۱۰/آبان/۱۴۰۵
|
۰۱:۴۳
حکایت حجاب

کیفی که در قبر جا ماند

سید احمد مصطفوی: بعضی قصه‌ها در کتاب‌های تاریخ جا خوش کرده‌اند و بعضی دیگر، سینه‌به‌سینه و از زبان مردمانی که روزگاری شاهد ماجرایی بوده‌اند، به ما رسیده‌اند؛ قصه‌هایی که گاه از یک اتفاق ساده آغاز می‌شوند، از گوشه‌ای از زندگی روزمره، از گفت‌وگویی کوتاه یا حادثه‌ای به‌ظاهر پیش‌پاافتاده اما هرچه پیش‌تر می‌روند، آدمی را بیشتر به فکر فرومی‌برند. بعضی، پاسخی روشن دارند و برخی، پرسشی در ذهن باقی می‌گذارند که تا مدت‌ها دست از سر خواننده برنمی‌دارد. 
زندگی آدمی پر است از همین حکایت‌ها؛ حکایت‌هایی درباره انتخاب‌های کوچک و بزرگ، باورهایی که با آنها زیسته‌ایم و رفتارهایی که گاه چندان به چشم‌مان نمی‌آیند. هر نسلی نیز از این قصه‌ها برای نسل پس از خود چیزی به یادگار گذاشته است؛ گاهی تجربه‌ای، گاهی تذکره‌ای و گاهی روایتی که مرز میان زندگی روزمره و باورهای دینی را به تصویر می‌کشد. قرارمان بر این است که از این به بعد هر از گاهی در همین صفحه از روزنامه، با اندکی خلاصه‌نگاری، یکی از این روایت‌های تاریخی یا قصه‌های به‌جامانده پیرامون مفهوم حجاب را با شما در میان بگذاریم؛ نه با زبان دشوار کتاب‌های کهنه و نه با تفصیل خسته‌کننده حکایت‌های طولانی، بلکه ساده و روشن، آنقدر که اصل ماجرا از میان کلمات گم نشود و مجال اندیشیدن درباره آن باقی بماند. 
نخستین حکایت را یکی از علمای مشهد نقل کرده؛ ماجرایی که از یک کیف کوچک آغاز می‌شود، از چند برگ سند و مقداری پول و به واقعه‌ای می‌رسد که راوی آن، سال‌ها بعد، همچنان برای دیگران بازگو می‌کرد. 
عالم مشهدی چنین تعریف می‌کرد:
روزی در محضر مرحوم حجت‌الاسلام سیدیونس اردبیلی بودیم که جوانی به دیدار ایشان آمد. جوان گرفتار مساله‌ای شده بود و برای گشودن گره کارش چاره می‌جست. گفت: «2 روز پیش مادرم را به خاک سپردم. هنگامی که وارد قبر شدم و پیکر مادرم را در دست گرفتم تا صورتش را بر خاک بگذارم، کیف کوچکی از جیبم افتاد و میان قبر ماند. در آن کیف، اسناد و مدارکی داشتم، مقداری پول و چند فقره چک. حالا می‌خواهم بدانم آیا اجازه می‌دهید قبر را بشکافیم و مدارک را بیرون بیاوریم؟» 
جوان از سیدیونس اردبیلی خواست نامه‌ای خطاب به مسؤولان قبرستان بنویسند تا اجازه نبش قبر و برداشتن مدارک را به او بدهند. 
مرحوم اردبیلی فرمودند: «همان قسمتی از قبر را که می‌دانید مدارک در آنجاست، بشکافید و مدارک را بردارید». سپس نامه‌ای برای جوان نوشتند و او رفت.
چند روزی گذشت. دوباره همان جوان را در منزل آقای اردبیلی دیدم. این بار اما غمگین و مضطرب بود. از آن حال و روز نخست خبری نبود و چیزی نمی‌گفت.
آقای اردبیلی از او پرسیدند: «خب! کارتان را انجام دادید؟ به نتیجه رسیدید؟» جوان پاسخی نداد. دوباره از او پرسیدند و اصرار کردند بگوید چه اتفاقی افتاده است. سرانجام جوان لب به سخن گشود و گفت: «وقتی قبر را شکافتم، دیدم مار سیاه و باریکی دور گردن مادرم حلقه زده و پی‌درپی او را نیش می‌زند. منظره چنان وحشتناک بود که ترسیدم. دیگر نتوانستم ادامه بدهم. قبر را دوباره پوشاندم». 
عالم مشهدی می‌گفت: از جوان پرسیدم: «آیا کار زشتی از مادرت سر می‌زد؟» گفت: «من چیزی به خاطر ندارم اما پدرم همیشه او را نفرین می‌کرد». پرسیدم چرا؟ گفت: «چون مادرم در ارتباط با مردان نامحرم بی‌پروا بود. با سر و روی باز در برابر مرد نامحرم ظاهر می‌شد و بی‌قید و پروا با آنان سخن می‌گفت. در پوشش و حجاب، قوانین اسلام را رعایت نمی‌کرد. حتی با مردان نامحرم شوخی می‌کرد و می‌خندید. پدرم از همین رفتارهای او ناراضی بود و همواره سرزنشش می‌کرد؛ گاهی عتابش می‌کرد و پیوسته از این بابت او را نفرین می‌کرد».

ارسال نظر
captcha
پربیننده