۰۳/مهر/۱۴۰۵
|
۲۲:۳۱
اگر مقاومت ادامه یابد کشور چگونه اداره خواهد شد؟

جنگ، نظم تازه می‌سازد

رضا باقری‌پور: اگر بین تسلیم و مقاومت، انتخاب مقاومت باشد، احتمالا پرسش ساده پس از آن این است: حال کشور را چگونه باید اداره کرد؟ بخش قابل‌ توجهی از ادبیاتی که امروز تحت عنوان «حکمرانی در جنگ» یا «اقتصاد در شرایط جنگ» عرضه می‌شود، چیزی بیش از توصیه‌های متعارف حکمرانی خوب نیست که صرفا روکشی از واژگان جنگی بر تن کرده‌اند. اصلاح ساختار بانکی، تسهیل صدور مجوز کسب‌وکار، شفاف‌سازی مقررات، چابک‌سازی بروکراسی، حذف موازی‌کاری‌ها و بهبود فضای کسب‌وکار، همه توصیه‌هایی ارزشمندند اما ارزش‌شان از جنس دیگری است و ربط ذاتی به وضعیت جنگ ندارد. همان کارشناسانی که این فهرست را امروز با پیشوند و پسوند «در دوران جنگ» عرضه می‌کنند، می‌توانستند دقیقا همین فهرست را در روزگار صلح و ثبات نیز ارائه کنند، بی‌آنکه یک کلمه از آن تغییر کند. این امر تصادفی نیست، بلکه نشان‌دهنده محدودیت معرفتی رویکردی است که جنگ را صرفا «بحران» یا «اختلال» در نظم موجود می‌بیند، نه رویدادی که خود نظم و واقعیت تازه‌ای می‌آفریند.
بدتر از آن، اضطرار جنگ گاه به ابزاری برای پیشبرد دستور کارهایی تبدیل می‌شود که در شرایط عادی با مقاومت بیشتری روبه‌رو بودند. طاعون بازار آزاد در اقتصاد و سکولاریته در اجتماع، اتفاقا از فضای اضطراری جنگ بیشترین بهره را برای تأثیرگذاری بر دستور کار تصمیم‌گیری می‌برد. در چنین فضایی، برخی نسخه‌های به‌ظاهر «عمل‌گرایانه» حکمرانی جنگ، نه‌تنها راه‌حل نیستند، بلکه می‌توانند ویران‌کننده‌تر از خود جنگ باشند، زیرا اولویت‌های وجودی و هویتی را به پای ملاحظات تکنوکراتیک کوتاه‌مدت قربانی می‌کنند.

