رضا رحمتی: در منازعه ایران و آمریکا، یک تغییر مهم در حال رخ دادن است؛ تغییر از «رقابت بر سر توان» به «رقابت بر سر محاسبه». واشنگتن میخواهد تهران به این جمعبندی برسد که ادامه مقاومت، هزینهای بیش از منافع آن دارد، بنابراین باید در رفتار منطقهای، هستهای و امنیتی خود تجدیدنظر کند. تهران نیز در مقابل تلاش میکند به آمریکا نشان دهد فشار اقتصادی، هر اندازه سنگین باشد، الزاما به تغییر محاسبه راهبردی تهران منجر نخواهد شد. در این میان، اظهارات و اقدامات اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا معنای ویژهای مییابد. کارزار موسوم به «روز دی اقتصادی» که از آگوست ۲۰۲۶ آغاز شد، با هدف قطع پیوندهای مالی و تجاری ایران با اقتصاد جهان طراحی شده و حتی دامنه تهدید تحریمهای ثانویه را به بانکها، کشتیرانی، فناوری، طلا و داراییهای دیجیتال گسترش داده است. بنابراین سؤال اصلی دیگر این نیست تحریمهای آمریکا چقدر شدید شدهاند، این است که آیا واشنگتن در حال محاسبه درست ظرفیت ایران برای تحمل و مدیریت این فشار است؟
بسنت و یک محاسبه بزرگ
آنچه در راهبرد اقتصادی دولت ترامپ اهمیت دارد، صرفا افزایش تحریمها نیست، بلکه نوعی تصور درباره نقطه شکست اقتصاد ایران است. بسنت ماه آگوست از «انزوای مالی کامل» و فشار اقتصادی گسترده سخن گفت و استدلال دولت آمریکا این بود که قطع مسیرهای درآمدی و مالی ایران میتواند بدون نیاز به استفاده گستردهتر از قدرت نظامی، تهران را به پذیرش خواستههای واشنگتن وادار کند. این منطق در ظاهر ساده است: کاهش درآمد نفت، محدود کردن دسترسی به ارز، بستن کانالهای بانکی، افزایش هزینه تجارت و در نهایت انتقال فشار اقتصادی به جامعه، باید محاسبه سیاسی را تغییر دهد اما مشکل این است که اقتصاد ایران از سالها پیش در شرایطی فعالیت کرده که بخش قابل توجهی از این فشارها را تجربه کرده است. ایران نه با یک اقتصاد عادی که ناگهان تحریم شده باشد، بلکه با اقتصادی مواجه است که طی سالها، سازوکارهای متعددی برای دور زدن محدودیتهای تجاری، جایگزینی واردات، استفاده از شبکههای غیررسمی و تنوعبخشی به مسیرهای تجاری ایجاد کرده است. بررسیهای اخیر نیز نشان میدهد اقتصاد ایران با وجود آسیب شدید، هنوز از نقطه فروپاشی فاصله دارد و ساختار تولید داخلی، تجارت غیررسمی و شبکههای جایگزین مالی همچنان بخشی از شوک را جذب میکنند.
تابآوری در برابر تحریم؛ نه به معنای بیهزینه بودن
البته سخن گفتن از «تابآوری اقتصاد ایران» نباید با این تصور اشتباه گرفته شود که اقتصاد ایران از فشارهای کنونی مصون است، برعکس، واقعیتهای اقتصادی موجود بسیار سخت است. ارزش ریال در ماههای اخیر به پایینترین سطح تاریخ رسیده و گزارشهای اخیر از تورم بسیار بالا، کاهش قدرت خرید و دشواری دسترسی به ارز خبر میدهد. نرخ ریال به ۲,۶۸۸ میلیون ریال در برابر یک دلار رسیده و بانک مرکزی برای کنترل بازار ارز تا 2 میلیارد دلار منابع عرضه کرده است. حتی برخی گزارشها از تورم سالانه ۸۴ درصدی در ماه گذشته و پیشبینی رشد منفی ۵,۴ درصدی اقتصاد ایران در سال ۲۰۲۶ خبر میدهد که همه قابل تامل است اما درست در همین نقطه باید میان «اقتصاد آسیبدیده» و «اقتصاد فروپاشیده» تفاوت گذاشت. تابآوری اقتصاد به معنای نبود فشار نیست، به معنای توانایی یک اقتصاد برای ادامه کارکردهای اصلی خود در شرایط فشار است. اقتصاد ایران طی دهههای تحریم، بهتدریج یاد گرفته بخشی از شوک ارزی را از طریق تورم جذب کند، بخشی از تجارت را به کانالهای غیررسمی منتقل کند، تولید داخلی برخی کالاها را افزایش دهد و برای فروش نفت و انتقال منابع مالی، شبکههای جایگزین ایجاد کند. حتی در شرایط فعلی نیز تحلیلهای منتشرشده در منابع بینالمللی بر همین ظرفیت تاریخی سازگاری اقتصاد ایران با تحریم تأکید دارد. بنابراین اگر محاسبه واشنگتن بر این فرض استوار باشد که «فشار اقتصادی مساوی با فروپاشی اقتصادی و فروپاشی اقتصادی مساوی با تغییر رفتار سیاسی» است، این زنجیره از نظر تحلیلی به این سادگی قابل اثبات نیست.
