۳۰/خرداد/۱۴۰۵
|
۱۹:۲۱
جنگ تحمیلی آمریکا و رژیم صهیونیستی و شهادت رهبر انقلاب، جلوه‌هایی جدید از انقلاب در باورهای سیاسی و اجتماعی ملت ایران را به تصویر کشید

بعثت مردم

بعثت مردم

 

در محاسبات سرد مادی دشمن و تئوری‌های استراتژیست‌های نظامی غرب، شهادت رهبر حکیم انقلاب اسلامی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به همراه چهره‌های استوار دیگری چون شهید لاریجانی، سردار شهید پاکپور و جمع کثیری از فرماندهان، دانشمندان و البته مردمان بی‌گناه در کوچه و بازار، تنها یک هدف مشخص داشت؛ وارد آوردن ضربه سهمگین به عصب مرکزی ساختار حاکمیت. آنها گمان می‌کردند با حذف ارکان تصمیم‌گیر و ایجاد وحشت سراسری، نقطه فروپاشی شیرازه نظام سیاسی فرا رسیده و زنگ آغاز جنگ ویرانگر "همه‌ علیه ‌همه" در درون مرزهای ایران به صدا درخواهد آمد.

 

اما آنچه در متن جامعه و کف خیابان‌های ایران به وقوع پیوست، نه‌تنها ماشین اطلاعاتی و عملیاتی دشمن را در بهتی عمیق فرو برد، بلکه پایه‌های مستحکم پرمدعاترین پارادایم‌های جامعه‌شناختی و تحلیل‌های آکادمیک در داخل و خارج از کشور را به لرزه درآورد. جامعه ایرانی در این لحظه دهشتناک و سرنوشت‌ساز، واکنشی از خویش متبلور ساخت که با هیچ‌یک از شابلون‌های تئوریک پیشین در زمینه رفتارشناسی جمعی قابل تفسیر و خوانش نبود.

 

شگفتی ماجرا در این نکته نهفته بود که این بار، دستگاه بروکراتیک نظام و بازوهای رسانه‌ای آن نبودند که مردم را با فراخوان‌های رسمی به حضور در میدان دعوت کنند، بلکه این خود مردم کوچه و بازار بودند که با جوششی خودانگیخته و با اراده‌ای از جنس پولاد و با درکی عمیق از لحظه تاریخی، نظام را همچون جان خویش در آغوش گرفتند و مسوولیت ثقیل و تاریخی مواظبت از آن را بی‌هیچ واسطه‌ای بر دوش کشیدند. برای فهم این حقیقت شگرف و کالبدشکافی دقیق ابعاد این توفان اجتماعی، باید عینک‌های تقلیل‌گرایانه، سیاست‌زده و کدر گذشته را از چشم برداریم و با نگاهی تازه، به بررسی این رستاخیز ملی بپردازیم.

 

انکشاف بلوغ پنهان جامعه ایران در کشاکش توفان

 

مهم‌ترین و مهلک‌ترین خطای ادراکی تحلیل‌گران داخلی و اتاق‌های فکر خارجی که با دینامیک‌های درونی و پیچیده جمهوری اسلامی ناآشنا بودند، این بود که پیوند میان رهبری و جامعه ایران را صرفاً در الگوهای کلیشه‌ای، پدرسالارانه و اقتدارگرایانه صورت‌بندی می‌کردند. در ادبیات وارداتی این نظریه‌پردازان، فرض مسلّم آن بود که جامعه در برابر حاکمیت، بسان یک توده منفعل و مطیع است که کنشگری‌اش تنها بازتابی از دستورات مرکزی است و در نتیجه چنین باوری، به زعم متجاوزان، قرار بود با به شهادت رساندن رهبر معظم انقلاب یا بروز بحران‌های وجودی و بنیادین در سطح نخبگان حکومتی، این توده بی‌شکل و وابسته، فوراً دچار سرگردانی، وحشت جمعی، گسست اجتماعی و در نهایت، تسلیم شود.

 

کیست که نشنیده باشد این ادعای مضحک را که مردمان حاضر در تظاهرات و تجمعات انقلابی، پرسنل ادارات حکومتی هستند که با زور بخشنامه و ترس از کاهش حقوق به میدان می‌آیند و نظام از پایه و بن توخالی شده است و دور نیست که فروبپاشد! چنین مدعیانی که تا پیش از این وقایع هم پوچی ادعاهای‌شان روشن بود، اکنون مشخص نیست به کدام سوراخ موشی گریخته‌اند!

