
سمیرا جلیلیان
آبی نیلگون خلیج فارس جزیرهخیز است آنطور که در سودای دیدن تلألؤ آفتاب بر پهنه زیبایش زمین سر از آب درآورد. شبیه خاتم انگشتری
رنگشان مهم نیست اسمشان خاطر آدم را صیقل میدهد. چند هزار سال پیش که از ماهیِ دریا شدن خسته بودند و آمدند زمین شدند و همسایه خلیج فارس، نامشان را هم با خودشان آوردند. تنب بزرگ و خواهرش تنب کوچک و آن یکی که حکم بزرگتری دارد به این دو، شد بوموسی. هر سه را وقتی شناسنامه گرفتند چون تیر آرش تا اینجاها آمده بود، شدند ایرانی. ایرانی هم ماندند.
آنقدر سند قدیمی میان نقشههای جهان هست که این حرف را به حقیقت پیوند دهد که سفرنامه مارکوپولو و ابنبطوطه جلویشان لنگ میاندازند. از وقتی آریاییها آمدند و ایران ایران شد تا کمی نزدیکتر، صفویه و بعد همین انقلاب اسلامی خودمان. هرچه هست نشان میدهد ایرانیها تاجر مروارید بودهاند. و چه مرواریدی زیباتر از اینکه پایت را اگر بخواهی روی فرش ایران دراز کنی تا این جزیرهها میرسند، پا از گلیم درازتر نشده.
اینجا یک جمله رسم است، اینجا که میگویم منظورم ایران است که «آب هست ولی خاک ماست» به زبان سادهتر یعنی خانه یعنی هویت یعنی جایی که کوچک بودیم یک پرچم بالای سرمان بود بزرگتر که شدیم، پرچم را خودمان سایه سر کردیم. برگردیم به ۳ جزیره؟ خالی از سکنه که نگذاشتهایمشان مردم آنجا حکم سرباز دارند صدای دریا ضربآهنگ نظامی است و صبحگاه مشترک با این مردم دارد. غیرت دارند غیرت کلمه سادهای نیست که لقلقه زبان هر کس و ناکسی بشود. یعنی سر برود، خاک نمیرود.
این شعار نیست که شاهنامه شاهد است ما قهرمان کم نداشتهایم از همان دورهها و قهرمان وقتی قهرمان است که اهریمن قصهای هم این وسط پایش از گلیمش درازتر شده باشد. از وقتی استعمارگرها زندگی غارنشینی را رها کردند و یادشان افتاد باید ثروت ملتهایی را غارت کنند که آفتاب از راستشان طلوع میکند و در سمت چپشان غروب(یعنی همه چیز در اختیارشان است) ما هم آدمهایی داشتهایم که درسِ جغرافیا و تاریخ و مدنی و دینی و البته ریاضی و ادبیات را از بر باشند و بروند به جنگ هفتسر اژدها. چه کاوه آهنگر، چه پسران فریدون یا امامقلی خان و رئیسعلی دلواری و کمی نزدیکتر پاسدارها چه اسم بامسمایی! پاس یعنی مراقبت یعنی پتو میاندازند روی دوش ایرانِ سرمازده از جنگ یا وقت تابستان آب خنکی هستند بر جگر سوخته اهل دریا و خشکی. بله! پاسدارها نوادگان و میراثدارانِ آدمهاییاند که تا چشمشان سو داشت، حواسشان به ایران بود. وقتی هم جان لازم بود دادند و خاک و آب ندادند. برویم به جملات ابتدایی اسم چند جزیره را آوردم که بگویم پاسدارها از هزارها سال پیش تا حالا حواسشان بوده. مثل آتش آتشکدهها که خاموش نمیشود. اصلا پاسداری شغل است. شغلِ آنها که سرشان درد میکند و دارویی ندارند جز حفظ خاک حالا میخواهد آن خاک آب باشد یا خاکِ وسط آب، رئیسجمهور ناقصالعقل آمریکا؛ همان گرگ خونخوار زرد، زوزه میکشد این روزها که خاکتان باید برود یا لااقل باید عقبتر بروید ابلیس نیویورکی نمیداند عادتِ ما پاسداری است ما به زندگی در میان خوف و خطر عادت داریم. خاک نمیرود؛ حتی اگر آبی خلیج فارس، از رنگ خونمان سرخ شود... جزیرهها خیالشان راحت است جانبازی و جانداری شرف ماست. قدمت دارد مهمان یکی-دو روزه نیست. مردک کلهزرد جرات دارد ناوهایش را تا تنگه هرمز بیاورد تا با چشمان آلوده خود ببیند چگونه غرقشان میکنیم.
ما با دریا دنیا دیدهایم تنگه هرمزمان خودش یک منطفه سوقالجیشی است حرف حساب دارد. هزاران سال فرصت خوبی بوده که علممان را خرج کنیم برای روزهای خطر برای تهدید گفتم که ما تاجر مرواریدیم از عمق تا سطح... پاسداری از قطره و ذره این آب و خاک کار تاجرهاست؛ کار تاجران زندگیِ باسعادت، نه تاجران قاچاقچی دخترکان بیگناه جزیره بدنام خیال همه جمع اینجا قایقهای تندرو را آدمهای باهوش میرانند نگاهِ چپ هزینهاش برایشان بالاست یاد جمله شهید چمران افتادم وقتی مقابل دشمنش در فیلم «چ» این جملات را گفت: ایران تا بوده ایران بوده. تمام قومها زیر سایهاش با صلح و آرامش زندگی کردن. خلیج همیشه فارس بوده. چون همیشه ایران پادشاهش بوده. برای همیشه ایران ...