۰۷/آبان/۱۴۰۵
|
۰۱:۵۰
چگونه عادی‌سازی ادبیات تجاوز نظامی توسط رئیس‌جمهور آمریکا، جهان را به سوی عصر هرج و مرج و فروپاشی نظم بین‌الملل سوق می‌دهد

جنگل جهانی

گروه سیاسی: بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید، تنها یک تغییر در مدیریت سیاسی ایالات متحده نبود، بلکه آغاز عصری بود که در آن مرز میان «سیاست خارجی» و «هرج‌ومرج سازمان‌یافته» به‌ کلی از بین رفت. در 17 ماه گذشته، 2 حمله نظامی گسترده و غیرقانونی آمریکا و رژیم صهیونیستی به خاک ایران، تنها نقاط عطفی در یک استراتژی وسیع‌تر بودند؛ استراتژی‌ای که هدفش نه دستیابی به صلح، بلکه تحمیل اراده از طریق وحشت است. اگر به تقویم نگاه کنیم، به‌ویژه در 8 ماه پس از تجاوز خونین اسفند ۱۴۰۴، روزی نگذشته است که از دفتر بیضی‌شکل در واشنگتن یا از تل‌آویو تهدید بمباران ایران مخابره نشده باشد. این دیگر صرفا یک جنگ لفظی یا تاکتیک‌ فشار برای میز مذاکره نیست، بلکه ما با پدیده‌ای روبه‌رو هستیم که می‌توان آن را «دوقلویی استراتژیک ترامپ و نتانیاهو» نامید؛ 2 چهره‌ای که در تلاشی هماهنگ، مفاهیم بنیادین حقوق بین‌الملل را به شوخی گرفته‌اند. 
آنچه این دوره را از تمام دوره‌های پیشین متمایز می‌کند، نه صرفا 2 عملیات نظامی مشترک با رژیم اشغالگر قدس، بلکه تحولی عمیق در «زبان قدرت» است: زبانی که در آن رئیس‌جمهور ایالات متحده، از تریبون‌های رسمی و حساب‌های شخصی، مکررا از «نابودی تمدن»، «بمباران»، «مادر همه بمب‌ها» و حتی «تجزیه» یک کشور مستقل سخن می‌گوید؛ پدیده‌ای که می‌توان آن را «عادی‌سازی زبان تجاوز» نامید.

از تهدید به عمل: 2 حمله، 1000 تهدید
2 عملیات نظامی مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران در طول این دوره، بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل متحد و خارج از چارچوب دفاع مشروع موضوع ماده ۵۱ منشور ملل متحد انجام شد. کارشناسان حقوق بین‌الملل این حملات را مصداق بارز «تجاوز» در معنای قطعنامه ۳۳۱۴ مجمع عمومی سازمان ملل توصیف کرده‌اند؛ قطعنامه‌ای که تجاوز را «استفاده از زور مسلحانه علیه حاکمیت، تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی دولتی دیگر» تعریف می‌کند. 
علاوه بر این، موضوع دیگر، تداوم و تشدید ادبیات تهدیدآمیز در فاصله میان 2 عملیات و پس از آن است. شمارش رسانه‌ای اظهارات مقامات آمریکا در 8 ماه پس از حمله دوم (اسفند) نشان می‌دهد به طور میانگین تقریبا هر روز یک تهدید صریح نظامی علیه ایران در سطوح عالی مطرح شده است؛ از اشاره به «پایان یک تمدن» تا تکرار عبارت «بمباران» در ده‌ها نطق و پیام. بنیامین نتانیاهو نیز در همین بازه، در برنامه‌های رسمی و مصاحبه‌های بین‌المللی، این ادبیات را بازتولید کرده و حتی از «تغییر شکل منطقه» سخن گفته است. چنین هم‌آوایی که میان این «دوقلوی شرارت» وجود دارد، در ادبیات روابط بین‌الملل به ندرت با این شدت و تداوم دیده شده است.