جنگ به‌ مثابه رویداد مولد، نه بحران قابل‌برنامه‌ریزی
حکمرانی در جنگ، از حیث معرفتی، به داشتن یک چراغ‌قوه در دل تاریکی شبیه‌تر است تا داشتن نقشه‌ای از پیش ترسیم‌شده. چراغ‌قوه تنها 2 متر جلوتر را روشن می‌کند؛ برای دیدن 2 متر بعد، هیچ راهی جز طی‌ همان 2 متر روشن‌شده وجود ندارد. نمی‌توان از فاصله امن بیرون از تاریکی، مسیر 10 متر جلوتر را ترسیم کرد و آن را «برنامه جامع حکمرانی جنگ» نامید و اگر چنین برنامه‌ای را نتوانستیم ترسیم کنیم، این نتیجه را بگیریم که برای جنگیدن برنامه‌ای وجود ندارد و باید به چیزی جز مقاومت فکر کرد. 
چنین برنامه‌ای حتی به فرض تدوین و پیشنهاد توسط هر جایی، به‌ محض قدم‌ گذاشتن در تاریکی، اعتبار خود را از دست می‌دهد. علت این محدودیت، ضعف تحلیلی برنامه‌ریزان نیست، بلکه ویژگی ذاتی خود جنگ است.
جنگ صرفا یک بحران که بر واقعیت از پیش موجود اعمال می‌شود نیست، بلکه خود یک رویداد مولد است؛ امکاناتی می‌آفریند، کمبودها و فراوانی‌های تازه‌ای پدید می‌آورد، اولویت‌ها را از نو صف‌بندی می‌کند و نهادها و گزینه‌هایی را به میدان می‌آورد که پیش از آغازش نه‌ فقط وجود نداشتند، بلکه اساسا در هیچ محاسبه‌ای هم نمی‌گنجیدند. جنگیدن، جهان خلق می‌کند. هر فهرست از پیش نوشته‌شده از «اقدامات لازم در جنگ»، چنانچه فراتر از موارد متعارف پدافندی باشد، به همان اندازه که واقعیت پیش از جنگ را روایت می‌کند، در برابر واقعیتی که خود جنگ می‌آفریند، ناقص و حتی گاه گمراه‌کننده است.
تاریخ نزدیک و دور شواهد فراوانی برای این مدعا دارد. در جنگ دوم جهانی، بریتانیا تحت رهبری چرچیل نه با یک «برنامه جامع اقتصادی جنگی» از پیش نوشته‌شده، بلکه با مجموعه‌ای از ابتکارات و تصمیم‌های لحظه‌ای پیش رفت. تخلیه دانکرک، سازماندهی نبرد بریتانیا و تبدیل اقتصاد به ماشین جنگی، هیچ‌کدام محصول نقشه‌ای نبود که پیش از جنگ ترسیم شده باشد. خود جنگ، اولویت‌ها، ظرفیت‌ها و حتی هویت ملی تازه‌ای آفرید. اتحاد جماهیر شوروی نیز با جابه‌جایی عظیم صنایع به شرق اورال و بازسازی کامل ساختار تولید، نشان داد جنگ می‌تواند نهادها و منطق‌های اقتصادی کاملا تازه‌ای خلق کند که در محاسبات پیش از جنگ جایی نداشتند.
نزدیک‌تر به تجربه خودمان، جنگ تحمیلی 8 ساله ایران و عراق نیز نمونه‌ای روشن است. بسیاری از ساختارها، شبکه‌ها و حتی اشکال سازماندهی اجتماعی که در طول جنگ شکل گرفت، از بسیج تا الگوهای تولید و توزیع اضطراری، نه اینکه محصول برنامه‌ریزی پیشینی فن‌سالاران باشد، بلکه نتیجه مواجهه مستقیم با واقعیت مولد جنگ بود. آنچه پیش از جنگ «غیرممکن» یا «غیرقابل‌ تصور» به نظر می‌رسید، در دل نبرد ممکن و حتی ضروری شد. همین منطق در جنگ‌های کوتاه‌مدت‌تر و پرتنش‌تر نیز صادق است. نبرد رمضان، حتی در حالی که هنوز به جنگ تمام‌عیار بدل نشده بود، موقعیت‌ها و امکاناتی گشود که هیچ‌یک از کارشناسان پیش از آن حتی تصورش را نمی‌کردند. سایه جنگ یا جنگ نیم‌بند، عرصه هلاک است، زیرا هم فشار جنگ را دارد و هم امکان بهره‌برداری از امکانات مولد آن را مسدود می‌کند.

تو بگو چگونه کشور را بچرخانیم؟
تو بگو چگونه کشور را بچرخانیم، همان استفهام تحقیری اصحاب مسامحه و تسلیم است. اینجاست که منطق اتهام رایج سیاستمداران اهل مصالحه آشکار می‌شود. آنان مدام به نیروهای اهل مقاومت کنایه می‌زنند «شما راه حل یا مسیر مشخصی ندارید و کشور را وارد جنگ بی‌پایان یا ویرانی می‌کنید». این اتهام، در ظاهر درخواست برنامه و شفافیت است اما در باطن بیان دیگری از همان پذیرش مصالحه‌ای تعلیق‌کننده است با صورتی کارشناسانه و تکنوکراتیک. پرسش «خب! تو بگو حالا چگونه کشور را بچرخانیم؟» فرض می‌گیرد جنگ صرفا یک اختلال قابل مدیریت در نظم موجود است و می‌توان از بیرون آن را برنامه‌ریزی کرد. حال آنکه جنگ، تصمیمی مهندسی‌گونه و قابل جمع‌بندی از روی نمودار میله‌ای و خطی و خروجی اکسل نیست، تصمیمی سیاسی است که امکان‌هایش را در درون خودش ایجاد می‌کند؛ مدیریتی شجاع و برخط می‌خواهد که از خروش اراده عمومی برای بسیج و تغییر استفاده می‌کند؛ درست عکس روحیه تکنوکرات که حرارت و غریو مردمی را بار سنگین و مانعی مزاحم برای برگشت به مسیرهای معمولی و رو به نزول قبل می‌بیند.
دقیقا همین‌جا باید به مساله «برنامه» رسید. اینکه یکی از پرتکرارترین انتقادها به رویکردهای مقاومت‌محور این است که «شما چه برنامه‌ای دارید؟ اگر جنگ را ادامه دهید، مرحله بعد چیست؟ کشور را تا کجا می‌خواهید ببرید؟» در ظاهر پرسشی عقلانی به نظر می‌رسد؛ هیچ سیاست عاقلانه‌ای بدون هدف و جهت نیست اما اشکال آنجا آغاز می‌شود که انتظار داشته باشیم در آغاز یک جنگ، نقشه‌ای با جزئیات چندین سال آینده ارائه شود و سپس میزان عقلانیت آن را با انطباق وقایع آینده با همان نقشه بسنجیم.
جنگ اساسا محیطی است که چنین قطعیتی را از میان می‌برد. نظریه کلاسیک جنگ از زمان کلاوزویتس بر این نکته تأکید کرده که جنگ با اصطکاک، ابهام و عدم‌ قطعیت همراه است. در ادبیات نظامی معاصر نیز همین واقعیت به زبان دیگری بیان شده: محیط جنگی نه‌ فقط پیچیده، بلکه تعاملی است؛ یعنی طرف مقابل نیز همزمان تصمیم می‌گیرد، خودش را تطبیق می‌دهد و با هر تصمیم ما، مساله جدیدی پیش روی ما قرار می‌دهد.
اینجاست که می‌توان میان 2 مفهوم تفاوت گذاشت: «جهت» و «نقشه». حکومت در جنگ به جهت نیاز دارد اما لزوما نمی‌تواند تمام پیچ‌وخم مسیر را از روز اول بداند. باید بداند چه چیزی را می‌خواهد حفظ کند، چه چیزی را نباید از دست بدهد، چه نوع هزینه‌ای را می‌تواند تحمل کند، چه ظرفیت‌هایی را باید بسازد، چه خطوط قرمزی دارد و در برابر تغییر شرایط چگونه باید تصمیم خود را بازبینی کند اما اینکه دقیقا در روز چهلم یا روز هفتاد و پنجم، چه موقعیتی ایجاد خواهد شد و در آن موقعیت چه گزینه‌هایی در دسترس خواهد بود، چیزی نیست که همیشه از روز اول بتوان با اطمینان تعیین کرد و کسی هم که به دنبال تعیین آن است، در حقیقت به دنبال دست‌وپا کردن مشروعیتی برای سازش خویش است.
بنابراین حکمرانی در جنگ بیش از هر چیز نیازمند تصمیمی الهیاتی - سیاسی است؛ یکسره کردن سودای تخدیرکننده‌ سازش و پا گذاشتن در جهان متفاوت نبرد. این تصمیم، برنامه نیست، بلکه شرط امکان هر برنامه‌ای است که در دل جنگ معنا پیدا کند. بدون آن، هر فهرست توصیه‌ای هر چند با واژگان جنگی آراسته شده باشد، چیزی جز تداوم منطق پیش از جنگ در پوششی جدید نخواهد بود.
خلاصه آنکه جنگ، واقعیت را بازآفرینی می‌کند. کسانی که از مقاومت‌کنندگان «نقشه کامل» می‌طلبند، در حقیقت از آنان می‌خواهند با منطق صلح، جنگ را اداره کنند اما جنگ با منطق صلح اداره نمی‌شود؛ جنگ با منطق خود جنگ پیش می‌رود و آن منطق، بیش از هر چیز، فهم چارچوب‌های جدید، پذیرش نابودی چارچوب‌های عادت‌شده و قدیمی، تصمیم، چابکی و البته ایمان است.

ارسال نظر
captcha
پربیننده