۱۶/مهر/۱۴۰۵
|
۰۱:۰۵
گزارشی از آخرین‌ تحلیل‌های جنگ و طرح موضوع انهدام تمرکز رزمی آمریکا

گذار به چندجبهگی در جنگ

رضا باقری‌پور: اگر مجموعه تحلیل‌ها و یادداشت‌های منتشــــرشده در مهــــم‌ترین اندیشکده‌های آمریکا، اروپا و منطقه‌ در حداقل همین یک ماه اخیر را  کنار هم بگذاریم، تصویری نسبتا منسجم از نگاه محافل راهبردی جهان به جنگ علیه ایران شکل می‌گیرد. با وجود اختلاف‌های جدی میان آنها، درباره میزان موفقیت عملیات نظامی رژیم تروریست آمریکا، آینده برنامه هسته‌ای ایران و حتی اینکه کدام طرف در نهایت دست بالا را خواهد داشت، یک اشتراک مهم در این مجموعه دیده می‌شود: تقریبا همه، دیر یا زود، به اقتصاد، انرژی، هرمز، تجارت دریایی و در نهایت ضرورت یافتن نوعی راه‌حل سیاسی بازمی‌گردند.
در این میان، FDD شاید صریح‌ترین و خوش‌بین‌ترین نگاه را نسبت به کارآمدی فشار داشته باشد. این مؤسسه استدلال می‌کند جنگ زمانی می‌تواند به پیروزی آمریکا نزدیک شود که ایران کنترل مؤثر خود بر تنگه هرمز را از دست بدهد و همزمان فشار اقتصادی ادامه یابد. در یادداشت ۱۵ سپتامبر، نویسندگان هشدار می‌دهند بدون اقدام مؤثرتر آمریکا یا فروپاشی اقتصادی ایران، پیروزی برای واشنگتن دشوار است. چند روز بعد، یکی از همان نویسندگان نوشت: در داخل ساختار قدرت ایران از نظر نظامی احساس اعتماد به‌ نفس بازگشته اما همزمان نگرانی جدی درباره وضعیت اقتصاد و احتمال بازگشت ناآرامی‌های داخلی وجود دارد. FDD ۲۴ سپتامبر این خط را اقتصادی‌تر کرد و به صف کامیون‌ها در مرزهای ایران، افت شدید بارگیری نفت و دشواری ورود کالا اشاره کرد. منطق این تحلیل آن است که محاصره، به‌تدریج هزینه بقا را برای تهران افزایش می‌دهد، بنابراین واشنگتن نباید پیش از آنکه این فشار به نتیجه برسد، در برابر ایران عقب‌نشینی کند. موسسه واشنگتن اما تصویر پیچیده‌تری ارائه می‌دهد. «جیمز جفری» ۳ سپتامبر استدلال کرد جنگ وارد نوعی «بن‌بست» شده است؛ نه آمریکا می‌تواند پیروزی قاطعی به دست آورد و نه ایران قادر است محاصره و فشار متقابل را بدون هزینه تحمل کند. از نگاه او، همین بن‌بست در کوتاه‌مدت می‌تواند برای واشنگتن مطلوب باشد، چون فشار اقتصادی بر ایران به مرور بیشتر می‌شود، بدون اینکه آمریکا الزاما ناچار به تشدید جنگ شود.
در تحلیل «پاتریک کلاوسون» در ۳۰ سپتامبر اما تأکید از «ادامه جنگ» به «استفاده از فشار برای معامله» نزدیک‌تر می‌شود. او معتقد است فشار اقتصادی بر تهران در حال افزایش است و همین فشار باید به عنوان اهرم مذاکره حفظ شود. بنابراین موسسه واشنگتن را می‌توان جایی میان 2 رویکرد دانست: فشار باید ادامه داشته باشد اما کارکرد نهایی آن ایجاد شرایطی برای توافق است، نه جنگ بی‌پایان.
در CSIS، مرکز ثقل تحلیل بیش از هر چیز به اقتصاد جهانی منتقل شده است. این مؤسسه ۱۷ سپتامبر نشان داد اگرچه بحران انرژی هنوز به شوک‌های تاریخی ۱۹۷۳ یا ۱۹۷۹ نرسیده اما دلیل آن وجود حاشیه‌های موقت در بازار بوده است؛ ذخایر استراتژیک، محموله‌های از قبل بارگیری‌شده، افزایش صادرات آمریکا و کاهش واردات برخی مصرف‌کنندگان بزرگ. معنای ضمنی این تحلیل آن است که هرچه جنگ طولانی‌تر شود، حاشیه‌های ایمنی کاهش می‌یابد. یک روز بعد،CSIS  هشدار جدی‌تری داد: حملات به زیرساخت‌های انرژی سعودی و پیشروی انصارالله در نزدیکی باب‌المندب، بحران را از هرمز فراتر برده است. این مؤسسه گزارش می‌کند هم صادرات انرژی کشورهای خلیج فارس کاهش یافته و هم هزینه‌های مالی جنگ به کشورهای منطقه و حتی اقتصادهای خارج از منطقه سرایت کرده است. از این منظر، ادامه جنگ صرفا موجب فشار بر ایران نیست؛ جنگ به‌تدریج به مساله ثبات انرژی و اقتصاد جهانی تبدیل می‌شود. CSIS حتی احتمال می‌دهد کشورهای منطقه به سمت نوعی ترتیبات امنیتی و توافق مستقیم با ایران حرکت کنند، اگر احساس کنند منافع اقتصادی‌شان دیگر با اولویت‌های واشنگتن همراستا نیست.
چتم هاوس این تصویر اقتصادی را به یک مساله ژئوپلیتیک بزرگ‌تر پیوند می‌زند. «محسن میلانی» ۱۴ سپتامبر استدلال کرد آمریکا و اسرائیل در برآورد تاب‌آوری نظام اسلامی، انسجام ساختار قدرت و واکنش وطن‌دوستانه جامعه ایران دچار خطا شده‌اند. از نگاه او، جنگ به‌ جای آنکه صرفا به تضعیف جمهوری اسلامی منجر شود، در حال تغییر نظم امنیتی خلیج فارس است؛ آمریکا نسبت به گذشته با محدودیت بیشتری مواجه است، کشورهای عرب به سمت موازنه‌سازی می‌روند، چین فرصت بیشتری پیدا می‌کند و ایران، با وجود خساراتش، همچنان یک بازیگر محوری باقی خواهد ماند.
همین مؤسسه در ۳۰ سپتامبر، یک گام جلوتر رفت و مساله هرمز را تقریبا به صورت مساله توافق تعریف کرد. چتم هاوس معتقد است هر توافق پایدار برای بازگشایی تنگه باید دقیق، متقابل و قابل راستی‌آزمایی باشد. یعنی حتی در جایی که جنگ هنوز ادامه دارد، مساله اصلی از «چه کسی پیروز می‌شود؟» به «چه سازوکاری می‌تواند این وضعیت را به شکل قابل‌ کنترل پایان دهد؟» تغییر کرده است. موسسه خاورمیانه نیز در مجموعه تحلیل‌های ۲۸ سپتامبر خود، روی پیامدهای بلندمدت‌تر تمرکز کرد. عضو این مجموعه، «راس هریسون» استدلال کرد جنگ‌های بزرگ به تجربه‌ای شکل‌دهنده برای دکترین آینده ایران تبدیل می‌شوند، همان‌گونه که جنگ ایران و عراق برای نسل‌های بعد محاسبات امنیتی تهران را شکل داد. در نتیجه، جنگ‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ احتمالا نگاه ایران به بازدارندگی، مذاکره، روابط منطقه‌ای و کاربرد نیروی نظامی را برای سال‌های آینده تغییر خواهند داد.
MEI همزمان روی یک نکته اقتصادی مهم تأکید کرده است: حتی اگر درگیری پایان یابد، کشورهای خلیج فارس دیگر نمی‌توانند با اطمینان فرض کنند بحران هرمز تکرار نخواهد شد. بنابراین موضوع فقط تأمین نفت امروز نیست؛ دولت‌های منطقه و شرکت‌های انرژی از هم‌اکنون در حال فکر به مسیرهای جایگزین و راه‌های کاهش وابستگی به این گلوگاه هستند. در کارنگی، همین روند در مقیاسی جهانی‌تر دیده می‌شود. نشست ۲۳ سپتامبر این مؤسسه درباره نفت نشان داد پس از 7 ماه‌ جنگ، ذخایر تجاری و راهبردی فرسوده‌تر شده‌اند و همزمان هرمز و باب‌المندب هر دو با اختلال مواجهند. بنابراین نگرانی اصلی دیگر فقط میزان صادرات نفت ایران نیست، بلکه این است که چه مدت بازار جهانی می‌تواند چنین وضعیتی را تحمل کند. حتی خود سؤال عنوان نشست، «چقدر می‌تواند بد شود؟»، نشان‌دهنده تغییر چارچوب بحث از پیروزی نظامی به مدیریت یک بحران جهانی انرژی است. در اروپا نیز تمرکز اصلی به همین سمت رفته است. ECFR در آخرین به‌روزرسانی «مانیتور هسته‌ای ایران» در ۲۹ سپتامبر تأکید کرد توافق ژوئن منقضی شده، مذاکرات پیشرفت نکرده، دسترسی آژانس اتمی به تأسیسات بمباران‌شده همچنان محدود است و پرونده هسته‌ای وارد وضعیتی مبهم شده است. نکته قابل توجه این است که این مؤسسه هنوز شواهدی درباره ازسرگیری غنی‌سازی ارائه نمی‌کند اما همزمان بازسازی برخی تأسیسات و تداوم توسعه توان موشکی ایران را نشانه‌ای از باز ماندن همه گزینه‌ها می‌داند. در نقطه مقابل بخشی از تحلیل‌های جریان اصلی واشنگتن، موسسه کوئینزی با روایتی متفاوت به رفتار ایران نگاه می‌کند. «سینا طوسی» ۱۷ سپتامبر استدلال کرد ایران