کلمات به مثابه سلاح: ابعاد حقوقی
تهدید به استفاده از زور، خود جرمی مستقل در حقوق بین‌الملل است. بند ۴ ماده ۲ منشور ملل متحد نه تنها «استفاده» از زور، بلکه «تهدید» به آن را نیز علیه تمامیت ارضی و استقلال سیاسی کشورها ممنوع کرده است. دیوان بین‌المللی دادگستری در رأی مشورتی سال ۱۹۹۶ درباره سلاح‌های هسته‌ای تأکید کرد تهدید به استفاده از زور در مواردی که خودِ استفاده از زور غیرقانونی باشد نیز غیرقانونی است. از این منظر، تهدید مکرر به «بمباران» و «نابودی تمدن» نه یک اغراق سیاسی، بلکه نقض مستمر یک تعهد حقوقی بین‌المللی است. 
با این حال، آنچه این وضعیت را پیچیده‌تر می‌کند، خلأ سازوکار اجرایی است. شورای امنیت، به دلیل حق وتو، عملا در برابر تهدیدهای یکی از اعضای دائم خود فلج است؛ همان شورایی که منشور آن را مسؤول اصلی حفظ صلح و امنیت بین‌المللی می‌داند. این پارادوکس، به گفته حقوقدانانی چون ریچارد فالک، «بحران مشروعیت» نظام حقوقی بین‌الملل را عمیق‌تر کرده است: وقتی واضع و ضامن قاعده، خود ناقض آن باشد، اقتدار قاعده فرسوده می‌شود.

«جنگل جهانی»؛ بازگشت به منطق زور
بسیاری از تحلیلگران، این وضعیت را مصداق آنچه فیلسوفانی چون هابز و در دوران معاصر ریمون آرون توصیف کرده‌اند می‌دانند: بازگشت به «وضع طبیعی» یا «جنگل جهانی»؛ جایی که قاعده جای خود را به قدرت می‌دهد. آمارها این نگرانی را تقویت می‌کند. هزینه‌های نظامی جهانی طبق گزارش موسسه بین‌المللی مطالعات صلح استکهلم (SIPRI) از مرز ۲,۴ تریلیون دلار گذشته است. در چنین فضایی، تهدیدهای روزمره یک ابرقدرت علیه یک کشور، تنها یک پرونده حقوقی نیست، سیگنالی است به تمام دولت‌های متوسط و کوچک که «قواعد، شما را محافظت نمی‌کنند». 
این سیگنال، پیامد راهبردی روشنی دارد: تقویت منطق «خودبازدارندگی». تاریخ نمونه‌های گویایی دارد. لیبی پس از خلع سلاح هسته‌ای خود مورد تجاوز ناتو قرار گرفت و با گذشت سال‌ها هنوز جنگ داخلی در آن کشور در جریان است، در مقابل، کره شمالی به مثابه نمونه‌ای از کشوری تلقی می‌شود که زرادخانه هسته‌ای را ابزار مصونیت از تجاوز نظامی قرار داد. این تقابل دوگانه، هرچند ساده‌ شده، در ذهن تصمیم‌گیران بسیاری از کشورها اثرگذار است.

