بازدارندگی واقعی نه در خرید تسلیحات بیشتر، بلکه در تعریف یک «منافع مشترک» نهفته است. در این مدل، امنیت ترانزیت در خلیج فارس به عنوان یک متغیر وابسته به ثبات داخلی و اقتدار منطقهای ایران تعریف میشود. این رویکرد، جنگطلبان بینالمللی را ناامید میکند، چرا که آنها میفهمند هر گونه جرقه علیه ایران، به معنای انفجار در انبار باروت تراز پرداختهای متحدان خودشان خواهد بود.
۹. چشمانداز: خلیج فارس بهمثابه واحد اقتصادی یکپارچه
در نهایت، رسیدن به این معادله متوازن، راه را برای تبدیل خلیج فارس به یک واحد اقتصادی مقتدر باز میکند. وقتی امنیت به صورت متوازن توزیع شود و تهران از چرخه تهدید خارج شود، ظرفیتهای عظیم سرمایهگذاری مشترک در میادین نفت و گاز، کریدورهای شمال-جنوب و شبکههای برق منطقهای فعال خواهد شد. این انتقال پارادایم از «تقابل امنیتی» به «توازن راهبردی»، تضمینکننده صلح قرن بیستویکم در غرب آسیاست. پیامی که باید به پایتختهای جهان صادر شود روشن است: خلیج فارس تنها زمانی برای همه امن خواهد بود که ایران به عنوان رکن اصلی این جغرافیا، از امنیت کامل اقتصادی و سیاسی برخوردار باشد.
نتیجهگیری: به سوی یک نظم بومی و عادلانه
خلیج فارس باید از رژیم اعمالی قدیمی که مبتنی بر امنیت وارداتی برای عدهای و تهدید برای دیگری بود، عبور کند. ایران، عربستان، امارات و سایر همسایگان باید به این بلوغ برسند که ثبات منطقه یک کلِ تجزیهناپذیر است. معادله آینده باید به گونهای تعریف شود که در آن، خروج هر بشکه نفت از تنگه هرمز، پیامی از صلح و امنیت متقابل باشد. اگر این توازن برقرار نشود، منطق حکم میکند که هزینه ناامنی به طور عادلانه بین تمام ذینفعان تقسیم شود. این شفافیت در برخورد، بهترین تضمین برای صلح پایدار و جلوگیری از ماجراجوییهای نظامی در حساسترین نقطه جهان است.