از الگوی پیشین «صبر استراتژیک» به سمت «پادتنش مستمر» حرکت کرده است؛ یعنی اگر تهران احساس کند بازدارندگی سنتی شکست خورده، احتمالا بیشتر به اقداماتی متوسل می‌شود که هزینه جنگ را برای طرف مقابل و محیط پیرامونی آن افزایش دهد. در این روایت، فشار بیشتر الزاما به تسلیم سریع ایران منجر نمی‌شود و ممکن است خود به محرک تشدید و طولانی‌تر شدن جنگ تبدیل شود. اینکه تصمیمات هیات حاکمه واشنگتن چقدر همراستا با تحلیل اندیشکده‌هاست، بحثی مجزاست. اتفاقا شاید کفه ناهمراستایی بسیار سنگین‌تر باشد اما این تحلیل‌ها بالاخره مذاکره را برای آمریکا سناریوی مطلوب‌تری می‌بینند. آنها حتی پس از محاصره و فشار نیز به میز مذاکره به عنوان جایی که آمریکا بی‌خطرترین و بیشترین امتیازات را از ایران بگیرد، اعتماد به مراتب بیشتری دارند و نسبت به جنگ و پایین کشیدن اقتصاد جهان توسط ایران - کم یا زیاد - بالاخره هراسان هستند.

مسأله‌ای که این ادبیات برای ایران ایجاد می‌کند
دقیقا همین‌‌جا شاید مهم‌ترین نکته‌ای که باید از این مجموعه تحلیل‌ها گرفت، نه در خود محتوای آنها، بلکه در شباهت آنها به یکدیگر باشد. تقریبا همه دارند از یک میدان جنگ صحبت می‌کنند؛ نفت، هرمز، تحریم، کشتیرانی، ذخایر، قیمت انرژی، اقتصاد ایران، فشار اجتماعی، برنامه هسته‌ای و در نهایت مذاکره. حتی وقتی تحلیلگران درباره شکست یا موفقیت ایران اختلاف دارند، اغلب بر سر همین متغیرها اختلاف نظر دارند. به این معنا، بخش بزرگی از جنگ برای طرف مقابل به یک سیستم نسبتا قابل‌ اندازه‌گیری تبدیل شده است و این برای ایران باید نگران‌کننده باشد.
مشکل فقط این نیست که غرب فشار اقتصادی را به‌‌خوبی فهمیده است، مشکل عمیق‌تر آن است که اگر چارچوب تحلیل طرف مقابل را بپذیریم، خودمان نیز ناخواسته همان جنگی را ادامه می‌دهیم که آنها برایش مدل ساخته‌اند. اگر همه بدانند شاخص‌های اصلی جنگ نرخ ارز، صادرات نفت، هرمز، حمل‌ونقل و اعتراضات داخلی است، هر تحول دیگری که خارج از این چارچوب رخ دهد، می‌تواند ارزش راهبردی بسیار بیشتری پیدا کند.
یکسری سناریوها آنقدر مورد غفلت قرار گرفته که سوای پیگیری یا عدم پیگیری آنها توسط ما، حتی ترس از احتمال وقوع آنها نیز در دشمن وجود ندارد و این رویه قطعا باید به‌سرعت به سمت تغییر حرکت کند. سخن از دامنه‌ای از تحولات سیاسی، امنیتی و اجتماعی است که در محاسبات فعلی وزن کمتری دارند؛ سناریوها و تبعاتی چون سرایت بحران به ثبات سیاسی کشورهای عرب، فعال شدن جبهه‌های جدید اجتماعی، تغییر رفتار متحدان آمریکا، شکل‌گیری ترتیبات امنیتی مستقل در کشورهای خلیج فارس یا ایجاد شکاف‌های جدید در میان ائتلاف طرف مقابل. حتی احتمال پایین چنین تحولاتى، اگر واقعا در مدل‌های رقیب کم‌وزن باشد، می‌تواند از نظر راهبردی بسیار مهم شود. موضوع نفت و اقتصاد به هیچ عنوان کم‌اهمیت نیست اما تعریف زمین‌های جدید برای جنگ، زمین‌هایی که غرب در هیاهوی نفت و تورم و بدهی کمتر به آن متوجه است، شاکله تمرکز و محاسبه آن را متلاشی می‌کند. موضوع خیزش هسته‌های جدید مقاومت در غرب آسیا، انقلاب مردمی بحرین یا تصرف سرزمینی توسط متحدان ایران باید به نگرانی غرب و حتی فراتر از نگرانی، به برنامه‌هایی کاملا عملیاتی تبدیل شود.

ارسال نظر
captcha
پربیننده