۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۶:۱۵

در جست و جوی معنای جنگ

در جست و جوی معنای جنگ

سید طاهر جوادیان 

 

آنچه یک جامعه را به ملت تبدیل می‌کند صرفاً سرزمین یا مرزهای سیاسی نیست؛ ملت‌ها بیش از هر چیز از دل روایت‌های مشترک پدید می‌آیند: روایت‌هایی درباره‌ گذشته‌ جمعی، معنای زیست امروز و تصویری که از آینده انتظار می‌رود. این روایت‌ها به جامعه احساس هویت و انسجام می‌بخشند و به افراد کمک می‌کنند خود را بخشی از سرنوشت جمعی بدانند. از همین روست که حکومت‌ها می‌کوشند با بهره‌گیری از تجربه‌های بزرگ تاریخی، روایت‌هایی بسازند که لایه‌های مختلف جامعه را زیر پرچمی واحد گرد آورند. در این میان، ایالات‌متحده‌ آمریکا نمونه‌ای قابل‌توجه است؛ کشوری نسبتاً جوان که از آغاز با مساله‌ تعریف و تثبیت هویت ملی روبه‌رو بود.

 

بازار رؤیافروشی

 

آمریکا در قرن‌های هفدهم و هجدهم از دل مهاجرت گروه‌های گوناگون اروپایی پدید آمد. این مهاجران از نظر قومی، مذهبی و فرهنگی تفاوت‌های فراوانی داشتند و همین تنوع، نیاز به هویتی مشترک را بیش‌ از پیش برجسته می‌کرد. در چنین شرایطی، هویت آمریکایی به‌تدریج بر پایه‌ مجموعه‌ای از اصول و ارزش‌های مشترک شکل گرفت؛ ارزش‌هایی مانند آزادی فردی، فرصت‌های برابر و امکان پیشرفت از راه تلاش. در این چارچوب، «ملت» نه بر اساس تبار مشترک، بلکه بر پایه نوعی توافق سیاسی و ارزشی تعریف شد. در مسیر تثبیت این هویت، برخی رویدادهای تاریخی نقشی تعیین‌کننده ایفا کردند. جنگ استقلال در اواخر قرن هجدهم به نقطه آغاز روایت «ملت آزادی‌خواه» بدل شد. جنگ داخلی در قرن نوزدهم نیز به بازتعریف وحدت ملی و تثبیت ساختار سیاسی کشور انجامید. در قرن بیستم، حضور آمریکا در دو جنگ جهانی جایگاه این کشور را در نظم بین‌المللی به شکل چشمگیری تغییر داد. این تجربه‌ها علاوه بر پیامدهای سیاسی و امنیتی، به تقویت انسجام داخلی و تثبیت روایت‌های مشترک هویتی نیز کمک کردند. در ادامه‌ این روند تاریخی، مفهومی شکل گرفت که بعدها به یکی از ارکان هویت فرهنگی آمریکا تبدیل شد: «رؤیای آمریکایی». این مفهوم بر این ایده استوار بود که هر فرد، فارغ از پیشینه‌ اجتماعی خود، می‌تواند با تلاش، آموزش و خلاقیت به کامیابی دست یابد. انسان و بهره‌مندی حداکثری او از مواهب دنیوی در مرکز این ایده قرار داشتند. پس از جنگ دوم جهانی و در دوران رشد اقتصادی گسترده، این روایت بیش‌ از پیش تقویت شد. گسترش صنایع، رشد طبقه‌ متوسط، توسعه‌ آموزش عالی و پیشرفت‌های فن‌آورانه باعث شد بخش بزرگی از جامعه تجربه‌ای ملموس از بهبود وضعیت مادی به دست آورد. صنایع فرهنگی و رسانه‌ای آمریکا نیز در گسترش این تصویر نقش مهمی ایفا کردند. سینما، موسیقی، تلویزیون و بعدها رسانه‌های دیجیتال، تصویری از جامعه‌ آمریکایی ارائه دادند که در آن آزادی فردی، امکان پیشرفت و تنوع سبک‌های زندگی برجسته بود. رؤیای آمریکایی به مرزهای این کشور محدود نماند و به‌تدریج به یکی از شناخته‌شده‌ترین روایت‌های فرهنگی جهان تبدیل شد؛ روایتی که تصویری جذاب از پیشرفت و کامیابی فردی ترسیم می‌کرد و برای بسیاری از جوانان جهان الهام‌بخش بود. یکی از پیامدهای این روند، جذب گسترده‌ نیروهای متخصص و نخبگان علمی از نقاط مختلف جهان به ایالات‌متحده بود؛ روندی که خود به تقویت ظرفیت‌های علمی، اقتصادی و فن‌آورانه‌ این کشور انجامید. بدین ترتیب الگوی توسعه‌ آمریکایی در بخش‌های مختلف جهان نفوذ کرد و به معیاری برای سنجش پیشرفت جوامع بدل شد اما روایت‌ها همیشه بدون رقیب باقی نمی‌مانند. در نقاطی از جهان، تجربه‌های تاریخی متفاوت، روایت‌هایی دیگر درباره‌ هویت، پیشرفت و آینده پدید آوردند. انقلاب اسلامی ایران یکی از مهم‌ترین این نمونه‌ها بود.

