علی کاکادزفولی: یکی از بنیادیترین مسائل زندگی سیاسی، چگونگی پیوند انسانهایی است که اگرچه در یک سرزمین زندگی میکنند اما در زمانهای متفاوتی به سر میبرند. زمان در زندگی اجتماعی، صرفا همان چیزی نیست که ساعتها و تقویمها اندازه میگیرند. انسانها زمان را از خلال نیازها، نگرانیها، امیدها و تصورشان از آینده تجربه میکنند.
برای کسی که با دشواریهای زندگی روزمره مواجه است، آینده ممکن است تا چند هفته دیگر امتداد داشته باشد، در حالی که یک نسل، سرنوشت خود را در افق چند دهه میسنجد. به همین ترتیب، نهادهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نیز هر کدام زمان خاص خود را دارند و مسائل را متناسب با آن میفهمند.
ما ایرانیان نیز در یک روز واحد زندگی میکنیم اما هر کدام در انتظار آینده متفاوتی هستیم، ضرورتهای گوناگونی را احساس میکنیم و گاه حتی ممکن است تصمیمات دیگران را مانعی در برابر تحقق آینده خود بدانیم. این وضعیت برای اجزای مختلف ساختار سیاسی نیز برقرار است. از این منظر، یکی از بنیادیترین مسائل سیاست، ایجاد نسبت میان این زمانهای متفاوت است تا جامعه بتواند درباره سرنوشت مشترک خود تصمیم بگیرد.
از اینجاست که یکی از مهمترین کارویژههای ولایت فقیه آشکار میشود و آن آفرینش زمان مشترک ملی است؛ یعنی ایجاد افقی که در آن، زمانهای متفاوت جامعه و حکومت بتوانند به یک اراده تاریخی مشترک پیوند بخورند. این مساله امروز برای جامعه ایران از قلمرو تأملات نظری خارج شده و صورتی عینی یافته است. ملتی که همزمان با تهدید جنگ، دشواریهای معیشت و ضرورت بازسازی و پیشرفت مواجه است، چگونه میتواند میان فوریتهای امروز و اقتضائات فردای خود نسبتی برقرار کند، بیآنکه یکی را قربانی دیگری کند؟
جنگ تقویمها و مایی که در میانه زمانهای متضاد قرار گرفتهایم
هر جامعهای از افقهای زمانی متعددی شکل گرفته و این تکثر، بهویژه در موقعیت خطیر جنگ، پیچیدگی مضاعفی مییابد؛ ناهمزمانی بنیادینی که امروز میتوان آن را در حیات جمعی ایران مشاهده کرد؛ برای خانوادهای که نگران زیست روزمره و هزینههای زندگی است، مساله اصلی گشایشهای امروز و فرداست و برای تولیدکنندهای که در افق اقتصاد نیازمند ثبات و انباشت سرمایهگذاری است، مساله آینده چند سال بعد مطرح است، در حالی که سیاست در بستر تصمیمهای ناگهانی حرکت میکند و برای نیروهای دفاعی و امنیتی، مساله آمادگی در برابر تهدیدهای پنهانی است که شاید فردا تحقق یابد و شاید ماهها به تأخیر افتد. فراتر از اینها، زمان دولتها نیز ناگزیر در افق محدود دورههای مسؤولیت محصور میماند، حال آنکه حیات تاریخی یک ملت امتدادی بسیار فراتر دارد. همه این ضرورتها واقعیاند اما هیچکدام بهتنهایی نمیتوانند مبنای تصمیمگیری درباره سرنوشت کشور باشند؛ از همین رو، نهاد ولایت فقیه در ساختار سیاسیای که برای مهار همین ناهمزمانی بنیادین تعبیه شده، جایگاهی است که برای حفظ افق تاریخی ایران، فراتر از افق کوتاهمدت ادواری میایستد و پیامها و بیانات رهبری را نیز باید با این نگاه فهمید.
اگر ولیفقیه نباشد، این زمانها از یکدیگر گسسته میشوند، اصطکاک میان آنها به جنگ منافع بدل میشود و هر بخش جامعه، حیات خویش را در عقبنشینی دیگری میبیند؛ امری که بزرگترین پیامد آن فروپاشی اراده مشترک است. در چنین بنبستی، تصمیم راهبردی برای آینده ممکن است به زیست جاری جامعه آسیب بزند و مطالبات فوری مردم نیز مصالح بلندمدت را محدود کند. پس کارکرد وجودی ولایت فقیه در این نقطه، نقشی فراتر از مدیریت اجرایی است؛ این جایگاه کانون تنظیم و میانجیگری میان همین ضرورتهای ناسازگار زمانی است تا نه تمایلات کوتاهمدت، عمق استراتژیک و دفاعی کشور را بسوزاند، نه منطق صلب امنیت، تنفس زندگی روزمره را ناممکن کند و افقهای نامتقارن به سرنوشتی یگانه پیوند بخورند.
از این رو، این نهاد خطیر، کانونی برای ادراک حیات ملی به مثابه یک کل متصل در بستر تاریخ است تا جامعه حتی در اوج فشار بحرانها و تضاد فوریتها، هویت تاریخی و توان حرکت همراستای خود را از دست ندهد.
رهبری چگونه میان منطق جنگ و جریان زندگی توازن برقرار میکنند؟
تعلیق فرساینده میان جنگ و توقف آن، پیش از آنکه میدان نبرد را درگیر کند، به بحرانی عمیق در تجربه زمان اجتماعی بدل میشود؛ جایی که جامعه میان الزام آمادگی دفاعی و ضرورت استمرار زیست اقتصادی و مدنی مردد میماند. مهار این تعارض نیازمند لنگرگاهی در هندسه قدرت است؛ کانونی که اجازه ندهد کشور تمامیت آینده خود را به احتمالی نامعلوم مشروط کند. اصل ولایت فقیه در این وضعیت، پیش از هر چیز برای تدبیر همین دوپارگی و حفظ تعادل میان هوشیاری ساختاری و جریان زندگی اجتماعی ضرورت مییابد.
اگر این افقگشایی نباشد، ساختار اجرایی و بدنه جامعه ناگزیر به انتظار رویدادی مبهم مینشینند؛ تصمیمهای کلان به آینده نامعلوم موکول، سرمایهگذاریها متوقف و زمان برنامهریزی به بقا در لحظه فروکاسته میشود. کارکرد رهبری در این نقطه، خارج کردن کشور از انجماد تصمیم است تا باور عمومی دچار این خطای راهبردی نشود که پیشرفت، رونق و ساختن فردا باید تا رفع کامل تهدید به تعویق افتد.
فرسایش ناشی از تعلیق، پیش از آنکه منابع مادی یا اراده سیاسی را هدف بگیرد، اختیار جامعه بر زمان خویش را زایل میکند، چرا که اگر آغاز حرکت کشور را به پایان کنش دشمن مشروط کنیم، زمان تاریخی جامعه عملا به اراده بیرونی واگذار شده است. ولی فقیه با فرابردن کشور از انفعال، ضامن استقلال زمانی میشود و اجازه نمیدهد ضرباهنگ پیشرفت و افق تحول با تهدیدهای تحمیلی طرف مقابل تنظیم شود. در این چارچوب مفهومی، مقاومت یعنی حفظ قدرت تصمیمگیری و توان ساختن فردا در وضعیت تعلیق تا عزم درونی خود جامعه نقطه عزیمت تاریخ را معین کند، نه اراده بیگانگان.
آفرینش زمان مشترک اما به معنای محو تفاوتها یا یکسانسازی تصنعی نیازها نیست، بلکه برقراری نسبتی معنادار میان آنهاست. کارویژه رهبری در این نقطه، تبیینپذیر کردن این همزمانی است تا جامعه دریابد چگونه نیازهای ناهمگون در امتداد هدفی واحد معنا مییابد. جهتگیری کلان چنان بازنمایی میشود که جامعه بفهمد هزینهها به چه دلیلی تحمل میشود و چه نسبتی میان استقامت کنونی و افق پیش رو وجود دارد تا دشواریهای امروز امری بیپایان و بیهوده ادراک نشود.
