۱۱/آبان/۱۴۰۵
|
۰۱:۲۲
حکایت حجاب

دستی که فشرده نشد

سید احمد مصطفوی: گاهی سرنوشت یک گفت‌وگو را نه سخنانی که بر زبان آمده، بلکه کلماتی رقم می‌زند که هنوز گفته نشده‌اند. گاهی هم یک مجلس، درست از جایی آغاز می‌شود که همه گمان می‌کنند به پایان رسیده است. سخنران حرفش را زده، مخاطبان آنچه باید شنیده‌اند و دیگر چیزی نمانده جز برخاستن و رفتن... اما همیشه کسی هست که پرسشی در آستین داشته باشد؛ پرسشی که نه از سر دانستن، بلکه برای به تنگنا انداختن دیگری بر زبان می‌آید. 
در چنین لحظه‌هایی، فاصله میان خردمندی و درماندگی گاه به کوتاهی یک پاسخ است؛ نه فرصتی برای اندیشیدن می‌ماند، نه مجالی برای گریز. آدمی باید همان‌جا و در همان چند ثانیه نشان بدهد آنچه بر زبان می‌راند، تا چه اندازه با آنچه باور دارد، سازگار است. 
حکایت امروز، روایت یکی از همین لحظه‌هاست؛ ماجرای دستی که به سوی امام موسی صدر دراز شد و پاسخی که مسیر یک رویارویی را تغییر داد. 
استاد سیدعباس نورالدین نقل می‌کرد:
روزی امام موسی صدر در دانشگاه مسیحیان لبنان سخنرانی می‌کرد. سخنانش چنان گیرا و اثرگذار بود که حاضران را مجذوب خود کرده بود. کلامش به دل می‌نشست و آن عالم مسلمان، در میان جمعی از مسیحیان، توفیقی چشمگیر یافته بود اما همه از این توفیق خرسند نبودند. 
در اواخر سخنرانی، زن جوانی که از استقبال حاضران و موفقیت آن عالم مسلمان دلخور شده بود، رو به دوستانش کرد و گفت:
«من می‌دانم چطور حالش را بگیرم و ضایعش کنم!» 
انگار از پیش نقشه‌ای در سر داشت. منتظر پایان سخنرانی ماند و همین که کلام امام موسی صدر به آخر رسید، در حالی که توجه حاضران را به خود جلب کرده بود، پیش رفت و دستش را به سوی ایشان دراز کرد. 
امام موسی صدر، طبق عادت، دست بر سینه گذاشتند. 
نه دست زن را فشردند و نه از جایگاه ادب و احترام فاصله گرفتند. تنها همان حرکت آشنای دست بر سینه بود. 
زن جوان درست منتظر همین واکنش بود. فرصتی که می‌خواست، پیش آمده بود. بی‌درنگ پرسید:
«می‌خواهید نجس نشوید؟» 
پرسش کوتاه بود اما مقصودش روشن. می‌خواست خودداری آن عالم مسلمان از دست دادن با یک زن را دستاویزی کند برای آنکه درباره جایگاه زن در اسلام شبهه بیفکند و او را در برابر جمع به دشواری بیندازد. 
حالا همه چیز به یک پاسخ بستگی داشت. 
امام موسی صدر اما نه برآشفتند و نه در دام پرسش او گرفتار شدند. با همان زیرکی و حضور ذهن، بی‌درنگ پاسخ دادند:
«بل، لأحافظ على طهارتك!» 
یعنی: «نه، برعکس! برای آنکه پاکی تو را حفظ کنم». 
مقصودشان این بود که تو چنان ارزشمند و پاک هستی که چنین تماس‌هایی حریم قدسی و زنانه‌ات را می‌آلاید؛ پس خودداری من نه از سر ناپاک دانستن تو، بلکه برای پاسداشت حرمت و پاکی توست. 
همین چند کلمه کافی بود. 
زن جوان می‌خواست با یک حرکت و یک پرسش، آن عالم مسلمان را در برابر جمع شرمنده کند اما پاسخ امام موسی صدر، نه‌تنها نقشه او را بی‌اثر کرد، بلکه نتیجه را یکسره دگرگون کرد. 
جمعیت مسیحی حاضر که پیش‌تر مجذوب سخنرانی شده بودند، این بار از آن پاسخ حکیمانه و عارفانه بیشتر به وجد آمدند و برای سید دست زدند. 
آن روز، دستی فشرده نشد اما حرمتی پاس داشته شد. 

ارسال نظر
captcha
پربیننده