۱۶/مهر/۱۴۰۵
|
۰۰:۳۸

وایت‌اسپایک‌ها و طاعون ایرکوتسک

ماشاءالله ذراتی: بعضی چیزها را نمی‌شود به‌راحتی «تصادف» نامید اما نمی‌شود اثبات هم کرد؛ مثل همین ماجرا: یک فیلم آمریکایی محصول ۲۰۲۱ به نام «جنگ فردا» (The Tomorrow War) که در آن تهدید نهایی بشریت از دل یخ‌های روسیه بیرون می‌آید و چند سال بعد خبری از نشت احتمالی طاعون در یک آزمایشگاه در ایرکوتسک سیبری منتشر می‌شود. نه می‌توانیم بگوییم این دو به هم ربط دارند، نه می‌توانیم با اطمینان بگوییم ندارند. فقط می‌توانیم نگاه کنیم، بخوانیم و از خودمان بپرسیم: چرا اینقدر آشناست؟

سیبری، همان‌جایی که فیلم گفت تهدید خوابیده است
در «جنگ فردا» موجوداتی به نام «وایت‌اسپایک» از فضا نمی‌آیند، آنها قرن‌ها پیش در یخ‌های شمال روسیه سقوط کرده‌اند و در خواب زمستانی فرورفته‌اند و گرم شدن زمین یا دخالت انسان باعث بیدار شدن‌شان می‌شود و آینده بشریت را به نابودی می‌کشاند. این ایده که چیزی خطرناک در یخ‌های سیبری مدفون است، فقط یک انتخاب داستانی نیست، یک کلیشه قدیمی است که هالیوود بارها از آن استفاده کرده: تهدید از شرق می‌آید، از سرزمینی خاموش، یخی و ناشناخته.
نکته مهم این است که فیلم حتی تلاش نمی‌کند روسیه را به عنوان یک کشور با مردم، تاریخ و پیچیدگی نشان دهد. روسیه در «جنگ فردا» فقط یک منظره است: برف، یخ، یک سفینه مدفون و موجوداتی که منتظر بیدار شده‌اند. همین تصویر ساده در ناخودآگاه تماشاگر می‌نشیند: اگر قرار است دنیا از جایی نابود شود، احتمالا از سیبری شروع می‌شود!

قهرمان آمریکایی که به روسیه می‌رود تا آینده را نجات دهد
پایان فیلم از این نظر بسیار گویاست. پس از اینکه دولت‌ها و نهادهای رسمی عملا مأموریت را رها می‌کنند، این «دن فورستر» (کریس پرت) است که با یک تیم کوچک شامل یک معلم زیست‌شناسی، یک نوجوان علاقه‌مند به آتشفشان، یک مدیر فناوری و پدر کهنه‌سربازش (جی.کی. سیمونز) به روسیه می‌رود. آنها بدون مجوز، بدون پشتیبانی رسمی و تقریبا با دست خالی به یخ‌های سیبری می‌رسند، سفینه بیگانه‌ها را پیدا می‌کنند، توکسین را به موجودات خفته تزریق می‌کنند و ملکه وایت‌اسپایک را از پا درمی‌آورند.
این پایان‌بندی، در سطح ناخودآگاه، یک پیام روشن دارد: خطر در روسیه است، نجات توسط آمریکایی‌ها انجام می‌شود. حتی اگر به ظاهر سازندگان فیلم چنین قصدی نداشته باشند، ساختار روایی همان کلیشه کهنه «غرب ناجی، شرق تهدید» را بازتولید می‌کند. تماشاگر با این ایده از سالن بیرون می‌آید که اگر روزی هیولایی از یخ‌های روسیه بیرون آمد، باید منتظر یک قهرمان آمریکایی بود.
اینجاست که بحث تئوری توطئه پررنگ می‌شود؛ نه به این معنا که کسی پشت پرده نشسته و فیلم را سفارش داده تا افکار عمومی را برای یک سناریوی واقعی آماده کند، بلکه به این معنا که هالیوود، در حال عادی‌سازی یک روایت ژئوپلیتیک است: روسیه سرزمین رازهای خطرناک است، هر چیزی که از یخ‌های آن بیرون بیاید، تهدیدآمیز است و آمریکا حق دارد یا حتی وظیفه دارد برای نابودی آن مداخله کند.

