سیدهفاطمه مطهری: اول مهر، روز تولد سردار شهید سپهبد «غلامعلی رشید» همزمان با ایام هفته دفاع مقدس، راهی خانه این شهید بزرگوار میشویم؛ فرمانده قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا(ص) که در ساعات ابتدایی جنگ ۱۲ روزه، در خانهاش هدف حمله رژیم صهیونیستی قرار گرفت و همراه پسرش، امینعباس به شهادت رسید.
تا پیش از شهادتش، نام «رشید» برای خیلیها آنقدر که باید شناختهشده نبود. از آن فرماندهانی بود که سالها در متن ماجرا بود اما کمتر جلوی چشم رسانهها. بعد از شهادتش بود که خیلیها برای اولینبار اسمش را شنیدند و هرچه از او گفته شد، گوشههای تازهای از شخصیتش را نشان داد. با این حال احساس میکنم هنوز بخش زیادی از او برایم ناشناخته است؛ مردی که بیش از ۴۰ سال در حوزه نظامی کشورمان حضور داشت و حالا برای شناخت بیشترش آمدهام پای حرف همرزمان، همسر و فرزندانش.
میهمانان این دیدار حجتالاسلام حقانی، سردار سرلشکر سیدیحیی صفوی، دکتر مقدمفر و جمعی از اعضای دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید انقلاب اسلامی هستند. بعد از تلاوت قرآن، آقای مهدی ابراهیمزاده، معاون دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید انقلاب اسلامی، صحبت میکند. از دیدارهای رهبر انقلاب با خانواده شهدا یاد میکند و میگوید «آقا با وجود آن همه کمال و فضل، میگفتند از این جلسات بهره میبرند. ما هم آمدهایم تا از نور شهید استفاده کنیم و این راه را با قدمهای محکمتری طی کنیم و با دعای خیر شما بتوانیم راههای نرفته را برویم».
سرلشکر صفوی، مثل همیشه با چهرهای مهربان و خندان نشسته است. وقتی شروع به صحبت میکند، معلوم است برای گفتن از «رشید» خاطره زیاد دارد. میگوید از مهر ۱۳۵۹ با او رفیق، همرزم و همسنگر بوده؛ ۴۵ سال. از روزهای دفاع مقدس تا سالهای بعد که هر دو به ستاد کل رفتند و سردار رشید فرمانده قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا(ص) شد و به تعبیر آقا رحیم، دریچههای جدیدی در قرارگاه و نیروهای مسلح باز کرد. بعدتر هر دو در دانشگاه تربیت مدرس، در رشته جغرافیا، همراه آقای قالیباف و سردار باقری درس خواندند. همسر شهید توضیح میدهد این رشته را به توصیه رهبر انقلاب انتخاب کرده بودند. آقای شهید به آقای رشید فرموده بودند شما توشهای از دفاع مقدس دارید و پیشنهاد کرده بودند جغرافیا بخوانند.
سردار صفوی از شخصیت همهجانبه «رشید» میگوید؛ کسی که خودش را ساخته بود و بر نفسش تسلط داشت؛ کمحرف میزد و زیاد فکر میکرد؛ خیلی خوب مینوشت و قلم خوبی داشت و خطش هم خوب بود. از حافظه و «مغز مهندسیشده» او میگوید و اینکه بر قرآن و احادیث مسلط بود. خاطرهای هم تعریف میکند که یکبار آقای رشید به او گفته بود اگر میخواهی دعایت در قنوت مستجاب شود، اول یک صلوات بفرست، بعد دعایت را بخوان و در پایان هم یک صلوات دیگر بفرست و حدیثی در این باره برایش خوانده بود. خاطرهای هم از همسفریشان در اصفهان میگوید که رفته بودند مکانی که پیش از انقلاب زندان ساواک بوده. «رشید» اتاقی را که در آن زندانی بوده به آقا رحیم نشان داده و یادگاریای که روی دیوار با ناخنش نوشته بود را.
سرلشکر صفوی از احترام فرماندهان به «شهید رشید» هم میگوید. اینکه وقتی پای نقشه میرفت تا توضیح دهد، همه سکوت میکردند. اهل غلو نبود و واقعیت جنگ را همانطور که بود میگفت.
سردار مقدمفر 3 نفر از سپاهیان را مثال میزند که شخصیتشان برای عموم پنهان مانده بود. یکی شهید سلیمانی که در سالهای آخر عمرش بیشتر شناخته شد و ۲ نفر دیگر شهید طهرانیمقدم و شهید رشید بودند. میگوید «رشید» از رسانه پرهیز داشت، گمنام بود؛ حتی در خود سپاه هم. هر کدام از فرماندهان بخشی از شخصیتش را میشناختند و بعضی وجوه او تازه بعد از شهادتش آشکار شد؛ از جمله شخصیت ادبی و فرهنگیاش.
