11/بهمن/1404
|
22:55

به عبارت دیگران

سروده ویکتور هوگو برای پیامبر(ص)

در کشور ما ایران به دلیل شاهکار پرآوازه هوگو یعنی «بینوایان»، تقریباً هیچ کتابخوان ایرانی نیست که نام او را نشنیده باشد، اما شاید کمتر کسی اطلاع داشته باشد که این ادیب بزرگ، شعری در وصف پیامبر بزرگ اسلام حضرت محمد(ص) سروده باشد. و این شاید خلأی بزرگ در شناخت ویکتور هوگو باشد.
واقعیت آن است که هوگو، تاریخ و فرهنگ اسلام را به‌خوبی می‌شناخته است. ریزه‌کاری‌ها در سرایش «سال نهم هجرت» حاکی از آن است که وی مطالعه دقیقی در باب زندگی پیامبر اکرم(ص) داشته است. فی‌المثل هنگامی که می‌سراید: «هنوز در محاسن سیاهش 20 تار موی سفید نبود»، به‌خوبی به روایاتی اشاره می‌کند که گفته‌اند پیامبر اکرم(ص) پیش از وفات، 14 موی سپید در محاسن خود داشتند.
ویکتور هوگو
سال نهم هجرت
ویدا رامین
انتشارات باغ آبی
صفحات 5 و 6 (مقدمه)

***
حکمتی از امام هفتم

امام کاظم علیه‌السلام فرمود: کسانی که در کودکی به اندازه کافی بازی نکرده باشند، در بزرگسالی عجول، شتابزده و بی‌ظرفیت می‌شوند.
وسائل الشیعه
حر عاملی
جلد 6، صفحه 362

***
کاسبی به شیوه یک دیندار

جناب شیخ [رجبعلی خیاط] بر مبنای روش و ادب اجاره در اسلام، اجرت کارش را با مشتری تمام می‌کرد اما از آنجا که نمی‌خواست بیش از آنچه کار کرده از مشتری اجرتی دریافت کرده باشد، اگر پس از انجام کار می‌دید کمتر از مقداری که پیش‌بینی کرده بوده کار انجام داده، مبلغی را که به نظرش اضافه گرفته بود، به مشتری بازپس می‌داد!
یکی از روحانیون نقل می‌کند عبا و  قبا و لبّاده‌ای را بردم و به جناب شیخ دادم بدوزد، گفتم: چقدر بدهم؟ گفت: «2 روز کار می‌برد؛ 40 تومان.» روزی که رفتم لباس‌ها را بگیرم، گفت: «اجرتش 20 تومان می‌شود.» گفتم: فرموده بودید 40 تومان! گفت: «فکر کردم 2 روز کار می‌برد، ولی یک روز کار برد.»
دیگری می‌گفت: شلواری بردم بدوزد، گفتم: چقدر باید بدهم؟ گفت: «10 تومان.» همان‌وقت اجرت او را دادم. موقعی که برای تحویل گرفتن لباس رفتم، دیدم 2 تومان روی آن گذاشت و گفت: «اجرتش شد 8 تومان.»
فرزند شیخ می‌گوید: روزی عبایی را که با مشتری طی کرده بود به 35 ریال بدوزد، مشتری آمد و عبای خود را برد. مقداری که دور شد، دیدیم پدرم به دنبال او دوید و 5 ریال به او پس داد و گفت: «من خیال می‌کردم این عبا فرصت بیشتری را از من می‌گیرد، ولی این‌طور نبود.»
محمد محمدی‌ری‌شهری
کیمیای محبت
[یادنامه مرحوم شیخ رجبعلی‌خیاط]
دارالحدیث
صفحات 35 و 36

***
روزی که اصغر مسابقه را باخت!

یادم است یک وقت‌هایی از دروازه‌ غار و شوش بچه‌هایی می‌آمدند آزاد تمرین کنند. دلش نمی‌آمد به آنها ایرادهای فنی را نگوید. خیلی راحت هرچه بلد بود یادشان می‌داد. حالا ممکن بود آن طرف، رقیب شاگردهای خودش باشد.
شماها باید بعد مصاحبه با من، سراغ «محمد بنّا» هم بروید؛ آنها با همدیگر همدوره بودند. او خیلی بهتر می‌تواند خلقیات شهید منافی‌زاده در میدان رقابت را بگوید. مثلاً برای یک کشتی‌گیر کم نیست که جواز حضور در مسابقه جهانی را بگیرد.
مسابقه جهانی؟!
آره باباجان. مسابقه جهانی. حالا شاید به عقل الان ما این‌جور بیاید که مگر می‌شود کسی مسابقه جهانی را ول کند و نرود. آره بابا. اصغرآقا مسابقه داشت؛ اما آن‌‎موقع می‌گفتند برای اینکه به جبهه برود، مسابقه را از قصد باخته. تازه بهش ریاست فدراسیون را هم می‌دهند، قبول نمی‌کند. جنگ و دفاع از ناموس و وطن برایش همه‌چیز شده بود.
نفیسه زارعی
دوبنده خاکی
[روایتی از زندگی کشتی‌گیر شهید اصغر منافی‌زاده]
صفحه 123

***
حرف اول و آخر

شاعری در مشعر
عارفی در عرفات
بر گل روی محمد صلوات
سیدحسن حسینی

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر