
در میانه یکی از پیچیدهترین بزنگاههای امنیتی-سیاسی سالهای اخیر هستیم و آنچه در سطح جامعه ایران در حال وقوع است، فراتر از یک واکنش مقطعی به شرایط جنگی، نشانهای از فعال شدن لایهای عمیق از «سرمایه اجتماعی» است که در لحظات تهدید، خود را بهصورت کنش جمعی و میدانی بازتولید میکند.
این حضور گسترده، مستمر و خودجوش مردم در خیابانها طی بیش از سه هفته، اگر بهدرستی فهم نشود، میتواند بهسادگی در تحلیلهای سطحی یا روایتهای جهتدار گم شود؛ حال آنکه این پدیده در دل خود حامل پیامهای راهبردی مهمی برای داخل و خارج از کشور است. نخستین نکتهای که باید بر آن تأکید کرد، ماهیت این حضور است. برخلاف بسیاری از نمونههای بسیج اجتماعی در جهان که مبتنی بر فراخوانهای رسمی، سازماندهیهای نهادی یا تحریکات کوتاهمدت رسانهای هستند، آنچه در اینجا رخ داده نوعی «خودفعالی اجتماعی» است.
مردمی که بدون اجبار و حتی فراتر از چارچوبهای رسمی، در میدان باقی میمانند، در واقع از یک پیوند درونی با مفهوم «کلیت کشور» سخن میگویند؛ پیوندی که لزوماً به معنای همنظر بودن در همه سطوح نیست اما در بزنگاه تهدید به یک همگرایی عملی منجر میشود. تداوم این حضور که اکنون از مرز ۲۵ روز گذشته اهمیتی دوچندان دارد. در منطق رفتار جمعی، «دوام» مهمتر از «شدت» است. هیجانات میتوانند در هر جامعهای شکل بگیرند اما آنچه تعیینکننده است، توانایی یک جامعه در حفظ کنش جمعی در طول زمان است. این پایداری، نشان میدهد مساله برای بخش قابل توجهی از جامعه، از سطح یک رخداد سیاسی عبور کرده و به سطحی از «حفظ موجودیت» ارتقا یافته است؛ جایی که اختلافات و شکافهای معمول، موقتاً در برابر یک اولویت کلانتر قرار میگیرند.
اما در سوی دیگر این واقعیت میدانی، با پدیدهای مواجهیم که میتوان آن را «شکاف روایت و واقعیت» نامید. بخش قابل توجهی از رسانههای بینالمللی، این حضور مستمر و پرشمار را یا نادیده میگیرند یا در حاشیه قرار میدهند. این امر بخشی از سازوکار تولید «واقعیت ادراکی» در نظام رسانهای جهانی است و آنچه بازنمایی نمیشود، در ذهن مخاطب جهانی عملاً وجود خارجی پیدا نمیکند. پیامد این شکاف، شکلگیری یک تصویر نادقیق و در مواردی وارونه از وضعیت داخلی ایران است. در این تصویر، جامعهای ترسیم میشود که گویی دچار گسست عمیق میان مردم و حاکمیت است و فاقد انسجام لازم برای مواجهه با تهدیدات بیرونی است. چنین برداشتی نهتنها افکار عمومی جهانی را دچار خطای تحلیلی میکند، بلکه میتواند به سطح تصمیمسازی سیاسی نیز تسری یابد.
تاریخ روابط بینالملل مملو از نمونههایی است که در آن «اشتباه محاسباتی» ناشی از درک نادرست از وضعیت داخلی یک کشور، به تصمیمات پرهزینه و حتی فاجعهبار منجر شده است. اگر بازیگران خارجی، بر اساس روایتهای ناقص، به این جمعبندی برسند که ساختار سیاسی ایران از پشتوانه اجتماعی کافی برخوردار نیست، ممکن است به این نتیجه برسند که فشارهای بیرونی از تحریم تا اقدام نظامی میتواند بهسرعت به تغییرات بنیادین منجر شود.
این در حالی است که واقعیت میدانی، دستکم در شرایط کنونی، نشانههایی از یک انسجام موقعیتی را به نمایش میگذارد. این ناهماهنگی میان «ادراک» و «واقعیت» میتواند به یکی از مهمترین متغیرهای تعیینکننده در سطح راهبردی تبدیل شود. طرفی که تصویر نادرستی از میدان دارد، نهتنها در برآورد توان خود و طرف مقابل دچار خطا میشود، بلکه ممکن است وارد مسیری شود که هزینههای آن، بسیار فراتر از پیشبینیهای اولیه باشد. از سوی دیگر، اگر گزاره مربوط به برتری نسبی ایران در میدان اعم از ناتوانی دشمن در وارد کردن ضربهای تعیینکننده و در مقابل، تحمل خسارات قابل توجه را در نظر بگیریم، با وضعیتی مواجه میشویم که میتوان آن را «برتری در فرسایش» نامید. در چنین شرایطی، پیروزی لزوماً به معنای پیشروی سریع یا دستاوردهای نمایشی نیست، بلکه به معنای حفظ پایداری، افزایش هزینههای طرف مقابل و جلوگیری از تحقق اهداف راهبردی اوست. برآیند این سه سطح (اجتماعی، رسانهای و راهبردی) ما را به این نکته کلیدی میرساند که مساله امروز، صرفاً آنچه در میدان رخ میدهد نیست، بلکه «چگونگی دیدهشدن میدان» است. هر شکافی میان این دو، میتواند به تولید زنجیرهای از خطاهای تحلیلی و تصمیمی منجر شود. در چنین وضعیتی، اهمیت «روایتسازی دقیق» بیش از پیش آشکار میشود.
اگر واقعیت میدانی بهدرستی تبیین و منتقل نشود، نهتنها در سطح افکار عمومی جهانی، بلکه حتی در محاسبات بازیگران رسمی نیز، تصویر نادرستی از معادله شکل خواهد گرفت. از این منظر، تبیین این حضور اجتماعی و بازخوانی معنای آن، نه صرف یک اقدام تبلیغی، بلکه بخشی از خودِ میدان است.