 

رخدادهای اعجاب‌آور این روزها پرده از یک واقعیت باشکوه و در عین‌ حال کتمان‌شده برداشت؛ جامعه ایرانی به نقطه‌ای از بلوغ و مسوولیت‌پذیری نهادینه دست یافته است و بی‌شک، این استقلال رأی و کنشگری آگاهانه، عمیق‌ترین، زیربنایی‌ترین و البته ماناترین دستاورد دوران طولانی و پربرکت زعامت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به شمار می‌رود.

 

دستاورد بزرگ رهبر شهید در طول بیش از ۳ دهه رهبری حکیمانه، در کنار تقویت قوای نظامی، زیرساخت‌های اقتصادی و پیشرفت فناوری، معماری ذهن جمعی مسوول، صبور و تربیت و ارتقای سطح خودآگاهی جامعه بود. همو بود که با دوراندیشی متعالی خود، نقطه ثقل جامعه را از موضع تکیه و وابستگی به نهادهای بروکراتیک و چشم به راه بودن تصمیمات از بالا، به قله شامخ عاملیت خودبنیاد و مسوولانه سوق داد.

 

اکنون ثمره و تجلی کامل این دستاورد بی‌نظیر، به گونه‌ای باور نکردنی رخ نموده است؛ در همین روزهایی که مردم ایران نشان دادند مردمی نیستند که برای پاسداری از کشور منتظر دعوتنامه‌ها و فراخوان‌ها بمانند؛ آنها از صندلی پاسخ‌دهندگان برخاستند و به واقع در جایگاه صاحبان راستین و محافظان بی‌واسطه خیمه انقلاب ایستادند. زمانی که عمود این خیمه زیر آتش‌بار سهمگین‌ترین حملات فیزیکی و رسانه‌ای هدف قرار گرفت، این خود مردم بودند که دست ‌در دست یکدیگر زنجیره‌ای انسانی از اقتدار ساختند و ستونی مستحکم از وجود شدند تا موجودیت این سرا پابرجا باقی بماند.

 

شاید این تغییر مرکز ثقل را بتوان بزرگ‌ترین گواه بر نهادینه‌ شدن گفتمان مردم‌سالاری دینی در اعماق تار و پود ساختار روانی جامعه ایرانی دانست. انسان ایرانی، اکنون بیش از همیشه به این ادراک دست یافته که نظام سیاسی، پیکره‌ای مسلط بر او یا غریبه با او نیست، بلکه تجلی اراده، امنیت و موجودیت تاریخی خود او است.

 

انسان ایرانی باایمان، ایرانی‌ترین ایرانیان است

 

طی سال‌های متمادی و به‌ویژه در عصر تاخت‌وتاز لجام‌گسیخته شبکه‌های اجتماعی، ماشین غول‌پیکر جنگ شناختی غرب روی یک گزاره به‌شدت سرمایه‌گذاری کرده بود: ایجاد دوقطبی کاذب و در عین‌ حال مرگبار «ایران» در برابر «اسلام». مهندسان افکار عمومی با مصادره و تحریف مفهوم ملی‌گرایی در تلاش بودند به جامعه تلقین کنند که میان منافع ملی و هویت ایرانی از یک سو و استمرار حیات جمهوری اسلامی از سوی دیگر، تضادی بنیادین و آشتی‌ناپذیر وجود دارد اما خروش سیل‌آسا، رزم‌جویانه و همگانی مردم به پهنه خیابان‌ها و حضور جانانه جوانان برای مصاف با ماشین جنگی‌محور عبری-غربی پس از شهادت زبده‌ترین انسان‌های این سرزمین، مهر بطلان و خط پایانی بر دهه‌ها شبهه‌افکنی بود. پرسش این است: انسان ایرانی با هر ظاهر و پوشش و عقیده که اکنون در معرکه‌ها تن خویش را آماج تیغ قرار داده، به روی ائتلاف برتر نظامی جهان با صلابت لبخند می‌زند و برای بقای تمامیت ایران اسلامی سینه‌چاک می‌کند، در کجای این طیف‌های هویتی می‌گنجد؟ آری! بحق که اینان ایرانی‌ترین انسان‌های روزگار ما هستند. اگر منشور ایران‌دوستی به‌ معنای عدم کرنش در برابر سیطره بیگانه، حفظ حرمت ناموس وطن، ایستادگی بر استقلال و نگاهبانی از تمامیت ارضی است، پرچمداران حقیقی این آرمان، همین جان‌برکفان میدان‌ هستند.