مقدمفر رو به همسر شهید میکند و میگوید: شما امروز شهید زنده هستید؛ زمان آن حادثه، در خانه حضور داشتید اما مشیت الهی این بود که بمانید و زینبوار از همسر و پسرتان روایت کنید. میگوید: روایتهای شما جامعه را تکان داد.
حرفها که به اینجا میرسد، همسر شهید از دغدغه انتقال ارزشهای دفاع مقدس میگوید. اینکه ما در این زمینه کمکاری کردهایم و امام شهید همیشه بر این موضوع تأکید داشتند و خودشان هم برای آن تلاش میکردند. مثل تقریظهایی که بر کتابهای دفاع مقدس مینوشتند. گاهی حتی برای کتابهایی که خیلی قوی نبودند هم تقریظ مینوشتند تا کتاب بدینگونه دیده و خوانده شود. تصویری که همسر شهید از رشید میسازد، فقط تصویر یک فرمانده نظامی نیست. از وجه ادبی و عرفانی او میگوید. اینکه وقتی از جبهه و قرارگاه برمیگشت، گاهی دیوان فیض کاشانی در دستش بود. مثنوی طاقدیس میخواند؛ کتابی که حتی ممکن است بعضی دانشجویان ادبیات هم با آن آشنا نباشند. بیشتر تاریخ تمدن ویل دورانت را تورق کرده بود و گاهی لغتنامه دهخدا میخواند. این اواخر شرح سنایی را میخواند و با نوهها حافظ و پروین و مثنوی. امینعباسِ شهید هم در همین فضای ادبی بزرگ شده بود. مادرش میگوید وقتی به مهدکودک میرفت، تقریبا همه داستانهای انبیا را از آدم تا خاتم بلد بود؛ چون پدرش برایش تعریف کرده بود. حافظه خوبی هم داشت و با یک بار شنیدن خیلی چیزها را حفظ میکرد. در ۴ سالگی شعر «گفت موسی یکشبانی را به راه» را حفظ بود.
وجه نظامی و فرماندهی سردار رشید آنقدر پررنگ بوده که این بخشهای لطیف شخصیتش کمتر دیده شده است؛ مردی نظامی که وقتی به خانه میآمد، برای پسر کوچکش داستان پیامبران را تعریف میکرد و در سالهای پدربزرگی برای نوههایش شعر میخواند... .
از خوابی میگوید که سردار رشید سال ۱۳۷۸ دیده و آن را نوشته بود؛ کاغذی که این خاطره بر آن نوشته شده را از زیر آوار خانه پیدا کردهاند. در خواب، حضرت آقا به او درجه سپهبدی میدهند و «رشید» خیلی خوشحال میشود اما وقتی نزدیک آقا میشود، میبیند آن درجه سفید است و هیچ نشان سپهبدی ندارد. خودش نوشته بود شاید تعبیر خواب این باشد که شهید میشوم.
خانم ترابیکیا درباره وصیتنامه همسرش میگوید چون بعد انفجار خانه آتش گرفته و اکثر کاغذها و کتابها سوخته، وصیتنامهای از ایشان ندارند، جز وصیتی که سال ۱۳۹۵، وقتی برای رفتن به سوریه آماده میشد، نوشته بود. وصیتنامه مدتی دست کسی بوده و بعد شهادت ایشان به خانواده تحویل شده است. برای فرزندش درباره دستنوشتههایش سفارشهایی کرده و نوشته بود: «من نه مراسم میخواهم، نه سالگرد میخواهم، نه برنامه میخواهم. فقط یک قبر ساده میخواهم».
صحبت به قضا و قدر الهی میرسد. همسر شهید از امینعباس میگوید و از شبهای جمعهای که رشیدِ جوان همیشه به حرم حضرت عبدالعظیم(ع) میرفت و در دعای کمیل حاجمنصور شرکت میکرد و صبح به خانه برمیگشت. تنها هفتهای که قبل از اذان صبح جمعه در خانه بود، همان هفتهای بود که خانه مورد حمله قرار گرفت و امینعباس به شهادت رسید. میگوید: «اراده خدا وقتی به چیزی باشد، انجام میشود».
حجتالاسلام حقانی از آیه قرآن درباره زنده بودن شهدا میگوید و اینکه پس شهید زنده است و امروز هم در همین خانه حضور دارد و از ۳ ویژگی خانواده شهدا بر اساس آیات قرآن سخن میراند؛ صلوات خدا، رحمت خدا و هدایت دائم خداوند همراه آنهاست. از خانواده شهید میخواهد برای همه دعا کنند و بهخصوص برای رهبر انقلاب اسلامی؛ میگوید امروز بیش از همیشه به دعا احتیاج دارند. از آقای شهید میگوید که چقدر به دعا اعتقاد داشتند و وقتی به خانه مراجع تقلید میرفتند، به آنها میگفتند «من به دعای شما احتیاج دارم». وقتی عالمی از دنیا میرفت، ایشان میگفتند: «من یک دعاگو را از دست دادم».
همسر شهید هم میگوید بعد از جنگ، این موضوع را بارها به مداحان گفته است؛ حماسه خوب است اما باید دعا را هم در جامعه همهگیر کنیم. باید استغاثه داشته باشیم و همه با هم دعا کنیم تا انشاءالله نصرت و پیروزی برای کشورمان به دست آید.
خاطرهای از کوه رفتنشان تعریف میکند. یک پنجشنبه که همراه همسرش به کلکچال رفته بودند، وقتی به ایستگاه قله رسیدند، هنوز آفتاب نزده بود. آقای رشید نزد چند نفر که آنجا بودند میرود و با آنها سلام و احوالپرسی میکند. خانم رشید اما رو به دره میایستد تا آن آقایان بروند. چند دقیقه بعد که همسر میآید و میپرسد: «آقا رو دیدی؟» تازه آنجا میفهمد یکی از آن افراد رهبر انقلاب بودهاند. چند روز بعد، در جلسه فرماندهان، آقا خاطره آن روز کوه را تعریف کرده بودند؛ اینکه دیدهاند یک خانم با چادر از پایین کوه میآید و گفتهاند بیاید بالا تا با او همکلام شوند و درباره اینکه با چادر به کوه آمده صحبت کنند اما آن خانم حتی جواب سلامشان را هم نداده است. همسر شهید میخندد و میگوید چند بار به آقای رشید گفتم به آقا بگو به خدا من نفهمیدم شما هستید و از طرف من معذرتخواهی کن!
دختر سردار شهید سپهبد سلامی نیز در این دیدار حضور دارد. خانوادهها چندین سال همسایه بودهاند و او از خاطره سالهای همسایگی میگوید. بعد از شهادت حاجقاسم، پدرش همیشه میگفته چقدر سخت است دیگر ماشین حاجقاسم در شهرک دیده نمیشود و او را در همسایگی نمیبینیم. حالا برای خودشان هم دیدن جای خالی شهیدان رشید، ربانی، شیرازی، خادمی و سلامی در شهرک سخت است.
میگوید ما هر روز با این خاطرات زندگی میکنیم و خدا را شکر میکنیم در جایی زندگی کردیم که همسایههایمان چنین فرشتگانی بودند.
مجلس مانند همه دیدارها با ذکر مصیبت حضرت اباعبداللهالحسین علیهالسلام در منزل شهید تمام میشود؛ منزلی که پدر و پسری در آن شهید شدهاند و مادر خانواده خودش در صحنه بوده، زیر آوار مانده و زنده بیرون آمده است؛ با مشیت الهی. برای ماندن و روایت کردن از پدر و پسر؛ زینبوار و لیلاوار... از پدر، عشق و پسر... .
کنار هال، میزی گذاشتهاند و چند وسیله روی آن چیدهاند؛ لباس سبزرنگ سپاه، کتابی که از زیر آوار سالم بیرون آمده و نسوخته، جعبهای مخصوص وسایل پدر و جعبهای مخصوص وسایل پسر... داخل جعبه مخصوص رشیدِ پدر پلاک واقعی زمان جبهه است، شناسنامه، چند عکس، سردوشها و مدالهای فتح که از زیر آوار خانه پیدا کردهاند. همان ۳ مدالی که سرلشکر صفوی هم از آنها گفت که آقا ۳ بار نشان فتح ۱ و ۲ را به سردار رشید اعطا فرمودند.
داخل جعبه وسایل رشیدِ پسر، عمامه سفیدش است که هنوز بوی خاک و دود دارد... پلاکی که در اردوی راهیان نور برایش زده بودند و ۲ تکه سنگ! یکی تکهای از سنگ مزار اوست؛ سنگ مزاری که دیماه به دست اغتشاشگران هتک حرمت و سوزانده شد. دیگری را میگویند وقتی پیکر عباس را پیدا کردند، خون سرش روی آن ریخته بوده و خانواده به یادگار نگهش داشته. نمادی از مظلومیت امینعباس؛ طلبه جوان متولد دهه ۷۰ که از فرزند سردار رشید بودنش برای خودش چیزی نساخته بود. دوستانش میگفتند خیلیها اصلا نمیدانستند پدرش چه کسی است. مادرش هم تعریف کرد روز عمامهگذاری، وقتی همراه تعدادی از دانشجویان مدرسه عالی شهید مطهری نزد آقا رفته بودند، عباس خودش را معرفی نکرده.
به سنگ نگاه میکنم؛ ردی از خون روی آن مانده است. کنار لباس نظامی پدر، مدالهای فتح، شناسنامه و عکسها... آقا و آقازادهای که از موقعیتشان بهترین و بالاترین رانت را بردند: شهادت!
روایت دیدار برخی مسؤولان با خانواده سردار شهید سپهبد غلامعلی رشید
پدر، پسر، شهادت
ارسال نظر
پربیننده