۱۰/آبان/۱۴۰۵
|
۰۲:۱۰
حکایت حجاب

500 مثقال طلا و یک نقاب

سید احمد مصطفوی: در روایت پیشین، کیفی کوچک ما را به قصه‌ای در دل خاک برد. این بار اما ماجرا نه در قبرستان، بلکه در محکمه‌ای آغاز می‌شود؛ جایی که حق و طلب، 2 نفر را رو‌به‌روی یکدیگر نشانده است. گاهی یک اختلاف مالی، آنقدر که در ظاهر پیداست، ساده نیست. کافی است سخنی گفته شود یا خواسته‌ای پیش بیاید تا آنچه تا لحظه‌ای پیش مهم‌ترین مساله بود، ناگهان در برابر باوری دیرینه رنگ ببازد. حکایت امروز از همین دست است؛ قصه 500 مثقال طلا و نقابی که سرنوشت یک شکایت را تغییر داد. 
شیخ بهاءالدین عاملی، مشهور به شیخ بهایی، در یکی از کتاب‌های خود حکایتی نقل می‌کند:
روزی زنی نزد قاضی رفت و از شوهرش شکایت کرد. می‌گفت 500 مثقال طلا از او طلب دارد اما مرد از پرداخت بدهی سر باز می‌زند. 
قاضی فرمان داد شوهر را احضار کنند. 
مرد آمد اما زیر بار نرفت. هرچه زن بر طلب خود پافشاری کرد، شوهر بدهکاری‌اش را انکار کرد و سخن او را نپذیرفت. 
قاضی رو به زن کرد و پرسید: «برای آنچه می‌گویی، شاهدی هم داری؟» 
زن پاسخ داد: «بله! این دو مرد شاهدند». 
قاضی از گواهان پرسید: «آیا شهادت می‌دهید این زن از شوهرش طلبکار است و مرد بدهی او را نپرداخته است؟» 
گواهان گفتند: «برای شهادت دادن، نخست باید زن نقاب از چهره بردارد تا او را بشناسیم و یقین کنیم همان زنی است که درباره‌اش گواهی می‌دهیم». 
هنوز سخن‌شان تمام نشده بود که زن به لرزه افتاد. قرار بود برای اثبات حقش، چهره‌اش را در برابر 2 مرد بیگانه آشکار کند. 
در همان هنگام، شوهر که تا آن لحظه اصل بدهی را انکار می‌کرد، ناگهان فریاد برآورد:
«هرگز! من 500 مثقال طلا را خواهم پرداخت اما رضایت نمی‌دهم چهره همسرم در برابر 2 مرد نامحرم آشکار شود». 
مردی که تا چند لحظه پیش حاضر نبود طلب همسرش را بپذیرد، اکنون خود به پرداخت آن تن می‌داد؛ تنها برای آنکه از نگاه نامحرم به همسرش جلوگیری کند. 
زن وقتی این سخن را شنید و غیرت و جوانمردی شوهرش را دید، از شکایت خود چشم پوشید و چنین شد که دعوای طلا، بی‌آنکه کار به برداشتن نقاب برسد، پایان گرفت. 

ارسال نظر
captcha
پربیننده