۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۲۴

به عبارت دیگران

نطق تاریخی رئیس‌جمهور من از ایران می‌آیم...

من از ایران می‌آیم، که زادگاه پرآوازه‌ترین و در عین ‌حال ناشناخته‌ترین انقلاب‌های دوران معاصر است؛ انقلابی بر پایه‌ دین خدا و در امتداد راه پیامبران و مصلحان بزرگ الهی؛ راهی به درازای همه تاریخ بشر...  ما که بار سنگین جنگ تحمیلی 8 ساله‌ای را بر دوش داریم، از هر کسی به صلح تشنه‌تریم. اما صلح را، صلح پایدار را فقط در سایه مجازات تجاوزگری که گناه تجاوز را با گناهان فراوان دیگر در جنگ همراه کرده، قابل دسترسی می‌دانیم و بس... صلح بی‌شک کلمه‌ای زیبا و جذاب است؛ تا آن حد که آتش‌افروزان بزرگ بین‌المللی و پدیدآورندگان سلاح‌های جهان‌سوز نیز بدان علاقه نشان می‌دهند و ریاکارانه از آن دم می‌زنند. اما به نظر ما عدالت - واژه‌ای که زورمندان و متجاوزان همواره با ترس و احتیاط بدان می‌نگرند - از صلح بالاتر و مهم‌تر است.  من مایلم از این تریبون سؤالی را مطرح کنم. سؤال این است که چرا دولت‌هایی که به ‌روشنی و قاطعیت دانسته‌اند رژیم عراق برافروزنده آتش جنگ و اقدام‌کننده به تجاوز است - و کم نیستند کسانی که این حقیقت را می‌دانند - چرا در مقابل این جرم بزرگ و گناه بین‌المللی سکوت کرده‌اند؟ و چرا رسانه‌های گروهی عالم مسؤولیت عظیم خود را در برابر وجدان بشریت و استیضاح تاریخ در این مورد به فراموشی سپرده‌اند؟ اما سؤالی که هیچ پاسخ قانع‌کننده‌ای برای آن نمی‌توان یافت این است که چرا شورای امنیت سازمان ملل، ارگانی که اساساً برای مقابله با تجاوز و تأمین امنیت بین‌المللی به‌وجود آمده، در قبال این تجاوز به‌کلی وظیفه خود را از یاد برد و حتی ضد آن عمل کرد؟
سیدعلی حسینی خامنه‌ای
نطق در سازمان ملل متحد – سال 1366

***
همکاری اطلاعاتی آمریکا با عراق برای بمباران اهداف

اوایل سال ۱۹۸۸ سازمان اطلاعات نظامی آمریکا بر کمک [اطلاعاتی] به نیروی هوایی عراق تمرکز کرد. بعد از آنکه لانگ و فرانکونا [دو تن از افسران سازمان مذکور] موافقت ستاد کل [ارتش آمریکا] را دریافت داشتند، با هواپیما به کویت و از آنجا به صورت زمینی به مرز عراق رفتند؛ جایی که وابسته نظامی آمریکا در عراق و افسری از سازمان اطلاعات عراق منتظرشان بودند. گروه بلافاصله به سوی بصره رفت و [در آنجا،] لانگ و فرانکونا با تعدادی از ژنرال‌های عراقی دیدار کردند و آنان را از اهداف پیشنهادی‌شان [برای حمله هوایی] مطلع کردند. لانگ به آنان گفت: «ما این اطلاعات را به شما می‌دهیم و [حتی] می‌توانیم اطلاعاتی از نتایج حملات‌تان در اختیارتان بگذاریم؛ به شما خبر خواهیم داد که آیا هدف نابود شده یا به حمله دیگری نیاز است». به کمک آنچه سازمان اطلاعات آمریکا در اختیار عراق گذاشته بود، خلبانان عراقی حملات‌شان را یکی پس از دیگری از سر گرفتند و ایرانیان را بمباران کردند؛ بمباران‌هایی که نتیجه‌اش کشته‌ شدن صدها سرباز [ایرانی] و بازداشتن ایران از آغاز حمله گسترده دیگری بود.
دیوید کریست 
جنگ در گرگ و میش
[اسرار ۳۰ سال درگیری بین ایران و آمریکا]
بیروت: شرکه‌المطبوعات للتوزیع و النشر 
صفحات ۴۱۲ تا ۴۱۴

***
خدا پدر و مادر آقای خلخالی را بیامرزد...

چشمم به پیرمردی می‌خورد...
-  پدرجان! برای‌مان خاطره‌ای ‌داری تعریف کنی؟
با قدی خمیده و گام‌هایی سخت و آهسته، چند قدم به طرف درخت‌های سوخته که کمی دورتر از ما است، برمی‌دارد. با لهجه عربی - فارسی دست‌ و پا شکسته می‌گوید:
- خدا پدر و مادر آقای خلخالی را بیامرزد!
بلافاصله می‌پرسم: او را می‌شناسی پدرجان؟
پاسخ می‌دهد:
 - بله! به آن 9 تا درخت نگاه کنید!
انگشتش را به طرف 9 درختی می‌گیرد که نسبت به بقیه درخت‌ها فاصله کمتری از هم دارند. چشم‌هایش پر از اشک می‌شود:
- 9 نفر منافق بودند. اینها توی شهر می‌گشتند. هر خانواده‌ای که دختر داشت، آن خانواده را به بعثی‌ها لو می‌دادند. آنان هم می‌آمدند و به دخترهای مردم جلو چشم پدر و مادرشان تجاوز می‌کردند!
مخم سوت می‌کشد. پشتم از عرقی سرد یخ می‌زند. ستون فقراتم تیر می‌کشد! خدای من چه می‌گوید؟! امکان ندارد.
پیرمرد همچنان با آب‌وتاب و صدایی شکسته و خسته حرف می‌زند:
- از آن به بعد هر که دختری ولو خردسال داشت، تو هزار سوراخ مخفی‌اش می‌کرد تا دست اجنبی‌ها بهشان نرسد و ناموسش پاک بماند؛ اما باز هم خیلی‌ها لو می‌رفتند. خودم دیدم بعثی‌ها دست‌وپای زن و شوهر همسایه‌مان را بستند و دختر دم بخت‌شان را جلوی چشم‌شان لخت کردند و...
دیگر گوشم نیز دارد از کار می‌افتد؛ فقط می‌شنوم که پیرمرد دارد می‌گوید:
- خلخالی که آمد، منافقان را شناسایی کرد و همه 9 نفرشان را گرفت، به این 9 تا درخت بست و تیرباران‌شان کرد. یادم می‌آید آن ‌روز مردم جشن گرفته بودند.
محبوبه معراجی‌پور/ عباس دست‌طلا
[داستانی از زندگی حاج‌عباسعلی باقری]
انتشارات فاتحان - صفحات ۱۴۲ و ۱۴۳

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
captcha