۱۳/تير/۱۴۰۵
|
۰۰:۵۵

ریشه‌های ملی و فرهنگی سوگواری ایرانیان برای رهبر شهید

محسن ردادی: گاهی یک مرگ، تنها پایان زندگی یک انسان نیست؛ لحظه‌ای است که تاریخ مکث می‌کند، خیابان‌ها به تلاطم می‌افتد و جامعه، برای مدتی، از حرکت روزمره بازمی‌ایستد. چنین لحظه‌ای را نمی‌توان تنها با واژه «فقدان» توضیح داد. جامعه‌شناسان سال‌هاست می‌پرسند چرا بعضی مرگ‌ها به حافظه جمعی راه پیدا می‌کنند اما هزاران مرگ دیگر، هرچند تلخ و دردناک، در حافظه تاریخ رسوب نمی‌کنند؟ چرا گاهی یک ملت دهه‌ها بعد نیز نام یک کشته را با اشک و احترام بر زبان می‌آورد اما از کنار مرگ‌های بی‌شمار دیگری عبور می‌کند؟
پاسخ رایج، معمولاً بر بزرگی شخصیت یا جایگاه سیاسی فرد تکیه می‌کند. مثلا ممکن است در مورد رهبر شهید چنین گفته شود که بعد از قرن‌ها، دوباره شاهد قتل شهریار ایران‌زمین به دست ارتش متجاوز هستیم. در طول تاریخ چند هزار ساله ایران‌زمین، کمتر از ۵ شهریار ایران‌زمین بودند که به دست سپاهیان متجاوز کشته شده‌اند و آیت‌الله خامنه‌ای، یکی از این افراد است. اما این پاسخ همه واقعیت را توضیح نمی‌دهد.
در حافظه تاریخی ایرانیان، سوگ‌های ماندگار غالباً پیرامون «قربانیِ بی‌گناه» شکل گرفته‌اند؛ انسانی که در میدان جنگ عادلانه کشته نمی‌شود، بلکه در اثر خیانت، پیمان‌شکنی یا نیرنگ، به ناحق جان خود را از دست داده است. ایرانیان هنگامی به سوگ ملی می‌نشینند که احساس کنند عدالت قربانی شده و اخلاق زیر تیغ خیانت از پا درآمده است. شاید راز اندوه عمیقی که پس از شهادت رهبر انقلاب اسلامی سراسر ایران را فرا گرفت و ایرانیان را در روزهای تشییع دور هم جمع کرد، بیش از آنکه در جایگاه سیاسی و مذهبی او نهفته باشد، در همین لایه عمیق فرهنگ ایرانی جست‌وجو شود. جامعه، پیش از آنکه یک رهبر را بدرقه کند، برای «قربانی شدن حقیقت» عزاداری می‌کند.

