بازداشت در انگلیس از مسعود علیمحمدی چه اطلاعاتی داری؟
یک روز از روزهای تابستان سال ۱۳۸۴ برای اولینبار ایشان صراحتاً به من گفت اگر ربوده شدم، زخمی شدم یا کشته شدم، قبل از اینکه به پلیس یا امداد و امثالهم زنگ بزنی، اول به این شماره تلفنی که به تو میدهم زنگ بزن تا همکارانم برای پاکسازی بیایند، زیرا همان کسانی که برایم مشکل درست میکنند، میتوانند در لباس پلیس یا امدادگر وارد خانه شوند و مدارکم را ببرند. آن شماره متعلق به شهید «محسن فخریزاده» بود.
شما قبلا از شهید فخریزاده شناختی داشتید؟
بله، میشناختم. وقتی دخترم الهام 7 ساله بود با ایشان و خانوادهشان به اتفاق هم به سفر مشهد رفتیم. البته آن موقع از جایگاه و مراتب ایشان خبر نداشتم. مسعود از سال ۱۳۶۴ فعالیتهای محرمانهاش را شروع کرد و من تقریباً خبر داشتم کارهای مهمی انجام میدهد اما از جزئیات خبر نداشتم؛ البته هرگز فکر نمیکردم این فعالیتها برایش خطر داشته باشد. تا سال ۱۳۸۴ که آن توضیحات را به من داد. ناگفته نماند ما سال ۱۳۸۳ به حج تمتع رفتیم. در آن سفر یک آقا و خانمی همسفر ما بودند که چون در سفر حج زن و مرد باید از هم جدا باشند، آن آقا با مسعود و من هم با خانم آن شخص هماتاق بودیم. در همان صحبت تابستان گفت: آقا و خانم فلانی را به خاطر دارید؟ گفتم بله. مسعود گفت برادر آن آقا عضو هیات علمی دانشگاه تهران است. امروز با من تماس گرفت و گفت من برای شرکت در یک کنفرانس علمی به انگلیس رفته بودم، آنجا برای ۲۴ ساعت بازداشت شدم و در این مدت درباره کارهای علمی شما مورد بازجویی قرار گرفتم و چون ارتباطی با شما نداشتم رهایم کردم. گویا به سختی مسعود را پیدا کرده و گفته بود من نمیدانم شما چه میکنی اما بدانید که آنها نسبت به شما حساس شدهاند، لذا مسعود هم به مقامات اطلاع داده بود.
ناگفتههای همسر شهید
دکتر مسعود علیمحمدی از ازدواج تا شهادت
روزنامه جوان - 22 دی 1403
***
شاهنشاه و سرقت توالتهای استادیوم تهران
20 فروردین 1351: شام در کاخ والاحضرت اشرف... نخستوزیر هم در میان میهمانان بود، این بود که نتوانستم با شاه درباره مسائل مهم صحبت کنم... به اطلاع او رساندهاند که توالتهای استادیوم بزرگ ورزشی تهران را دزدیدهاند و میخواست بداند دلیل این همه سخافت چیست. نخستوزیر گناه را به گردن بیفرهنگی عمومی گذاشت. پذیرفتم که ممکن است چنین باشد. ولی گفتم: «اما در عین حال به نظر من بسیاری از مردم از این واقعیت بیاطلاعند که مکانهایی مثل استادیوم ورزشی ملک عمومی است و به همه تعلق دارد و اگر کسی از آن بدزدد، از خودش دزدیده است.» شاه گفت: «پذیرفتن این نکته برایم مشکلتر است.» پرسیدم: «چرا؟ کافی است به دور و برمان در این مملکت نگاه کنیم و ببینیم که ما طبقه حاکمه، چنان رفتار میکنیم که گویی قوم فاتحی هستیم که بر کشور مغلوبی حکومت میکنیم و طبیعی است که مردم از این متنفر باشند.» والاحضرت اشرف با من همعقیده بود. شاه حرفهای ما را در سکوت شنید. وقتی که نخستوزیر حرف ما را قطع کرد، موضوع صحبت عوض شد.
اسدالله علم / خاطرات
جلد یک، صفحه ۳۲۵
***
سگی که به غریبهها اطمینان کرد...
قاضی در جلسه انجمن پرورشدهندگان کشمش بود و پسرانش سرگرم چرخاندن کلوپ ورزشی بودند. در آن شب به یاد ماندنی بود که مانوئل دست به خیانت زد؛ کسی او را ندید. او با باک[سگ قاضی میلر] به سمت باغ میرفت؛ جایی که باک تصور میکرد برای قدمزنی میرود. به غیر از یک مرد، کسی متوجه آنها در ایستگاه پرچم کوچک که پارک کالج نام داشت، نشد. آن مرد با مانوئل صحبت کرد و پولی میان آن دو ردوبدل شد. مرد غریبه با لحن تندی گفت: «ممکنه قبل از تحویل کالاها، اونها رو بستهبندی کنی؟» مانوئل طناب محکمی را زیر قلاده باک 2 بار دور گردنش پیچید. سپس گفت: «اگه طناب رو بکشی، نفسش بند میاد.» غریبه به نشانه پاسخ مثبت، خرخر کرد. باک طناب را بدون اعتراض پذیرفت، زیرا احساس میکرد باید به مانوئل اطمینان کند. با وجود اینکه این عمل مانوئل غیرعادی بود، ولی باک آموخته بود به مردانی که میشناخت و به عقل و دانش آنها اطمینان کند اما هنگامی که انتهای طناب در دستان مرد غریبه قرار گرفت با حالتی تهدیدآمیز غرید.
جک لندن/ آوای وحش
بهار اشراق - انتشارات قدیانی
***
درماندگی...
من هیچگاه از زیبایی چهرهای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی، اینچنین درمانده نمیشوم که از زیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع.
مصطفی مستور
حکایت عشقی بیقاف، بیشین، بینقطه
نشر چشمه - صفحه ۹
گردآورنده، تقی دژاکام