۱۳/آبان/۱۴۰۵
|
۰۳:۲۱

کنگره، بازنده همیشگی میدان سیاست آمریکا

ماشاءالله ذراتی: نتیجه انتخابات میان‌دوره‌ای هرچه باشد، یک واقعیت تلخ پیش از شمارش نهایی آرا روشن است: بزرگ‌ترین بازنده این رقابت‌ها نه حزب جمهوری‌خواه است و نه حزب دموکرات، بلکه خود کنگره است. نهادی که قانون‌گذاران آمریکایی آن را نخستین شاخه حکومت می‌دانستند و می‌خواستند مرکز ثقل تصمیم‌گیری درباره جنگ و صلح، مالیات، بودجه و حقوق شهروندان باشد، امروز به صحنه‌ای برای نمایش‌های تلویزیونی، واکنش‌های لحظه‌ای و مسابقه جلب توجه تبدیل شده است. نمایندگان و سناتورها بیش از آنکه قانون بنویسند، در انتظار نوبت حضور مقابل دوربین یا ساختن لحظه‌ای وایرال هستند. در این میان، رئیس‌جمهور تروریست آمریکا بازیگر اصلی نمایش است و اعضای کنگره گاه به تماشاگرانی می‌مانند که فقط باید تشویق یا هو کنند. چنین وضعیتی برای آمریکا و دموکراسی آن حاوی حقایق مهم و قابل تاملی است. اینکه کنگره به چنین جایگاهی سقوط کرده، محصول یک شب نیست. قانون‌گذاران آمریکایی دهه‌ها کوشیدند خود را «اولین در میان برابرها» بدانند. قانون اساسی به کنگره قدرت قانون‌گذاری داده بود و رئیس‌جمهور و دادگاه‌ها را موظف کرده بود آن قانون را اجرا و تفسیر کنند. اگر رئیس‌جمهوری از حدود خود فراتر می‌رفت، سلاح نهایی در دست کنگره بود: کنترل بودجه. بدون پول، هیچ برنامه‌ای پیش نمی‌رفت. رئیس‌جمهور حق وتو داشت و در سیاست خارجی قدرتمند بود، دادگاه‌ها هم می‌توانستند قوانین خلاف قانون اساسی را متوقف کنند اما در نهایت این کنگره بود که باید جهت کلی آمریکا را تعیین می‌کرد. برای نسل‌هایی که هنوز سیاست آمریکا را جدی می‌گیرند، خاطره روزگاری زنده است که رؤسای کمیته‌های کنگره تقریبا به اندازه رهبران حزب قدرت داشتند و گاه از رئیس‌جمهور نیز تأثیرگذارتر بودند. کنگره می‌توانست رئیس‌جمهوری را به استعفا وادارد، قوانین بزرگ را از خود عبور دهد و در بحران‌های ملی نقش تعیین‌کننده ایفا کند اما این قدرت در 2 دهه گذشته به‌تدریج فرسوده شد. امروز نشانه‌های این فرسایش همه‌‌جا دیده می‌شود. هرچه کنگره کمتر قانون می‌گذارد، رئیس‌جمهور بیشتر با فرمان اجرایی حکومت می‌کند. رؤسای جمهور دیگر برای رفتن به جنگ از کنگره اجازه نمی‌گیرند. تأیید کابینه به رأی‌گیری حزبی تبدیل شده و حتی گزینه‌های پرمناقشه نیز از مسیر همان خطوط حزبی عبور می‌کنند. برنامه‌های فدرال طوری طراحی می‌شود که جدا از تصمیم کنگره درباره بودجه، به کار خود ادامه دهد. مالیات که زمانی ابزار اصلی نمایندگان بود، اکنون در برخی حوزه‌ها به ابزار شخصی رئیس‌جمهور تبدیل شده است، تعرفه‌ها نمونه آشکار این جابه‌جایی قدرت‌ است. وقتی دادگاه عالی بخشی از تعرفه‌های بزرگ را باطل می‌کند، کنگره تنها تماشاگر ماجراست. استیضاح به شوخی روتین تبدیل و روندهای قانونی آن به بازی حزبی فروکاسته شده است‌. حتی وقتی مجلس نمایندگان یکی از وزیران را استیضاح می‌کند، رهبر اکثریت سنا زحمت برگزاری محاکمه را به خود نمی‌دهد. عفوهای ریاست‌جمهوری مانند نقل‌ونبات پخش می‌شود و پاسخگویی به یک