سوگ؛ زبان حافظه ایرانی
سوگ در فرهنگ ایرانی، اشک ریختن بر گذشته نیست؛ سوگ زبانی است که جامعه با آن درباره عدالت سخن می‌گوید. اشک در این سنت فرهنگی، روایتگر قربانی شدن اخلاق و عدالت است. هر گاه ایرانیان گرد پیکر یک قربانی جمع می‌شوند، با سوگواری و اشک مرزهای اخلاقی جامعه را دوباره ترسیم می‌کنند. آنان اعلام می‌کنند چه چیزی را ظلم می‌دانند، چه رفتاری را خیانت می‌شمارند و کدام ارزش‌ها سزاوار پاسداری‌اند. 
کارکرد دوم سوگ، ساختن هویت مشترک است. مردمی که شاید در زندگی روزمره سلیقه‌ها، باورها و تجربه‌های متفاوتی داشته باشند، در لحظه سوگواری زیر یک روایت واحد گرد هم می‌آیند. سوگ، افراد پراکنده را به «ما» تبدیل می‌کند. از همین رو است که ملت ایران حافظه تاریخی خود را با جشن‌ها حفظ نمی‌کند، بلکه با سوگواری‌های مشترک حافظه تاریخی را می‌سازد. 
اما شاید مهم‌ترین کارکرد سوگ، تبدیل قربانی به اسطوره باشد. اسطوره، الزاماً موجودی افسانه‌ای نیست؛ انسانی است که مرگ او از زندگی‌اش فراتر می‌رود و به معیاری برای داوری نسل‌های بعد تبدیل می‌شود. در چنین لحظه‌ای، قربانی دیگر فقط یک فرد نیست، بلکه به نماد یک ارزش بدل می‌شود و در مقابل، متجاوز نیز تنها یک دشمن نظامی باقی نمی‌ماند، بلکه در حافظه جمعی، در جایگاه ناقض اخلاق و عدالت ثبت می‌شود. سوگ از همین مسیر، حافظه تاریخی را سامان می‌دهد.
نکته مهم این است که سوگواری در فرهنگ ایرانی بیش از آنکه رو به گذشته داشته باشد، رو به آینده است. جامعه در آیین عزاداری، تنها فقدان یک انسان را روایت نمی‌کند؛ ارزش‌هایی را که آن انسان نمایندگی می‌کرد، به نسل‌های بعد منتقل می‌کند. 

از ایرج و سیاوش تا امام حسین علیه‌السلام؛ چرا قربانی خیانت، اسطوره می‌شود؟
اگر معیار سوگواری صرفاً مرگ قهرمانان بود، شاهنامه باید کتابی سراسر ماتم می‌بود. پهلوانان بزرگ یکی پس از دیگری جان می‌بازند؛ نریمان، بیژن، بهرام، گودرز و اسفندیار. هر یک از اینان ستونی از ایران‌اند و مرگ‌شان اندوه‌بار است اما فردوسی از مرگ هیچ‌یک، آیینی فراگیر از سوگواری ملی ترسیم نمی‌کند. آنان در میدان نبرد کشته می‌شوند؛ مرگ‌شان هرچند تلخ، در منطق جنگ قابل فهم است.
اما هنگامی که روایت به ایرج و سپس سیاوش می‌رسد، لحن شاهنامه دگرگون می‌شود. اینجا دیگر سخن از کشته‌ شدن افتخارآمیز یک پهلوان در میدان نبرد نیست؛ سخن از شکسته شدن نظم اخلاقی جهان است.
ایرج، برای جنگ نرفته بود؛ برای صلح رفته بود. او به امید پایان دادن به خونریزی قدم پیش گذاشت اما همان دستی که باید دست آشتی می‌فشرد، خنجر خیانت را بر گردنش فرود آورد. در حافظه ایرانی، ایرج فقط یک شاهزاده مقتول نیست؛ نخستین قربانی خیانت است و مظلومیت و بی‌گناهی او، باعث سوگواری می‌شود.

سیاوش نیز همین سرنوشت را تکرار می‌کند. او به دلیل پاکی و وفاداری‌اش قربانی می‌شود. مظلومانه و در غربت و به دلیل پایبندی به اصول اخلاقی، به نیرنگ کشته می‌شود. سوگ او فراتر از شاهنامه به آیینی ماندگار در ایران باستان بدل می‌شود و مراسم «سووشون» قرن‌ها در فرهنگ ایرانیان ادامه می‌یابد.
این الگوی فرهنگی پس از ورود اسلام به ایران نیز ادامه می‌یابد. شهادت‌های فراوانی در تاریخ اسلام رخ داده است اما هیچ‌یک در فرهنگ ایرانی به اندازه سوگ عاشورا ریشه ندوانده است. راز این ماندگاری را باید در همان الگویی جست که پیش‌تر در داستان ایرج و سیاوش شکل گرفته بود. در نگاه ایرانی، امام حسین(ع) تنها یک شهید نیست؛ قربانی بزرگ خیانت، پیمان‌شکنی و نقض آشکار اخلاق است. از همین رو، سوگواری برای او ادامه همان سنت دیرپای دفاع از مظلوم و اعتراض به خیانت است که قرن‌ها پیش در شاهنامه روایت شده بود.
از این منظر، شاهنامه و عاشورا ۲ روایت از یک حقیقت‌ هستند. هر ۲ به جامعه می‌آموزند که آنچه بیش از هر چیز حافظه یک ملت را می‌آفریند، کشته شدن در میدان جنگ نیست، بلکه قربانی شدن بی‌گناه بر اثر خیانت است. ایرانیان شاید بسیاری از جنگ‌ها و پهلوانان و پادشاهان را فراموش کنند اما قربانیانِ خیانت را هرگز از یاد نمی‌برند، زیرا نقش مهم این قربانیان، ترسیم مرز میان عدالت و ظلم در حافظه ملی است.