 

اما حلقه مفقوده‌ای که بی‌انصافان در تحلیل‌های خود همواره از قلم می‌اندازند، ریشه‌شناسی و یافتن چشمه این صلابت است. چگونه می‌توان حضوری را که با وجود درآمیخته و سیاستی را که با اراده فرد فرد ایرانی به یگانگی رسیده، به گفتمان‌های ملی‌گرای مصطلح آن هم در عریان‌ترین شکل عرفی و سکولار آن فروکاست؟ در رگ‌های اراده انسان ایرانی، ایمان جاری است و اکسیر اعجازآور اسلام و مکتب تشیع جریان دارد و کیست که بتواند چنین حقیقتی را انکار کند. اسلام راستین نه‌تنها ناقض و در تضاد با روح ایران نبود، بلکه فلز آن را در کوره حوادث صیقل داد، غنا بخشید و بعدی متعالی به آن اعطا کرد.

 

مکتب شیعه با احضار پیوسته مفاهیمی قاهر چون فرهنگ عاشورا، ارج نهادن بر شهادت و افق‌گشایی در بستر آرمان مهدویت، روانی از حماسه، صبر و جنگندگی را به کالبد جغرافیایی و تاریخی این مرز و بوم تزریق کرده است. در کلام الهی که شالوده‌ ذهنیت ایرانی باایمان مبارز را می‌سازد، تقابل در برابر اهریمن با «احدی الحسنیین» گره خورده است؛ ایستادگی برای وصول به یکی از دو پیروزی بزرگ: چیرگی میدانی یا نیل به بلندای شهادت. سرخی خون‌های مقدسی که در جنایات متجاوزان ریخته شد، نشان داد استخوان‌بندی و هویت ملی ایرانیان با موتور محرکه‌ و قدرت تسخیرناپذیر اسلام انقلابی و سیاسی درهم آمیخته است و درست در زمانی که از این نیرو جدا شود، در چشم ‌به‌هم‌زدنی پوک، بی‌دفاع و درهم ‌شکسته خواهد شد.

 

دفن تئوری‌های استیصال و رسوایی افتضاحی که کلیشه‌ها به باور آوردند

 