 

طلوع روایتی دیگر

 

ایرانِ دهه‌ 50 ادامه‌ روندی تاریخی بود که از اواخر قاجار آغاز شده بود؛ دوره‌ای که جامعه‌ ایرانی میان تمایل به پیشرفت و رنج تحقیر ناشی از مداخله‌ قدرت‌های بیگانه سرگردان بود. امتیازات استعماری، شکست‌های سیاسی و نفوذ گسترده‌ قدرت‌های خارجی در تعیین سرنوشت سیاسی ایران در حافظه‌ جمعی این احساس را پدید آورده بود که مسیر توسعه نه از درون، بلکه از بیرون کشور تعیین می‌شود. این احساس، با غرور و هویت تاریخی این سرزمین همخوانی نداشت. در چنین فضایی، نوسازی شتاب گرفته‌ پهلوی دوم-که زیر سایه‌ی الگوی آمریکایی بود- توانست ساختارهای اداری و صنعتی کشور را تا حدی دگرگون کند اما نتوانست بر شکاف فزاینده‌ دولت و جامعه غلبه کند. توسعه‌ای که از بالا و بدون مشارکت اجتماعی پیش می‌رفت، اگرچه ظاهری مدرن به کشور می‌بخشید اما احساس بی‌ریشگی و وابستگی را نیز در جامعه تقویت می‌کرد. برای بسیاری از مردم، الگویی که قرار بود نماد پیشرفت باشد، بیش از آنکه امید بیافریند، روی غرور ملی چنگ می‌انداخت. تجربه‌ تاریخی و دینی جامعه‌ ایران سبب می‌شد این الگو نتواند بدون اصطکاک در بستر اجتماعی کشور تثبیت شود. در چنین فضایی، بخشی از نیروهای اجتماعی و فکری در پی بازاندیشی در مسیر توسعه‌ کشور برآمدند و انقلاب اسلامی ایران را به نقطه‌ عطفی در این روند تبدیل کردند. این انقلاب نه‌تنها ساختار سیاسی کشور را دگرگون کرد، بلکه کوشید روایتی متفاوت از هویت سیاسی و اجتماعی ارائه دهد. در این روایت، دین نه امری فردی، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از معنا و هویت جمعی بود. حوادث سال‌های پس از انقلاب، بویژه دوران دفاع مقدس، این روایت را ژرف‌تر ساخت. مفاهیمی مانند ایثار، مقاومت و دفاع از سرزمین ابعاد تازه‌ای یافتند و به عناصر مهم هویت جدید بدل شدند. در همین بستر بود که ایده‌ «حکومت موعود» نیز برجسته‌تر شد؛ ایده‌ای که انتظار را نه حالتی منفعلانه، بلکه تلاشی برای زمینه‌سازی برای ظهور از طریق برپایی عدالت می‌فهمید. از این منظر، روایت انقلاب اسلامی می‌کوشید در برابر الگوی مسلط جهانی، راهی مستقل و برخاسته از تجربه‌ تاریخی و منابع معنوی جامعه‌ ایرانی عرضه کند؛ راهی که معنا، هویت و آینده را بر محور خداوند سامان می‌دهد. بر پایه‌ این روایت، دین یکی از پایه‌های سامان‌دهنده‌ حیات اجتماعی و سیاسی است؛ از همین رو جدایی دین و سیاست قابل‌تصور نیست و نظم مطلوب در پیوند با ارزش‌های دینی تعریف می‌شود. نقطه‌ اوج این روایت، ایده‌ زمینه‌سازی برای حکومت جهانی موعود است؛ حکومتی که وعده‌ الهی به مستضعفان و تحقق عدالت در پهنه‌ جهان را محقق می‌کند. به‌این‌ترتیب، جهت‌گیری اصلی حکومت در چارچوب مفاهیمی چون عدالت، مقابله با سلطه و حمایت از مستضعفان صورت‌بندی می‌شود و معنای پیشرفت از سطح شاخص‌های صرفاً مادی فراتر می‌رود.

 

جنگ روایت‌ها

 

طبیعی بود که شکل‌گیری چنین روایتی در برابر نظم مسلط جهانی بدون تنش نباشد. از نخستین روزهای پس از انقلاب، روابط ایران و ایالات‌متحده وارد دوره‌ای طولانی از تنش شد. ساده‌انگاری است اگر این تنش‌ها را صرفاً به اختلافات معمول سیاسی یا رقابت‌های ژئوپلیتیک تقلیل دهیم. این تنش‌ها در سطحی عمیق‌تر بازتاب تفاوت دو روایت از مفاهیمی چون پیشرفت، آزادی، استقلال و جایگاه دین در عرصه‌ی عمومی است. با این‌ حال، در فضای فکری ایران همواره گروهی بودند که این تقابل را جدی نمی‌گرفتند. بسیاری از روشنفکران در سال‌های بعد از انقلاب تصور می‌کردند ایران و آمریکا، دو قدرت منطقه‌ای و جهانی، می‌توانند با یکدیگر شراکتی راهبردی داشته باشند و ملت‌های خود را از منافع سرشار این شراکت بهره‌مند سازند اما این تصور کاریکاتوری ـ علی‌رغم تمام تلاش نیروهای سیاسی و اجتماعی دل‌بسته به غرب ـ هیچ‌گاه امکان تحقق پیدا نکرد. آمریکا نیازی به این شراکت اقتصادی نداشت؛ آنچه باید دگرگون می‌شد، روایت انقلاب اسلامی ایران بود. تحولات و تنش‌های سال‌های اخیر، بویژه جنگ رمضان، یکی از روشن‌ترین عرصه‌هایی است که این تقابل روایی در آن خود را نشان داده است. در این جنگ، بُعد معنایی بیش از گذشته برجسته شده؛ جایی که رویارویی‌ها تنها در میدان نبرد جریان ندارند، بلکه در سطح روایت، رسانه و تصور آینده نیز ادامه می‌یابند. در دل این رخداد، تلاش همزمانی برای بازتعریف هویت و افق آینده جریان دارد. تجربه‌ تاریخی نیز نشان می‌دهد جنگ‌های بزرگ تنها جغرافیا را دگرگون نمی‌کنند، بلکه چشم‌اندازهای معنایی جهان را نیز بازسازی می‌کنند؛ جهانی که پس از چنین رخدادهایی پدید می‌آید، در درک خود از معنا و هویت با جهان پیش از آن تفاوت خواهد داشت. در فضای فرهنگی و رسانه‌ای جهان نیز می‌توان نشانه‌هایی از برجسته‌تر شدن روایت‌های تازه درباره‌ هویت و معنا را مشاهده کرد؛ نشانه‌هایی که از جابه‌جایی آرام اما محسوس افق‌های ذهنی مخاطبان جهانی حکایت دارند. این نشانه‌ها که پس از عملیات هفت اکتبر و حوادث پس از آن در کنش‌های مردم آزاده جهان کم‌وبیش دیده می‌شدند، در جریان جنگ رمضان شدت بیشتری گرفته‌اند. از این منظر، جنگ رمضان را می‌توان نه فقط یک تقابل نظامی، بلکه بخشی از فرآیند شکل‌گیری معنایی تازه در جهان معاصر دانست. شاید در پس این تحولات حقیقتی عمیق‌تر نهفته باشد: برای رسیدن به عصر ظهور، نخست باید تشنگی در دل‌ها پدید آید و آنچه در این ایام جریان دارد، چیزی جز شکل‌گیری همین عطش نیست.

ارسال نظر
captcha
تازه ها