تشریفات نمادین بدل شده است. آنچه واقعا برای رأی‌گیری باقی مانده، بودجه‌های غول‌آسایی است که هیچ‌کس فرصت خواندن‌شان را ندارد و فقط رهبران 2 حزب می‌دانند در آن چه گذشته است. بقیه نمایندگان پیش از تعطیلات سر می‌رسند تا پیش از ترک واشنگتن، کاری را که رهبران‌شان خواسته‌اند تأیید کنند. در چنین فضایی، انتخابات میان‌دوره‌ای نیز بیش از آنکه ابزار بازسازی مسؤولیت‌پذیری باشد، به آزمون دیگری برای نمایش قدرت تبدیل می‌شود. اگر دموکرات‌ها مجلس نمایندگان را بگیرند، چنان که انتظار می‌رود، کنگره حتی کمتر قانون‌گذاری خواهد کرد. میان آنها و رئیس‌جمهور جمهوری‌خواه زمین مشترکی برای توافق بزرگ وجود ندارد. جمهوری‌خواهان نیز سال گذشته نشان دادند ترجیح می‌دهند رئیس‌جمهور هر کاری می‌خواهد انجام دهد و اگر قدرت‌شان حفظ شود، احتمالا همین مسیر را ادامه می‌دهند. با قفل شدن کنگره، رئیس‌جمهور با فرمان‌های اجرایی پیش می‌رود. سنای جمهوری‌خواه حداقل می‌تواند قاضیان مورد نظر او را تأیید کند اما اگر دموکرات‌ها سنا را ببرند، وعده می‌دهند جلوی این روند را بگیرند. حتی احتمال دارد از پر کردن کرسی خالی دیوان عالی نیز خودداری کنند. در عوض، دموکرات‌ها سیل تحقیقات را به راه می‌اندازند. موضوع برای تحقیق کم نیست اما رئیس‌جمهور نیز همکاری نخواهد کرد. 2 طرف می‌توانند سال‌ها یکدیگر را در دادگاه‌ها و کمیته‌ها معطل کنند، دموکرات‌ها برای اجرای احضاریه‌ها به دادگاه می‌روند و طرف مقابل از تعقیب کیفری افراد خاطی خودداری می‌کند و با وعده عفو، شهادت داوطلبانه را از آنها می‌گیرد. نتیجه، نه نظارت مؤثر است و نه قانون‌گذاری جدی، فقط فرسایش بیشتر نهادهاست. بحران بودجه و سقف بدهی و تعطیلی دولت نیز به صحنه اصلی نزاع تبدیل خواهد شد. دموکرات‌ها فهرست بلندی از برنامه‌هایی دارند که می‌خواهند بودجه‌شان قطع شود؛ از جنگ تا نهادهای اجرای قانون مهاجرت، البته تعطیلی دولت در افکار عمومی محبوب نیست، به‌ویژه اگر نیروهای نظامی در میدان جنگ یا مأموران اجرای قانون در خیابان‌ها را تهدید کند. پایدار نگه‌ داشتن تعطیلی نیز دشوار است، مگر آنکه یک حزب اکثریت بزرگی در هر 2 مجلس داشته باشد که دموکرات‌ها احتمالا نخواهند داشت. از سوی دیگر، رئیس‌جمهور راه‌های تازه‌ای برای زنده نگه‌ داشتن دولت بدون پول تازه از کنگره پیدا کرده، همان برنامه‌هایی که کنگره پیش‌تر طوری طراحی کرده بود که بدون تأیید جدید هم ادامه یابند. اینکه او در این مسیر قانون را دور می‌زند، تنها نشان می‌دهد چه اندازه از سازوکار مورد انتظار نظام سیاسی آمریکا دچار ضعف و زوال نهادی شده است. رئیس‌جمهور حتی پنجره زمانی دارد تا پیش از آغاز به کار کنگره جدید، در سیاست خارجی و اقدام نظامی سریع عمل و کار را چنان جمع کند که دموکرات‌ها فقط بتوانند درباره ماجرایی تمام‌شده غر بزنند. 
نمونه ونزوئلا نشان می‌دهد اقدام کوتاه و یک‌شبه، الگویی برای دور زدن بحث‌های طولانی کنگره شده است. در چنین شرایطی، برای دموکرات‌های کنگره نیز تنها کاری که برای رسیدن به قدرت واقعی باقی می‌ماند، نامزدی در انتخابات ریاست‌جمهوری است. 
دورنمای 2 سال آینده آمریکا تاریک است. کنگره بیش از پیش ناکارآمد، پرسر‌و‌صدا و بی‌اثر خواهد شد. قانون‌گذاری جای خود را به فرمان اجرایی، تحقیق جای خود را به نمایش سیاسی و نظارت جای خود را به دعواهای حقوقی می‌دهد. هر 2 حزب در این وضعیت سهیم هستند: جمهوری‌خواهان با تسلیم شدن به رئیس‌جمهور و دموکرات‌ها با ترجیح دادن نمایش تحقیقات و وعده مقاومت بر ساختن ائتلاف‌های واقعی. زیان اصلی اما به مردم آمریکا می‌رسد. مالیات، بودجه، جنگ، حقوق شهروندی و پاسخگویی مقامات، همه در خلأ تصمیم‌گیری رها می‌شوند. دموکراسی آمریکا به نمایشی تبدیل می‌شود که در آن رأی‌دهندگان می‌توانند بازیگران را عوض کنند اما صحنه و فیلمنامه تقریبا همان است. کنگره‌ای که باید نخستین شاخه حکومت باشد، اکنون بزرگ‌ترین بازنده میدان است و تا زمانی که این نهاد قدرت قانون‌گذاری و نظارت خود را بازنیابد، هیچ انتخاباتی نمی‌تواند این شکست را جبران کند. در نهایت، وضعیت کنگره را باید فراتر از یک بن‌بست حزبی یا ناکارآمدی موقت دید، این وضعیت نشانه‌ای از فرسایش عمیق‌تر لیبرال - دموکراسی غرب است. نهادی که قرار بود مرکز قانون‌گذاری و نظارت باشد، اکنون به صحنه نمایش، فرمان‌های اجرایی و دعواهای حقوقی فروکاسته شده و این دقیقا همان نقطه‌ای است که منطق لیبرال - دموکراسی به ته خود می‌رسد: شکل نهادها باقی می‌ماند اما محتوای مسؤولیت‌پذیری و تصمیم‌گیری جمعی تهی می‌شود. در چنین فضایی، شخصیت فاسد و هرزه‌ای مانند ترامپ، نه علت، بلکه نماد این انحطاط و زوال است؛ نمادی سیاسی که با تکیه بر فرمان اجرایی، عفو، تعرفه و نمایش رسانه‌ای، ضعف نهاد قانونگذار و سستی تمدن غرب را آشکارتر می‌کند. کنگره ناتوان و ترامپِ نمایشی 2 روی یک سکه‌اند: یکی نهادِ تهی‌شده و دیگری چهره پرسر‌و‌صدای همان تهی‌شدگی. تا زمانی که این چرخه ادامه یابد، انتخابات تنها بازیگران را عوض می‌کند و نشانه‌های انحطاط ساختاری لیبرال - دموکراسی غربی عمیق‌تر می‌شود. 
بر اساس همان منطق فرسایش نهادها، پیش‌بینی می‌شود دموکرات‌ها کنترل مجلس نمایندگان را به دست بگیرند اما رقابت در سنا چنان نزدیک شود که نتیجه تا هفته‌ها محل نزاع بماند؛ ادعای تقلب، بازشماری، شکایت‌های حقوقی و کشیده شدن نتیجه به دادگاه‌ها محتمل است و همین آشفتگی، ضعف سازوکارهای لیبرال - دموکراسی را آشکارتر می‌کند. چنین پایانی نه نشانه سلامت رقابت، بلکه دلیل دیگری بر انحطاط و افول تمدن غرب است. انتخاباتی که باید مکانیزم انتقال مسالمت‌آمیز قدرت باشد، به صحنه امتیازگیری از ضعف و فساد دیگری، پرونده‌سازی، بی‌اعتمادی، بن‌بست و دعوای قضایی تبدیل می‌شود و کنگره‌ای که پیش‌تر قدرت واقعی‌اش را از دست داده، این‌ بار مشروعیت خود را نیز بیش از پیش فرسوده می‌بیند. لیبرال - دموکراسی امروز در اروپا به اعتراض‌های خیابانی و در آمریکا به نمایشی فرسوده از انتخابات فروکاسته شده است. نظامی که وعده حکومت عقل و نمایندگی را می‌داد، اکنون در غرب با پلاکاردهای خشم و صندوق‌های رأی بی‌اعتبار، خود را به تماشا گذاشته است.

ارسال نظر
captcha
پربیننده