خطای محاسباتی آمریکا چیست؟
مساله اصلی میتواند همین باشد: آمریکا ممکن است هزینه اقتصادی فشار بر ایران را درست محاسبه کند اما پیامد سیاسی آن را بیش از حد خطی تصور کند. فشار اقتصادی میتواند نارضایتی اجتماعی ایجاد کند اما نارضایتی اجتماعی الزاما به تغییر رفتار حاکمیت منجر نمیشود. در برخی شرایط حتی نتیجه معکوس دارد و جامعه را در برابر تهدید خارجی منسجمتر میکند. از سوی دیگر، دولت تحت فشار ممکن است به جای عقبنشینی، به سمت سیاستهای مقاومتی، کنترل بیشتر اقتصاد، تقویت تجارت با شرکای غیرغربی و افزایش استفاده از ابزارهای نامتقارن حرکت کند.
شواهد موجود البته نشان میدهد فشار اقتصادی اکنون واقعا بر ایران سنگینی میکند. محاصره و تحریمهای جدید، درآمدهای نفتی و دسترسی ایران به ارز را بهشدت کاهش داده است. بنابراین انکار فشار، خطای محاسباتی خواهد بود اما خطای مقابل نیز ممکن است خطرناک باشد: تصور اینکه هر سطحی از فشار، در یک نقطه معین، الزاما به تسلیم سیاسی منتهی خواهد شد. تابآوری ایران دقیقا در فاصله میان این دو واقعیت قرار دارد: اقتصاد ایران شکنندهتر شده اما الزاما فروپاشیده نیست.
هدف بعد، جامعه ایران است؟
در این میان، یک سناریوی مهمتر را نیز نمیتوان نادیده گرفت. اگر راهبرد فشار اقتصادی به این نتیجه برسد که صرفا محدود کردن ایران کافی نیست، طبیعی است توجه راهبردی به آثار اجتماعی اختلال اقتصادی افزایش یابد. برخی تحلیلهای منتشرشده در ماههای اخیر نیز به احتمال استفاده از فشار اقتصادی برای تشدید نارضایتی داخلی و فراهم کردن شرایط سیاسی نامساعد برای تهران اشاره کردهاند. مؤسسه مطالعات جنگ، ماه آگوست ضمن بررسی سیاست جدید اقتصادی آمریکا، از اظهارات بسنت درباره ایجاد شرایط برای «فروپاشی رژیم» و همزمان تلاش تهران برای آمادگی در برابر ناآرامی اجتماعی گزارش داده بود. از این منظر، اگرچه با قطعیت میتوان گفت دولت ترامپ برنامهای قطعی و عملیاتی برای ایجاد ناآرامی از طریق اختلالات اقتصادی داخلی ایران دارد اما این فرض که فشار اقتصادی میتواند علاوه بر هدف قرار دادن دولت، به عنوان محرک بیثباتی اجتماعی نیز مورد محاسبه قرار گیرد، از نظر راهبردی در شرایط کنونی و با احتساب بسیج عمومی در حمایت از تمامیت ارضی ایران، قابل تشکیک است و البته نیاز به هوشیاری مضاعف دارد. هدف آمریکا تغییر محاسبه دولت ایران است؛ در عین حال، هدف میتواند تغییر محیط داخلیای باشد که دولت در آن تصمیم میگیرد. اگر چنین محاسبهای در واشنگتن وجود داشته باشد، آنگاه تورم، نرخ ارز، کمبود کالا، اختلال انرژی و کاهش قدرت خرید صرفا شاخصهای اقتصادی نیستند، بلکه به متغیرهای امنیتی تبدیل میشوند.
