۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۲۴

به عبارت دیگران

کتابی که آیت‌الله بروجرودی آن را «ضاله» اعلام کرد!

نمونه دیگر اینکه حجــت‌الاســلام آقای وکیـلی - خدا رحمتــش کند- اشعاری گفته و فقه را به شعر درآورده بود که چاپ هم شده است، در اولش راجع به عمر و ابوبکر چیزهایی نوشته بود. کتاب را به آیت‌الله العظمی بروجردی نشان داده بود. آقای بروجردی گفته بود این کتاب از «کتب ضاله» است؛ حق نداری منتشر کنی. این قسمت‌ها را برو عوض کن. ایشان عقیده نداشت که کتابی چاپ کنیم و در آن به عمر و ابوبکر لعن کنیم. 
من یادم هست در همان زمان‌ها... جو ضد سنی‌گری و مراسم نهم ربیع داشت گل می‌کرد. آن‌ وقت دهه صفر بود و دنبالش هم نهم ربیع بود که به عنوان عید عمر در اصفهان معرکه بود. من در همان زمان‌ها آمدم قم. 
یک ‌روز پیش آقای بروجردی بودم، آقای حاج سیدمحمدباقر ابطحی هم پدر خانمش را آورده بود آنجا به آقای بروجردی معرفی کند. یک‌دفعه آقای بروجردی فرمودند: «آقا! این چه وضعی است در اصفهان؟ در وقتی که اسرائیل حمله کرده، کانال سوئز را دارد می‌گیرد، در مصر مسلمانان این‌طور گرفتارند، ما بیاییم جنگ شیعه و سنی راه بیندازیم؟ در اصفهان این چه وضعی است؟» 
خلاصه آقای بروجردی از این وضع عصبانی بود. پیدا بود از آن جوّ عید عمر گرفتن اصفهان خیلی ناراحت است. آن فتوای معروف شیخ شلتوت را هم که همه می‌دانند؛ آن فتوا که در آن شلتوت، فقه شیعه را به رسمیت شناخت در اثر فعالیت آیت‌الله بروجردی بود. ایشان به این‌جور علما کمک می‌کرد، افراد می‌فرستاد با آنان ارتباط برقرار می‌کرد. ایشان دارالتقریب را تأیید می‌کرد، به آشیخ محمدتقی کمک می‌کرد، گاهی از علمای سنی‌مذهب خارج از کشور که به ایران می‌آمدند تجلیل می‌کرد و به آنها احترام می‌گذاشت. می‌گفتند در مسائل اسلامی، شیعه و سنی باید با هم هماهنگ باشند.
مهدی مسائلی
نهم ربیع؛ جهالت‌ها و خسارت‌ها
(چاپ دوم، قم: انتشارات وثوق، ۱۳۸۷)
صفحات ۱۲۴ و ۱۲۵

***
آقازاده در دقیقه منهای 20!

ساعت حدود دوونیم بعدازظهر روز 8 شهریور سال 60 را اعلام می‌داشت. او از اتاق کارش در ساختمان ریاست جمهوری با گام‌هایی آنچنان، که استواری و صلابت از آنها می‌ریخت، وارد هال شد و به ایوانِ مشرف به پله‌های پایین ساختمان رسید. برادر متعهد راننده ایشان (که اغلب برادران نزدیک، وی را خوب می‌شناسند) فکر کرد که برادر رجایی می‌خواهد به خارج از ساختمان ریاست جمهوری و راه دور برود، خود را آماده کرد و در اول پله‌ها خودش را به او رسانید.
 چون موقعیت را مناسب دید، فرصت را مغتنم شمرد و خواست درباره فرزند و تنها پسر نوجوان برادر رجایی که بعضی وقت‌ها به دفتر ریاست جمهوری می‌آمد و بر حسب تمایلِ نوجوانی، می‌خواست گاهی یکی از موتورهای موجود در دفتر را سوار شود صحبتی بکند. لذا خود را نزدیکتر رساند و گفت: آقا رجایی! فرزندتان، آقا کمال، علاقه دارد یکی از این موتورها را گاهی سوار شود، چون اجازه نداشتیم، چند بار هم مانع شدیم و نخواستیم خلافی صورت گرفته باشد! اینک خواستم از شما استدعا کنم اگر موافق باشید، اجازه دهید یکی از آنها را گاهی در اختیارشان بگذاریم که خواسته این نوجوان ارضا شود.
برادر رجایی که همین‌طور از پله‌ها پایین می‌آمد، گفت: کدام موتورها؟ پاسخ داد: همین موتورها که در جنب این پله‌هاست. و او که شاگرد و تربیت‌یافته مکتب عدالت علی علیه‌السلام بود و نهج البلاغه را خوب خوانده و دستوراتش را به‌کار بسته و حتی برای وزرای دولتش نیز دیکته می‌کرد، در کمال صراحت و قاطعیت گفت: «فلانی! مگر این موتورها مال پدر آقاکمال است که به ایشان اجازه سواری یکی از آنها را بدهم؟! اینها متعلق به 36 میلیون نفر است. چگونه و با چه مجوزی موافقت بکنم که حق آنها را به آقاکمال بدهم تا از آن برای خواسته شخصی خود استفاده کند؟ حاشا و کلا!»
و بعد با لحن ملایم که معمولاً پس از هر سخن با صلابتی به کار می‌گرفت، در پاسخ آن برادر که گفته بود: پس اجازه بدهید از بیرون برای ایشان تهیه کنم، با روشی معلمانه و رأفت پدرانه اظهار داشت: بله، البته پسرم آقاکمال خواسته‌ای دارد و حق هم دارد که چنین باشد اما وقتی که از این جلسه برگشتم، در این مورد با هم صحبت خواهیم کرد و چاره‌ای خواهیم اندیشید!
و... اما او دیگر هیچ‌گاه برنگشت! چرا که تقریباً حدود 20 دقیقه بعد، جانش را در راه تحقق همین اجرای حق و عدالت باخت و خود به ملکوت اعلا پرواز کرد.
حسن عسکری‌راد
خاطره‌هایی از شهید رجایی
سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی
صفحات ۷۹ تا ۸۱

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
captcha