اصل ولایت فقیه؛ پاسخی به مسأله گسست تاریخی در حکمرانی ایران
آفرینش زمان مشترک، به موقعیتهای استثنایی نظیر جنگ محدود نمیشود، بلکه شرط بنیادین هر حرکت دیرپای تاریخی است، زیرا جامعه افزون بر همراستایی در تصمیمهای جاری، نیازمند رشتهای وثیق است که گذشته، اکنون و آینده را به یکدیگر پیوند زند. تعبیه اصل ولایت فقیه در هندسه نظام جمهوری اسلامی ایران، پاسخی نهادی به همین ضرورت است. دولتها در چرخههای کوتاهمدت میآیند و میروند، اولویتها دگرگون میشود و نسلهای نو با تجربههایی متفاوت پا به میدان میگذارند. سازوکار حکمرانی اگر فاقد لنگرگاهی برای تداوم باشد، لاجرم حیات تاریخی ملت را به مجموعهای از دورههای منقطع فرومیکاهد؛ وضعیتی که در آن هر دولتی خود را نقطه آغاز تاریخ میپندارد و هر نسلی، ساختن آینده را در نفی گذشته جستوجو میکند. مسائل بزرگ اداره کشور در محدوده عمر یک دولت حل نمیشود و به تداوم تصمیم طی نسلها نیاز دارد. دولتها تنها سالهای پیش روی خود را میبینند و در قبال زمانی که روی کارند، مسؤولیت میپذیرند اما ولی فقیه به حفظ حیات نسلهای آینده نیز متعهد است و این گسست تاریخی را مهار میکند تا چرخش دولتها و اختلاف سلیقهها، شیرازه جهتگیری بنیادین کشور را از هم نگسلد.
نبرد برای استقلال، اراده تاریخی و گذار از «لحظه» واکنش به افق تأسیس
بازپسگیری اختیار آینده، مستلزم برداشتن گامی فراتر از مقاومت در برابر تعلیق است؛ مساله حقیقی، گذار از «زمان واکنشی» به «زمان تأسیسی» است. زیستن طولانیمدت در سایه تهدید این خطر را دارد که ذهنیت حکمرانی ناخودآگاه بحرانزده و پدافندی شود و دستور کار ملی صرفا در پاسخ به ضربات و طرحهای بیرونی شکل بگیرد. در چنین حالتی، حتی اگر کشور در میدان نبرد مغلوب نشود، استقلال تاریخی خود را واگذار کرده است، چرا که این دشمن است که تعیین میکند جامعه ایران باید به چه چیزی بیندیشد و توان خود را کجا هزینه کند.
پیروزی بزرگتر آن است که اجازه ندهیم فشار خارجی، مرزهای تخیل سیاسی و ظرفیت زایش درونی ایران را محدود کند. کارویژه اساسی جایگاه رهبری، رهانیدن ساختار سیاسی و بدنه اجتماعی از اسارت در افق تنگ واکنشهای روزمره و پاسداری از دستور کار ملی است.
این لنگرگاه راهبردی ضامن آن است که منطق مبارزه، انرژی حیاتی جامعه برای ساختن آینده را نبلعد تا کشور حتی در کوران خصومتها، قطبنمای حرکت خود را بر بنیاد «آنچه این تمدن بنا دارد بسازد» تنظیم کند. بازپسگیری آینده یعنی بازیافتن شجاعت طرحاندازی برای فردایی که در امتداد اراده تاریخی ایران و ایرانیان تعریف شده است.
ضرورت عبور جامعه ایران از تعلیق جنگ و بازپسگیری اختیار آینده
زمان را به دشمن نسپاریم
ارسال نظر
پربیننده