برنده این رقابت کسی نیست که فشار بیشتری وارد کند
با این حال، نقطه ضعف چنین راهبردی آن است که فشار اقتصادی میتواند برای هر 2 طرف هزینه تولید کند: ایران از کاهش درآمد نفتی، کاهش ارزش پول و افزایش هزینه زندگی آسیب میبیند، آمریکا نیز با پیامدهای جهانی افزایش قیمت انرژی، اختلال در بازار نفت و افزایش هزینههای ژئوپلیتیک مواجه میشود. در هفتههای اخیر، تداوم بحران و کاهش امید به توافق، قیمت نفت برنت را در مقطعی به بالای ۱۰۸ دلار رساند و فشارهای تورمی و مالی را در بازارهای جهان افزایش داد.
بنابراین رقابت واقعی میان تهران و واشنگتن بر سر این نیست که کدام طرف میتواند «بیشتر فشار بیاورد»، مساله این است که کدام طرف میتواند فشار را بهتر جذب کند و در عین حال محاسبه طرف مقابل را تغییر دهد. ایران اگر بتواند با اصلاحات اقتصادی، مدیریت ارز، حفظ تولید، تنوعبخشی به تجارت خارجی و استفاده از ظرفیت شرکای آسیایی، هزینه تحریم را در سطح قابل مدیریت نگه دارد، محاسبه آمریکا دشوارتر میشود. در مقابل، اگر فشار اقتصادی از ظرفیت جذب اقتصاد ایران فراتر رود و به اختلال پایدار در تولید، تجارت، انرژی و خدمات عمومی تبدیل شود، محاسبه تهران نیز ناگزیر تغییر خواهد کرد. از این رو، رقابت بر سر محاسبه شاید دقیقترین توصیف مرحله جدید منازعه ایران و آمریکا باشد. آمریکا میخواهد ایران را به این نتیجه برساند که ادامه مسیر پرهزینهتر از تغییر مسیر است و ایران میخواهد ثابت کند هزینه تحریم الزاما به نقطه تغییر تصمیم سیاسی نمیرسد. در این میان، تابآوری اقتصادی ایران نه به معنای انکار بحران، بلکه به معنای توانایی عبور از بحران بدون تبدیل آن به فروپاشی سیاسی است. اگر واشنگتن در این محاسبه، ظرفیت سازگاری اقتصاد ایران را کمتر از واقع برآورد کرده باشد، فشار بیشتر الزاما نتیجه مطلوبتری تولید نمیکند و اگر تهران نیز عمق فشار اقتصادی را کمتر از واقع برآورد کند، تابآوری میتواند از یک مزیت راهبردی به یک توهم پرهزینه تبدیل شود. در نهایت، آزمون اصلی نه در میدان جنگ، بلکه در ماشینحساب 2 پایتخت اتفاق میافتد. 2 طرف اکنون در حال محاسبهاند: ایران محاسبه میکند چه مقدار فشار را میتواند تحمل کند و آمریکا محاسبه میکند چه مقدار فشار برای تغییر رفتار ایران کافی است. تجربه سالهای گذشته نشان داده اقتصاد ایران توان تابآوری در برابر تحریم را دارد اما تحولات ۲۰۲۶ نشان میدهد ظرفیت این تابآوری نامحدود نیست. بنابراین سؤال تعیینکننده برای ماههای آینده این نیست که «تحریمها مؤثرند یا نه»، بلکه این است که نقطهای که در آن فشار اقتصادی، محاسبه سیاسی را تغییر میدهد، کجاست و آیا واشنگتن واقعا آن نقطه را درست شناخته است؟
اگر آمریکا فشار اقتصادی را مسیری مستقیم به سوی تغییر سیاسی بداند، ممکن است پیچیدگی رفتار ایران و ظرفیت سازگاری آن را دستکم گرفته باشد
آدرس غلط واشنگتن
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها