
مهدی حسینزاده یزدی
توصیفهای ما از دنیای پیرامون ارزشبار است؛ به این معنا که در هر توصیفی، انتخاب و تصمیمی وجود دارد و این انتخاب و تصمیم بر اساس ارزش یا ارزشهایی سامان میگیرد. برای روشن شدن بحث، یک معمار، یک روانشناس و یک خانم خانهدار را در نظر بگیرید که از آنها خواسته شده اتاق a را توصیف کنند. توصیفات این افراد چه تفاوتهایی با هم خواهد داشت؟
به نظر میرسد در غالب موارد، هر یک بر اساس ارزشها و دغدغههای حرفهای خود، جنبههای متفاوتی از آن را خواهند دید. مثلاً معمار بیشتر به متراژ و ارتفاع سقف، روانشناس بیشتر به رنگبندی و نورپردازی و خانم خانهدار بیشتر به تمیزی اتاق توجه خواهد کرد. البته این تأثیرگذاری به ارزشها منحصر نیست.
میتوانیم هر آنچه بر توصیفهای ما تأثیر میگذارند، به «پیشفرض» تعبیر کنیم و ویژگی آن را ناموجه بودن بدانیم. در توصیف یک جامعه و نسبتهایی که در آن برقرار است، نیز همین منطق جریان دارد. اینجاست که مفاهیمی مانند سفیدنمایی یا سیاهنمایی معنا پیدا میکند. مثلاً اگر در توصیف جامعه بر اساس هر ارزشی، بر جنبههای نقص و کاستیهای آن تأکید شود و ابعاد مثبت و مترقی آن لحاظ نشود، از مفهوم سیاهنمایی استفاده میشود.
توصیف گاهی چنان متأثر از ارزشها و پیشفرضهاست که واقعیت را واژگون به تصویر میکشند. باید توجه داشت که این تأثیرگذاری به ساحت توصیف منحصر نمیشود و بر دیگر ساحتهای دوازدهگانه علم، مانند تبیین، توجیه، توصیه و مفهوم اثر میگذارند. اکنون با توجه به مهم، این پرسش بنیادین مطرح میشود: پژوهشگرانی که به توصیف و تبیین ایران و جامعه ایرانی میپردازند، با چه ارزشها و پیشفرضهایی سراغ آن میروند؟ پاسخ این پرسش، پژوهشی وسیع و عمیقی را طلب میکند. در این مجال کوتاه، تنها میتوان به آنچه باید باشد و آنچه نباید، اشاره کرد. میتوان گفت توصیف یا تبیینی علمی است که همه ابعاد و جنبهها را تا جای ممکن در کنار هم ببیند و بر اساس ارزش یا پیشفرضی پارهای از آن را نادیده نگیرد.
یکی از بنیادیترین مولفهها و عواملی که بسیاری از پژوهشها درباره ایران از آن گذر میکنند استعمار است. اساساً استعمار بهمثابه یکی از مؤلفههای بنیادین نظم نوین جهانی در عصر مدرن، دگرگونیهای شگرفی در بازتولید ساختارهای قدرت، شیوههای تولید و توزیع ثروت، سلسلهمراتب اجتماعی و نظامهای هویتی در کشورهای پیرامونی را موجب شد. در این میان پرواضح است که ایران به دلیل جایگاه راهبردی در معادلات ژئوپلیتیک خاورمیانه و دارا بودن منابع انرژی، بهویژه نفت و بازارهای مصرف، به کانون رقابتهای استعماری میان قدرتهای فرامنطقهای مانند امپراتوری بریتانیا و روسیه تزاری و بعدها ایالات متحده تبدیل شده است.
چگونه است که در توصیفها و تبیینهای بسیاری از به اصطلاح روشنفکران و پژوهشگران، تأثیر این عامل در بسیاری از مشکلات و مسائلی که ایران امروز با آن دست به گریبان است، اشارهای نمیشود. شاید یکی از مهمترین پیامد این نادیده گرفتن از بین بردن حس «اعتماد به نفس جمعی» و «ما میتوانیم» باشد. اما استعمارزدگی به این سطح محدود نمیشود. مشکل زمانی حادتر میشود که توصیف و تبیین و تحلیل، از منظر و چارچوب استعمار سامان میگیرد که خود حاکی از درونیسازی چارچوبهای فکری، ارزشی و تحلیلیِ تولیدشده توسط استعمارگر است. در این حالت، حتی اندیشمندان و روشنفکران کشور نیز ناخودآگاه با همان ابزارهای معرفتیِ سلطهگر به تحلیل جامعه میپردازند و در نتیجه به بازتولید همان روابط سلطه کمک میکنند.
از آنجا که این اندیشمندان یا «مغزها» همه عوامل را در کنار هم نمیبینند و تحلیلشان «کوچک» است و همهجانبه نیست و از منظر غیر است و نیز مولفه بنیادینی را از قلم میاندازد که آن مولفه، استعمار است و حاکی از «استعمارزدگی» آنان، میتوان از «مغزهای کوچک استعمارزده» سخن گفت.
اگر به دنبال نمونه روشنی برای اینگونه مغزها هستید، اجازه دهید آتش این جنگ تحمیلی علیه ایران که در میانه مذاکرات رخ داد، فروکش کند، آن زمان خواهید دید که این جماعت چگونه این تجاوز را در راستای منافع نظام سلطه روایت کنند و به جان میهنپرستان و مدافعان وطن بیفتند؛ گویی همه مقصرند، جز استعمارگر متجاوز. بهراستی، نسخههایی که برای ایران تجویز کنند چه ویژگیهایی دارد؟