رهبر شهید در حافظه تاریخی ایران؛ هنگامی که یک ملت «خیانت» را به یاد می‌سپارد
اگر این الگوی تاریخی را بپذیریم، می‌توان دریافت که چرا شهادت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، در حافظه ایرانی تنها به عنوان فقدان یک رهبر سیاسی و یک مرجع مذهبی درک نشد، بلکه به سرعت به سوگی ملی تبدیل شد. آنچه احساسات عمومی را برانگیخت صرفِ شهادت نبود، بلکه شیوه وقوع آن بود.
در ذهن بخش بزرگی از جامعه، این حادثه در زمانی رخ داد که سخن از مذاکره، کاهش تنش و امکان رسیدن به توافق مطرح بود. همین همزمانی، احساسی را زنده کرد که ایرانیان بارها در تاریخ خود تجربه کرده‌اند؛ احساس آنکه دست صلح پیش آمده، اما پاسخ آن شمشیر بوده است: همچون ایرج پسر فریدون. امامِ شهیدمان، در بی‌دفاع‌ترین وضعیت و در کنار خانواده‌اش با زبان روزه کشته می‌شود، همچون حسین پسر علی علیهماالسلام. همین ادراک جمعی برای شکل‌گیری سوگ ملی تعیین‌کننده است. احساس عمومی تنها اندوه نیست، بلکه آمیخته به خشمی ناشی از احساس خیانت است.
تفاوت این واقعه با مرگ یک فرمانده در میدان جنگ نیز دقیقاً در همین نکته نهفته است. جامعه برای سربازی که در نبرد جان می‌بازد احترام قائل است اما هنگامی که مرگ با تصور خیانت، عهدشکنی یا نقض قواعد اخلاقی همراه شود، واکنش جامعه از احترام فراتر می‌رود و به سوگ عمیق ملی تبدیل می‌شود، زیرا در چنین لحظه‌ای تنها یک انسان از میان نرفته است، بلکه اعتماد اخلاقی جامعه نیز زخمی شده است.
از این منظر، آنچه در روزهای تشییع رخ می‌دهد، فراتر از یک واکنش سیاسی یا عزاداری برای یک مرجع تقلید است. میلیون‌ها ایرانی، در حال بازآفرینی یکی از کهن‌ترین الگوهای حافظه تاریخی خود هستند؛ الگویی که قربانی بی‌گناه را به نماد مظلومیت و پایداری تبدیل می‌کند و در مقابل، عامل قتل را برای همیشه در جایگاه متجاوز و خائن قرار می‌دهد.
ایرانیان با سوگواری و تشییع رهبرِ شهید، گذشته را دفن نمی‌کنند؛ آن را به آینده می‌سپارند. هر اشکی که در این سوگ ملی ریخته می‌شود در حقیقت جمله‌ای است که به حافظه تاریخی افزوده می‌شود.
سوگ، لحظه‌ای است که ملت ایران دوباره با خود عهد می‌بندد؛ عهد می‌بندد که اجازه ندهد خاطره رهبر شهید، به فراموشی سپرده شود و نگذارد مرز اخلاق و عدالت، در حافظه جمعی کمرنگ شود.

ارسال نظر
captcha