از مسحورکننده‌ترین تصاویری که تاریخ جامعه‌شناسی جهان باید در خود ثبت کند، تنوع و تکثر جمعیتی شگرف مردمی است که با غلبه بر هر گونه اختلاف سلیقه، خواهان بازتولید اقتدار نظام سیاسی خود شدند. دوربین‌ها تصاویری را ضبط کرده‌اند و چشم‌ها شاهد صحنه‌هایی از همدلی نسلی، طیف‌های اجتماعی و اقشار متفاوت هستند که تا پیش از این گروهی از جامعه‌شناسان خودباخته، دستگاه‌های تولید فکر و رسانه‌های بیگانه در طول ده‌ها سال، آنها را قطعاً و بلاشک از نیروهای برانداز یا مخالف نظام می‌پنداشتند. آسیب‌ بزرگ جامعه‌شناسی در ایران طی دوره‌های متمادی و نه فقط در سال‌های اخیر، ابتلای آن به الگوبرداری‌های مکانیکی غربی و نگرش خطی به روابط اجتماعی بود؛ علوم اجتماعی رایج، مردم ایران را اغلب با ترازویی ناقص، بی‌محابا به دوگانه‌ای موسوم به طیف مذهبی سنتی و حافظ وضع موجود و در نقطه مقابل طیف جوانان، اقشار طبقه متوسط یا متفاوت و لزوماً اپوزیسیون دسته‌بندی کرده است. تحلیل‌گرانی که از فرسنگ‌ها فاصله پشت عینک‌های محدود، با ابزارهای تقلیل‌یافته پوزیتیویستی در صدد کشف راز جامعه ایرانی برآمده بودند، هیچ ابزار تئوریک مناسبی برای توضیح چرایی حضور میدانی انسان ایرانی نداشتند؛ به‌ویژه کسانی که اگرچه شاید از برخی مظاهر رفتاری عرف‌گرایانه برخوردار بودند اما اکنون جان خویش را سپر همان چارچوب و اصالت کرده‌اند. توفان جنگ، پرده‌های کج‌اندیشی را درید و به عیان‌ترین صورت ثابت کرد که زیر پوست شهر، پایین‌تر از دگردیسی‌های فرهنگی یا مناقشات سبک زندگی فردی، این جامعه چندبعدی برخوردار از یک هسته سخت هستی‌شناختی و هویتی یکپارچه است. آنگاه که هستی، کیان، عزت جمعی ایران و آن ساختار استقلال‌خواهانه‌ای که میوه تاریخ طولانی فداکاری این مردم است مورد تهدید غاصب‌ترین موجودات در خارج از مرزها قرار گرفت، مکانیسم دفاعی فعال شد و این هسته مستور اما منسجم بیدار گشت. مردمی که تا پیش از این تنها به‌عنوان مخالفان نظام یا اقشار حاشیه‌ای دسته‌بندی می‌شدند، این بار به‌دور از بازی‌های سیاسی، تصمیم بزرگی گرفتند؛ وقتی دیدند کشور بر سر دوراهی حفظ اقتدار ملی و نابودی به سبک دیگر کشورهای جنگ‌زده خاورمیانه قرار گرفته است، آگاهانه و باغرور، تا پای جان ایستادن برای حفظ جمهوری اسلامی را انتخاب کردند. امید است که وقایع اخیر به همه تئوری‌های اشتباه جامعه‌شناسی پایان داده باشد و به کج‌فهمان فهمانده باشد که عشق یگانه ایرانیان به دین و میهن خود تا چه اندازه عمیق و ناگسستنی است.

 

زایش تاریخ از قلب ایثار؛ برای فتح افق‌های نو باید از مرزهای ذهن عبور کنیم

 

اکنون پرسش بسزا و کانونی پیش روی ما این است: پس از این، جامعه ایرانی را چگونه باید دید و اندیشید و چنین جامعه‌ای چه تحولات شگرفی را در ادامه مسیر آبستن خواهد بود؟ ابزارهای شناختی گذشته، اکنون چنان منقضی شده‌اند که گویی زمین‌لرزه‌ای پارادایمیک روی داده است. اجساد کلان‌روایت‌هایی که سعی داشتند گریزناپذیر بودن سکولاریسم، گسل حتمی مردم از حاکمیت یا مرگ حتمی سنت‌ها و ارزش‌ها پیشاروی مدرنیته سیاسی و انگاره‌های موهومی از این دست را حقنه کنند، در کنار نعش‌های تجاوزکار آمریکایی-صهیونیستی، پشت مرزهای ذهن و بوم این سرزمین افتاده‌اند و این اباطیل واقع‌نما اکنون حتی همان اعتبار خویش را هم از دست داده‌اند. برخلاف گمان ابلهانه محوریت شیطان در تل‌آویو و دایه‌های سیاست‌های جنگی آمریکا، خون پاک شهدا و جان‌های ایستاده در میدان ایرانی، نقطه استعلا و دقیقاً سکوی آغاز این نهضت عظیم به فصل تاریخی دیگری‌ خواهد بود. وجود انسان ایرانی را نمی‌توان با عقلانیت ابزاری مادی‌گرایانه توضیح داد و شاید راز شکست‌های پی‌در‌پی دشمنان نیز در همین نافهمی‌شان باشد. جغرافیای معنا در قلب مردمان این اقلیم بسیار پهناورتر از مرزهای جغرافیایی است؛ گویی به محض ورود به آسمان قلب‌های این سرزمین، مفاهیم معنای دیگری به خود می‌گیرند و واژگان جوشش تازه‌ای می‌یابند؛ و این همان آسمانی است که دیواره سخت فلزی هیچ کدام از جنگنده‌ها و بمب‌افکن‌ها نمی‌توانند آن را پیدا و از آن عبور کنند.

ارسال نظر
captcha
تازه ها