اثر بر برنامه هسته‌ای کشورها
پرسش درباره تأثیر «سبک ترامپ - نتانیاهو» بر انگیزه هسته‌ای‌سازی، پرسشی است که اندیشکده‌های مختلف مطرح کرده‌اند. منطق زیربنایی روشن است: اگر کشوری ببیند تعهدات بین‌المللی و پادمان‌های آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، مصونیت ایجاد نمی‌کند؛ تهدید نظامی روزمره، بخشی از گفتمان رسمی یک ابرقدرت است و خلع سلاح، در تجربه‌های تاریخی با آسیب همراه بوده، آنگاه «ارزش بازدارنده» قابلیت هسته‌ای افزایش می‌یابد. این پدیده را می‌توان «اثر بازدارندگی معکوس» نامید: تهدید بیش از حد، نه بازدارنده، بلکه محرک اشاعه است. 
آنچه مسلم است، در این شرایط جهان شاهد تضعیف «عدم اشاعه» است؛ اکنون رژیم عدم اشاعه (NPT) در برابر منطق «بقا در جنگل» حرفی برای گفتن ندارد. 
سبک رفتار ترامپ و نتانیاهو، در واقع بزرگ‌ترین انگیزه برای تکثیر سلاح‌های هسته‌ای در جهان است. منطق ساده اما تکان‌دهنده این است: اگر داشتن تمدن، فرهنگ و حتی پایبندی به توافقات، مانعی در برابر تهدید به «نابود کردن» نیست، پس تنها زبانی که این ماشین جنگ می‌فهمد، زبان «سلاح هسته‌ای» است. وقتی مردمی هر روز با این ترس بیدار شوند که رئیس‌جمهور کشوری در آن سوی اقیانوس، در حال برنامه‌ریزی برای بمباران شهرشان است، ذهنیت‌شان از «صلح از طریق گفت‌وگو» به «بقا از طریق تسلیحات» تغییر می‌کند. این یعنی ترامپ با هر تهدیدی که می‌کند، در واقع در حال تشویق کشورهای دیگر به ساخت بمب اتم است تا بتوانند در برابر این «جنگل جهانی»، سد محکمی بسازند. 
در نهایت، آنچه امروز شاهدش هستیم، سقوط آزاد اخلاقی غرب است. ایالات متحده که سال‌ها ادعای ترویج دموکراسی و حقوق بشر را داشت، اکنون در کنار رژیم صهیونی، الگوی جدیدی از «تروریسم دولتی در سطح کلان» را تعریف می‌کند. این مسیر، نه‌تنها ایران، بلکه امنیت کل جهان را به مخاطره انداخته است. جهانی که در آن زور جایگزین حق شده و تهدید جایگزین دیپلماسی، جهانی است که در آن هیچ‌کس، حتی خودِ مهاجمان، در امان نخواهند بود، زیرا در جنگلی که قانون وجود ندارد، هر درنده‌ای می‌تواند در هر لحظه به درنده‌ای دیگر حمله کند.

چشمانی که هر روز بازتر می‌شود
کشوری که هر صبح با تهدید «نابودی تمدن» از سوی رئیس‌جمهور کشوری در آن سوی جهان بیدار می‌شود، چه تدبیری می‌اندیشد؟ تجربه تاریخی می‌گوید چنین فشارهایی، پاسخ‌های متناقضی برمی‌انگیزد: از یک سو، تقویت همبستگی ملی و سرمایه‌گذاری در پدافند و بازدارندگی متقارن و نامتقارن، از سوی دیگر، بسته‌ شدن فضای دیپلماسی و افزایش هزینه هرگونه مصالحه. تهدید مداوم، «پنجره مذاکره» را کوچک و «منطق انتقام» را بزرگ می‌کند. 
ترامپ و نتانیاهو در سطح سیستمی، آنچه می‌سازند فرسایش اعتماد به نظم بین‌المللی مبتنی بر قاعده است. وقتی بزرگ‌ترین قدرت جهان از «نابودی تمدن» سخن می‌گوید، پیام ضمنی به همه دولت‌ها این است که امنیت را نه در منشور ملل متحد، بلکه در توان نظامی و بازدارندگی خود جست‌وجو کنند. این، میراثی است که سال‌ها پس از پایان این دوره نیز در رفتار دولت‌ها باقی خواهد ماند؛ میراثی که شاید مهم‌ترین هزینه آن، نه بمب‌ها، بلکه مرگ تدریجی باور به «قاعده» باشد.

ارسال نظر
captcha
پربیننده