11/بهمن/1404
|
10:29

به عبارت دیگران

هدف من از زندگی...

خدایا!  نمى‌دانم هدفم از زندگى چیست؟ عالم و مافیها مرا راضى نمى‌كند. مردم را مى‌بینم كه به هر سو مى‌دوند، كار مى‌كنند، زحمت مى‌كشند تا به نقطه‌اى برسند كه به آن چشم دوخته‌اند.
ولى اى خداى بزرگ!  از چیزهایى كه دیگران به دنبال آن مى‌‌روند بیزارم. اگرچه بیش از دیگران مى‌دوم و كار مى‌كنم، اگرچه استراحت شب و نشاط روز را فداى فعالیت و كار كرده و مى‌كنم ولى نتیجه آن مرا خشنود نمی‌كند. فقط به عنوان وظیفه قدم به پیش مى‌گذارم و در كشمكش حیات شركت می‌كنم و در این راه، انتظار نتیجه‌اى ندارم!
خستگى براى من بى‌معنى شده است، بى‌خوابى عادى و معمول شده، در زیر بار غم و اندوه،  گویى كوهى استوار شده‌ام؛ رنج و عذاب دیگر برایم ناراحت‌كننده نیست. هر كجا كه برسد مى‌خوابم، هر وقت كه اقتضا كند برمى‌خیزم، هرچه پیش آید مى‌خورم، چه ساعت‌هاى دراز كه بر سر تپه‌هاى اطراف «برکلی» بر خاک خفته‌ام و چه نیمه‌هاى شب كه مانند ولگردان تا دمیدن صبح بر روى تپه‌ها و جاده‌هاى متروک قدم زده‌ام. چه روزهاى درازى را كه با گرسنگى به سر آورده‌ام. درویشم، ولگردم، در وادى انسانیت سرگردانم و شاید از انسانیت خارج شده‌ام، چون احساس و آرزویى مانند دیگران ندارم.
اى خداى بزرگ! براى من چه مانده است؟ نام خود را بر سر چه باید بگذارم؟ آیا پوست و استخوان من، مشخص نام و شخصیت من خواهد بود؟ آیا ایده‌ها، آرزوها و تصورات من شخصیت خواهند داشت؟ چه چیز است كه «من» را تشكیل داده است؟ چه چیز است كه دیگران مرا به نام آن مى‌شناسند؟
در وجود خود می‌نگرم، در اطراف جست‌وجو مى‌كنم تا نقطه‌اى براى وجود خود مشخص كنم كه لااقل براى خود من قابل درک باشد. در این ‌میان جز قلب سوزان نمى‌یابم كه شعله‌هاى آتش از آن زبانه مى‌كشد و گاهى وجودم را روشن مى‌كند و گاه در زیر خاكستر آن مدفون مى‌شوم. آرى از وجود خود جز قلبى سوزان اثرى نمى‌بینم. همه‌چیز را با آن مى‌سنجم. دنیا را از دریچه آن مى‌بینم. رنگ‌ها عوض مى‌شوند، موجودات جلوه دیگرى به خود مى‌گیرند.
مصطفی چمران
خدا بود و دیگر هیچ نبود
 سازمان چاپ و انتشارات
صفحات ۲۰ و ۲۱

***
دولتمردان رضاشاه و سفارتخانه‌های خارجی

تا آنجا که من یادم می‌آید - حالا به قدیم ندیما کار ندارم – حتی در زمان شوهر قدر قدرتم، اغلب دولتیان به جای آنکه به فکر ملک و ملت باشند، به فکر جیب خود و خانواده‌شان بودند. 
شما در همان ۲۰ سال حکومت رضاشاه دیدید با آن ‌‌همه کنترل و جدیت و مواظبتی که رضا داشت، اشخاص دولتی سر از سفارتخانه‌های اجنبی درمی‌آوردند و پول و امکانات می‌گرفتند. یکی با آلمان می‌ساخت، یکی با روس - البته اکثریت با حقوق‌بگیران انگلیس بود... تیمورتاش که آن ‌‌همه مورد توجه رضا بود، جاسوس روس‌ها از آب درآمد و ما فهمیدیم که سال‌های سال مأمور دست اول روسیه در داخل دربار و دم و دستگاه ما بوده و از همه قرارمدارهای ما با آلمان‌ها به روسیه اخبار می‌داده است.
خاطرات تاج‌الملوک
[همسر اول رضاشاه و مادر محمدرضا پهلوی]
(نیویورک: انتشارات نیما، ۱۳۸۰)
صفحه ۴۲۰

***
خانی‌آبادی‌ها

سال ۱۳۱۲ شمسی، یک خیابان که با ۳ خیز می‌شد از یک‌ طرف به طرف دیگرش جست؛ خانی‌آباد اما نه مثل بقیه خیابان‌ها، چون «هفت کور» به آنجا آمده بودند. ۷ نابینایی که مردم «هف‌کور» صداشان می‌کردند.
- خانی‌آبادیا! ذلیل‌نشین. هف‌کور به یه پول!
هنوز هم کسی درست نمی‌داند چرا به آن، خانی‌آباد می‌گفتند؟ از کی‌ آباد شد؟ خود خیابان خانی‌آباد از بالای ساخلوی قزاق‌ها شروع می‌شد و تا باغ معیرالممالک ادامه داشت. خیابانی شمالی جنوبی. وسط خیابان خانی‌آباد ۲ اتفاق مهم می‌افتاد؛ یکی خیابان مختاری و دیگری بازارچه اسلامی. هر ۲ از سمت چپ می‌خوردند به وسط خیابان.
از جنوب به سمت شمال، طرف چپ خیابان، پر از دکان‌های مختلف بود. اول خیابان، یخچال حاج‌قلی. تابستان دور و برش پر بود از درشکه و دوچرخه و گاری دستی. از آنجا برای نصف تهران یخ می‌بردند. تنها جای خیابان خاکی خانی‌آباد که همیشه آب‌پاشی شده بود. قالب‌های کج و معوج یخ را یکی‌یکی بیرون می‌دادند. هرم گرما یخ‌ها را آب می‌کرد و یخ‌های آب‌شده خیابان را آب‌پاشی.
بعد مغازه‌ها و حجره‌های مختلف؛ حلبی‌سازی، دودکش‌سازی و درشکه‌سازی که تازگی‌ها اتاق کامیون می‌ساخت. از مختاری به بعد بیشتر مغازه‌ها شهری می‌شدند: سمساری، بزازی، خرازی، سلمانی، قصابی، کبابی و بستنی‌فروشی.
رضا امیرخانی 
من او
انتشارات سوره مهر
صفحات ۷ و ۸

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر