رها عبداللهی: سیدحسن نصرالله را اولینبار در نوجوانی شناختم. طنین صدایش در جانم نشست، وقتی در بنت جبیل، چند روز پس از اخراج ذلتبار رژیم صهیونیستی از جنوب لبنان، در حالی که انگشت اشاره معروفش را در هوا تکان میداد، با صلابت فریاد میزد «والله هی [اسرائیل] أوهن من بیت العنکبوت». تصویری که میدیدم مردی بود که با یارانش شاخ غول را شکسته و حالا به همه ما نشانش میدهد و میگوید او با همه سلاحهای اتمی و نیروی هوایی مقتدرش، آنقدر نقطه ضعف دارد که همه شما قادر به نابودیاش هستید. سیدحسن الهامبخش تمام جوانان منطقه و بلکه جهان شد.
کمکم صفحات تاریخ ورق خورد و هر بار صفحه دیگری از شهامت و صلابت اسطوره مجاهدت جلوهگر شد و دلها را به خود جلب کرد.
اما او در عین حال، خود را سرباز امام خامنهای میدانست. دنیا نطق تاریخی او را شنید که در شب عاشورا خطاب به ایشان با لحنی حماسی عرض کرد: «ای سید ما و ای امام ما! به خدا قسم اگر بدانیم همه ما کشته خواهیم شد و سپس آتش زده میشویم و خاکستر ما را به باد میدهند و سپس زنده میشویم و این عمل هزار بار تکرار شود، ای فرزند حسین! تو را رها نخواهیم کرد (ما ترکناک یابن الحسین)». همانطور هم شد. سید همانطور که گفته بود، وفاداریاش به حسین زمان را ثابت کرد و تا لحظه آخر پای محافظت و دفاع از جبهه مقاومت، تنها نقطه امید آزادگان و مظلومان جهان برای شکست شیاطین و ظالمان و مستکبران ایستاد. تا آن ساعت که در گودال قتلگاه ضاحیه افتاد و شمر زمانه بر سینه شریفش نشست و... وای از آن ساعت... داغ سیدحسن نصرالله برایمان داغی معمولی نبود؛ چیزی شبیه بغض و سنگینی عصرهای عاشورا بر قلبمان چنبره زد. دشمن خونخوار، یار رهبر انقلاب و ستونی از جبهه مقاومت را از ما گرفته بود، آن هم چه یاری و چه ستونی. رهبر شهیدمان آن روز در پیامی، شهادت را پاداش دهها سال مجاهدت و رنج پیکار مقدس او عنوان کردند و فرمودند برکات تدبیر و مجاهدت او در جبهه مقاومت با فقدان ایشان از دست نرفته، بلکه مستحکم میشود.
سید چگونه به اسطورهای فراموشنشدنی از مقاومت عزتمندانه تبدیل شد؟ شاید شوقی که در کودکی، وقتی تصویر چشمان امام موسی صدر را در مغازهای در روستایشان دید در دلش جوشید و شیدایش کرد، بذر این اتفاق شگرف بود، یا شاید روزی که در نجف با آیتالله العظمی شهید سیدمحمدباقر صدر آشنا شد و نظرات فقهی مقاومتی او در جانش نشست، این اتفاق افتاد، یا روزی که پیام سید صدر به دستش رسید که «ذوبوا فی الخمینی کما ذاب هو فی الاسلام... در خمینی ذوب شوید!...» یا شاید روزی که با همرزمانش، ذوبشدههای لبنانی خمینی در جماران، روبهروی حضرت امام روحالله نشستند تا نظر ایشان را درباره تشکیل گروه مقاومتشان حزبالله بشنوند و از ایشان شنیدند «اصلا راه دیگری جز مقاومت در برابر اشغال وجود ندارد... من میبینم پیروزی بر پیشانی شما نقش بسته!» یا شاید روزی که در دره جنتا نگاهش با چشمان ابراهیم همت گره خورد و آموزش نظامی نیروهای اندکشان را مخفیانه با کمک او و حاجاحمد متوسلیان شروع کردند، یا شاید روزی که در دوران اشغال، برای اولینبار معادله چشم در برابر چشم را در مواجهه با حملات صهیونیستها اجرا کرد و با بمباران شهرکهای شمال فلسطین اشغالی، ترسی تمامنشدنی از رهبر صادقالوعد حزبالله را در دل ساکنان سرزمین اشغالی کاشت، یا آن روز که وقتی میدانست پیکر غرق خون پسرش سیدهادی در دست صهیونیستها اسیر است، حاضر به معامله نشد و گفت: «پسر من هیچ تفاوتی با دیگر بچههای حزبالله ندارد...» یا شاید روزی که از سیدالقائد حضرت آیتالله العظمی شهید سیدعلی خامنهای وعده پیروزی قریبالوقوع و اخراج صهیونیستها از خاک لبنان را شنید و با وجود آنکه محاسبات ظاهری این پیروزی را دور میدید، به صدق وعده ولی خود ایمان داشت، یا شاید روزی که در جشن پیروزی اخراج اشغالگر صهیونی، با وجودی که همه میدانستند پیروزی حاصل سالها مجاهدت بچههای مقاومت است، برای یکپارچه کردن مردم تکهتکه لبنان، پیروزی را سهم همه لبنانیها خواند، یا شاید روزی که اسرائیل را مجبور کرد اسرای لبنانی و فلسطینی را در مقابل 2 جنازه صهیونیست آزاد کند، یا روزی که با کمک حاج قاسم سلیمانی قدرت نظامی افسانهای آمریکا و اسرائیل را در جنگ ۳۳ روزه در چشم دنیا بیاعتبار کرد، یا آن روز که پس از مدتها تحریم و فشار اقتصادی و سیاسی آمریکاییها در مقابل پیشنهاد اماننامه جاسوس - خبرنگار آمریکایی که از طرف دولت آمریکا در عوض گشایش اقتصادی، کنار گذاشتن سلاح و عدم حمایت از فلسطین را از او میخواست، آن سخنرانی معروف را کرد که «آیا به ما امان میدهید در حالی که کودکان فلسطینی و مسجدالاقصی امنیت ندارند؟!...» یا شاید آن روز که برخلاف نظر دیگران که فتنه داعش را مخصوص سوریه میدانستند، آن را فتنهای علیه تمام جبهه مقاومت دید و فعالانه وارد مبارزه با ماشین جنگی خونخوار داعش شد و با وجود شهادت بسیاری از نیروهایش، در کنار سردار سلیمانی و سپاه قدس تا آخرین روز نبرد ماند و به نابودی فتنه کمک کرد، یا روزی که استخوان در گلو، فشارها و کارشکنیها و خیانتهای جریانات غربگرای لبنان را تحمل کرد و برای جلوگیری از افتادن لبنان به ورطه جنگ داخلی، رویکرد تبیینی و مدارای خود را با آنان کنار نگذاشت، یا آن روز که پس از طوفانالاقصی، شروع به حملات مستمر به شمال سرزمین اشغالی کرد تا بخشی از توان رژیم را بگیرد و فشار روی غزه را کم کند، یا روزی که تاوان این فداکاری را با ترور فرماندهانش، فاجعه تروریستی انفجار پیجرها و از دور خارج شدن هزاران نیروی عملیاتیاش و سپس شهادت عاشورایی خودش داد و صحنهای بیبدیل از ایستادن پای حق را در تاریخ بشریت ثبت کرد...
آری! نصرالله را لحظهلحظه زندگی با مقاومت، بدون ذرهای تردید و کوتاهی، نصرالله کرد.
مروری بر فرازهایی که از سیدحسن نصرالله اسطوره ساخت
لحظه اسطوره شدن
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها