
ایلیا داودی
اگر جنگ رسانهای را نبردی برای تثبیت معنا بدانیم، باید گفت کاخ سفید و رژیم صهیونیستی در جنگ حاضر دستکم تا اینجای کار در این نبرد باختهاند. شکاف میان ادعا و واقعیت در روایت واشنگتن و تلآویو در افکار عمومی جهان شدت گرفته و دولت آمریکا نمیتواند توضیحی ثابت، روشن و قابلقبول درباره هدف جنگ ارائه کند؛ پس طبیعی است که افکار عمومی، رسانهها و حتی متحدان، روایت رسمی متجاوزان را نپذیرند. اهداف اعلامی دولت ترامپ از «دفع تهدید قریبالوقوع» تا «نابودی برنامه هستهای» و حتی «تغییر حکومت» همواره در نوسان بوده و همین نوسان، انسجام روایت را از بین برده است.
نخستین نشانه باخت رسانهای، تناقضگویی در سطح عالی است. رویترز ۱۹ مارس گزارش داد ترامپ گفته از حمله اسرائیل به میدان گازی پارس جنوبی خبر نداشته اما مقامهای اسرائیلی به همان خبرگزاری گفتهاند این حمله با هماهنگی آمریکا انجام شده است. در جنگ رسانهای، چنین تناقضی از خودِ حادثه مهمتر است، چون این پیام اصلی را مخابره میکند که روایت رسمی قابل اتکا نیست. هرچند این ادعا از اساس دروغ است اما اگر هم فرض را بر درستی آن بگذاریم، باز هم در ذهن مخاطب جهانی، رئیسجمهور آمریکا و شریک اصلیاش حتی درباره یک تصمیم بزرگ راهبردی یک حرف واحد نمیزنند؛ در نتیجه مخاطب جهانی نتیجه میگیرد یا فرماندهی سیاسی آشفته است یا حقیقت عمداً پنهان میشود.
دومین نشانه، پناه بردن کاخ سفید به حمله به رسانههاست. ترامپ و متحدانش به جای اقناع افکار عمومی، به طور مداوم به رسانههایی حمله کردهاند که روایت رسمی جنگ را زیر سؤال بردهاند. این جنگ در داخل آمریکا «نامحبوب» شده و منطقه را نیز به آشوب کشانده است. دولت آمریکا اکنون از فاز توضیح و اقناع به فاز تخریب رسانهها رسیده و این یعنی در مدیریت افکار عمومی دچار ضعف شده است. حمله به مطبوعات شاید برای بسیج هواداران سخت هستهای مفید باشد اما برای ساختن روایت ملی و بینالمللی کافی نیست.
سوم، افکار عمومی آمریکا با روایت جنگ همراه نشده است. بر اساس نظرسنجی ایپسوس که ۱۹ مارس منتشر شد، فقط ۳۷ درصد آمریکاییها از این جنگ حمایت کردهاند و ۵۹ درصد مخالف بودهاند. در همان نظرسنجی، ۶۵ درصد گفتهاند ترامپ احتمالاً آمریکا را به جنگ زمینی گسترده میکشاند اما فقط ۷ درصد از چنین گزینهای حمایت کردهاند. نظرسنجی دانشگاه کوئینیپیاک نیز در ۹ مارس نشان داد ۵۳ درصد رأیدهندگان با اقدام نظامی علیه ایران مخالفند، ۷۴ درصد با اعزام نیروی زمینی مخالفت میکنند و ۶۲ درصد نیز معتقدند دولت ترامپ توضیح روشنی درباره دلایل جنگ نداده است. این اعداد یعنی کاخ سفید نتوانسته جنگ را در سطح ادراکی و سیاسی «قابل فروش» کند.
چهارم، هزینههای انسانی و اقتصادی، روایت دروغین جنگ تمیز را فرسوده کرده است. رویترز به نقل از نماینده ایران در سازمان ملل گزارش داده تا ۶ مارس دستکم ۱۳۳۲ غیرنظامی ایرانی کشته شده است؛ برجسته شدن تلفات غیرنظامی جنگ علیه ایران و خبر سهمگین اصابت موشک آمریکایی به مدرسه دخترانه میناب، ضربهای جدی به ادعای جنگ محدود و کنترلشده زده است.
همزمان، گزارش شده حملات متقابل به زیرساختهای انرژی باعث جهش تا ۳۵ درصدی قیمت گاز در اروپا شده و جنگ اکنون لولهکشیِ نظام انرژی جهان را هدف گرفته است. پس با همه اینها، پیام کاخ سفید و رژیم، دیگر پیام امنیت برای هیچکس نیست؛ برای بسیاری از مخاطبان جهانی، پیام اصلی جنگ، بیثباتی، گرانی و گسترش بحران است
پنجم، حتی برخی تحلیلگران غربی نیز نشان دادهاند که فرض مرکزی واشنگتن و تلآویو یعنی تبدیل فشار نظامی به دگرگونی سیاسی مدنظرشان در ایران، سست و محال است. چتمهاوس نوشته این راهبرد، بر فرضِ آزموننشده خیزش سریع مردم ایران بنا شده و هشدار داده که تغییر رژیم را نمیتوان با این حملات هوایی عملی کرد. به بیان این اندیشکده، حتی با ضربه به ساختار رهبری سیاسی، جمهوری اسلامی تجربه بازتولید خود زیر فشار را دارد. خود ناظران غربی نسبت به قابلیت ترجمه روایت برتری نظامی به دستاورد سیاسی تردید دارند و این یعنی ماشین تبلیغاتی آمریکا و اسرائیل نتوانسته است حتی برای تحلیلگران خود معنای نهایی جنگ را به سود خود تثبیت کند.
کاخ سفید و اسرائیل شاید در سطح نظامی ضربات سنگینی وارد کرده باشند اما در سطح رسانهای و ادراکی، با ۳ بحران همزمان روبهرو شدهاند؛ تناقض در روایت، ناتوانی در اقناع افکار عمومی و غلبه تصویرِ جنگافروزی و هزینه بر تصویرِ پیروزی. در جنگ رسانهای، آن که نتواند چرای، حدّ و فرجام جنگ را توضیح دهد، حتی با وجود موفقیتهای تاکتیکی، بازنده میدان معنا خواهد بود. و واشنگتن و تلآویو دقیقاً در همین نقطه ایستادهاند.