وایت‌اسپایک‌ها و کرونا، شباهتی که تصادفی به نظر نمی‌رسد!
زمانی که «جنگ فردا» اکران شد، بسیاری از تماشاگران بلافاصله ارتباط آن را با پاندمی کرونا حس کردند. موجوداتی که به‌سرعت تکثیر می‌شوند، از طریق زائده‌های‌شان به انسان حمله می‌کنند و برای شکست دادن‌شان باید از DNA خودشان یک توکسین ساخت. این دقیقا همان الگوی آشنای ویروس‌هاست: عامل بیماری از جایی می‌آید، ما را غافلگیر می‌کند، و تنها راه مقابله، شناخت خود آن عامل است.
حالا خبری از ایرکوتسک روسیه می‌رسد: نشت احتمالی طاعون از یک مؤسسه مبارزه با طاعون. مقامات روسیه می‌گویند هیچ میکروارگانیسم بیماری‌زایی در نمونه‌ها پیدا نشده و وضعیت بهداشتی منطقه پایدار است اما اظهارات متناقض مقامات محلی، قرنطینه بیمارستان‌ها، حذف پست‌های خبری و شایعات درباره یک کارمند جوان که بر اثر ذات‌الریه با منشأ نامشخص جان باخته، همه و همه همان الگوی آشنای «ابهام + انکار + ترس» را می‌سازد.
اینجا اگر بخواهیم با عینک تئوری توطئه نگاه کنیم، می‌توانیم بپرسیم: چرا منشأ تهدید در فیلم روسیه است؟ چرا خبر نشت بیماری هم از سیبری می‌آید؟ چرا آزمایشگاه‌های روسیه در فرهنگ عامه همیشه با سلاح‌های بیولوژیکی گره خورده‌اند؟
طاعون یک بیماری باکتریایی است که با آنتی‌بیوتیک درمان می‌شود. هر سال چندصد مورد در جهان ثبت می‌شود. پروفسور «ایان جونز» ویروس‌شناس دانشگاه ریدینگ گفته این حادثه «شبیه یک اتفاق نادر آزمایشگاهی است و بعید است پیامد چندانی داشته باشد».
با این حال، همین «ابهام» کافی است تا ذهن تماشاگر «جنگ فردا» دوباره فعال شود. ناخودآگاه ما فیلم را با خبر ترکیب می‌کند و سناریویی می‌سازد که نه کاملا واقعی است، نه کاملا تخیلی.
فیلم می‌گوید تهدید از یخ‌های روسیه می‌آید، خبر می‌گوید یک آزمایشگاه در سیبری، یک بیماری خطرناک، یک کارمند جان‌باخته و مقاماتی که هرگونه ارتباط را رد می‌کنند. فیلم می‌گوید نجات‌دهنده یک تیم آمریکایی است که بدون اجازه وارد روسیه می‌شود، خبر می‌گوید مقامات آمریکایی و اروپایی «از گزارش‌ها مطلعند و آنها را زیر نظر دارند». فیلم می‌گوید باید ریشه تهدید را در یخ‌ها پیدا کرد، خبر می‌گوید ریشه ماجرا در یک مؤسسه مبارزه با طاعون در ایرکوتسک است.
هیچ‌کدام از اینها مدرک نیست اما مجموعه‌ای از نقاط است که کنار هم قرار می‌گیرند و یک الگو می‌سازند و ذهن انسان در ساختن الگو از نقاط پراکنده، استاد است. به همین دلیل است که نمی‌توان این ارتباط را به‌سادگی «توهم» نامید. شاید توهم باشد، شاید نباشد اما مشکوک است، چون هیچ‌کس نمی‌تواند با اطمینان بگوید پشت پرده چه خبر است. رسانه‌های محلی از قرنطینه و تعطیلی چند مرکز درمانی خبر می‌دهند اما مدرک مستقیمی ارائه نمی‌شود؛ نهادهای بین‌المللی می‌گویند وضعیت را زیر نظر دارند اما اطلاعات دقیقی منتشر نمی‌کنند... در چنین فضایی، تئوری توطئه نه یک بیماری ذهنی، بلکه یک واکنش طبیعی به کمبود اطلاعات است.
مهم‌تر از آن، فیلم‌هایی مثل «جنگ فردا» فقط سرگرم نمی‌کنند، ذهن ما را قالب‌بندی می‌کنند. وقتی یک فیلم پرهزینه هالیوودی، تهدید نهایی بشریت را در یخ‌های روسیه قرار می‌دهد و نجات‌دهنده را یک تیم آمریکایی نشان می‌دهد، این تصویر در لایه‌های زیرین آگاهی جمعی ما باقی می‌ماند. چند سال بعد، وقتی خبری واقعی از همان جغرافیا می‌رسد، آن تصویر دوباره فعال می‌شود و ما نمی‌دانیم این فعال شدن، نتیجه یک تصادف سینمایی است یا چیزی بیشتر.

نه تأیید، نه رد؛ فقط یک پرسش
شاید «جنگ فردا» فقط یک فیلم سرگرم‌کننده بود و خبر ایرکوتسک فقط یک حادثه نادر آزمایشگاهی؛ شاید هیچ ربطی به هم ندارند اما شاید هم نه؛ شاید این همزمانی، یکی از آن چیزهایی است که نمی‌توان درباره‌اش قطعی حرف زد اما نمی‌توان نادیده هم گرفت.
ما اینجا نه تأیید می‌کنیم که پشت پرده یک سناریوی از پیش طراحی‌شده وجود دارد، نه رد می‌کنیم که چنین چیزی ممکن است، فقط نگاه می‌کنیم؛ به فیلم، به خبر، به یخ‌های سیبری، به آزمایشگاهی در ایرکوتسک، به موجوداتی خیالی که از خواب زمستانی بیدار می‌شوند و این پرسش: چرا گاهی واقعیت آنقدر شبیه داستان می‌شود که آدم دلش نمی‌خواهد بگوید «تصادف» است.

ارسال نظر
captcha
پربیننده