۳۱/شهريور/۱۴۰۵
|
۲۳:۳۸

طنین خرد شدن استخوان‌های لیبرال‌- دموکراسی

ایلیا داوودی: دی‌ماه ۱۳۶۷ هنگامی که هیات اعزامی بنیان‌گذار کبیر جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی(ره) پیام تاریخی ایشان را به کاخ کرملین برد، میخائیل گورباچف و ناظران بین‌المللی در سرمای کشنده مسکو متوجه ابعاد عمیق هشدار پیر جماران نشدند. امام امت با بیانی صریح و فراتاریخی فرمودند: «برای همه روشن است از این پس کمونیسم را باید در موزه‌های تاریخ سیاسی جهان جست‌وجو کرد». اما بخش مهم‌تر و کمتر تبیین‌شده آن پیام، انذاری راهبردی خطاب به رهبر شوروی بود: «از شما می‌خواهم مبادا در پیچ و تاب بحران‌های اقتصادی و اجتماعی، به باغ سبز دنیای غرب رو آورید که آن سراب است و دروغ... مشکل اصلی کشور شما مساله مالکیت و اقتصاد و آزادی نیست، مشکل شما عدم اعتقاد واقعی به حق است؛ همان مشکلی که غرب را هم به ابتذال و بن‌بست کشیده یا خواهد کشید».
4 دهه پس از آن واقعه و پس از سال‌ها سرمستی واشنگتن از توهم «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما، اکنون همان صدای خرد شدن استخوان‌ها، این بار از قلب اردوگاه لیبرال - ‌دموکراسی و نظم بین‌الملل برآمده از آن به گوش می‌رسد. جهان در حال عبور از یک پیچ تمدنی خطیر است؛ نظمی که بیش از 7 دهه تحت عنوان نظم بین‌المللی قانون‌محورِ لیبرال بر سینه دنیا چنبره زده و راه تنفس را بر آن بسته بود، امروز در گرداب بحران مشروعیت، ریاکاری سیستماتیک و زوال درونی دست‌وپا می‌زند. رفتارهای هیستریک سال‌های اخیر واشنگتن که تازه‌ترین پرده از آن در خروج رسوای آمریکا از شورای حقوق بشر سازمان ملل متجلی شد و انگیزه اصلی نگارش این سطور است، در کنار تهدید علنی دادگاه‌های بین‌المللی و سرکوب عریان در دانشگاه‌ها، گواه آن است که جهان مدرن در حال تماشای واپسین نفس‌های نظمی است که خود را نقطه غایی کمال بشریت می‌پنداشت.

افسانه «بی‌طرفی بین‌المللی»؛ چگونگی اختراع سازمان ملل و حقوق بشر 
برای فهم فروپاشی نظم فعلی، نخست باید تبارشناسی دقیقی از شالوده آن داشت. ساختار حقوقی و نهادی جهان پس از سال ۱۹۴۵ از همان ابتدا بر پایه نیک‌خواهی بشردوستانه شکل نگرفت، بلکه خروجی مستقیم موازنه قوای پیروزمندان جنگ دوم جهانی به سرکردگی آمریکا بود. از کنفرانس برتون وودز و تأسیس صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی گرفته تا ساختار سازمان ملل، منشور حقوق بشر و بعدها تأسیس دادگاه‌ها و شوراهای بین‌المللی، جملگی به مثابه سیستم‌عامل نرم‌افزاری برای تثبیت و استمرار «صلح آمریکایی» طراحی شدند.
طراحان غربی دریافته بودند اداره جهان صرفا با تکیه بر ناوگان دریایی و زرادخانه‌های اتمی پرهزینه و شکننده است، بنابراین نیازمند یک هژمونی هنجارین بودند. بر پایه مبانی لیبرالیسم، نهادهای بین‌المللی پدید آمدند تا به منافع نامشروع غرب ردای جهان‌شمولی، بی‌طرفی و قانون‌گرایی بپوشانند. واژگانی چون «حقوق بشر»، «حقوق بین‌الملل»، «آزادی تجارت» و «حاکمیت قانون» اختراع شدند تا استانداردی دوگانه پدید آورند؛ چماقی برای تنبیه، تحریم، بی‌ثبات‌سازی و مداخله نظامی علیه کشورهای مستقل و خارج از مدار واشنگتن و در همان حال سپری از مصونیت برای جنایات سیستماتیک بلوک غرب و پایگاه‌های نظامی - امنیتی آن در سراسر جهان. این نهادها ذاتا فرزندان نامشروع نظم سرمایه‌داری لیبرال بودند؛ ابزاری که بنا بود قانون را جایگزین اراده قدرت‌ها جلوه دهد، در حالی که در واقعیت، تجسم اراده قدرت‌های غربی در قالب قانون بود.

شکست هژمونی حقوقی در محکمه افکار عمومی جهان
بحران ساختاری زمانی آغاز شد که موازنه ژئوپلیتیک جهان تغییر کرد و انحصار رسانه‌ای و روایی غرب شکسته شد. نظم لیبرال بین‌الملل تا زمانی برای واشنگتن مطلوب و معتبر بود که خروجی خردکننده این نهادها، منافع بلوک سرمایه‌داری را تضمین کند اما امروز ما در عصری زندگی می‌کنیم که غرب به دست خود در حال متلاشی کردن ویترینی است که دهه‌ها برای تقدس‌بخشی به آن هزینه کرده بود.
رسوایی و بی‌اعتباری نهادهای بین‌المللی زمانی به اوج رسید که پرونده جنایات آپارتاید صهیونیستی در باریکه غزه به آزمون سنجش این نظم بدل شد. وقتی افکار عمومی بیدارشده دنیا، دیوان بین‌المللی دادگستری (ICJ) را به محکمه کشاندن نسل‌کشی وادار کرد و دیوان کیفری بین‌المللی (ICC) پس از ماه‌ها تعلل مجبور شد احکام بازداشت جلادان تل‌آویو را بررسی و پیگیری کند، چهره واقعی آنچه «نظم مبتنی بر قانون» نامیده شده بود، نقاب از رخ برکشید. نمایندگان کنگره آمریکا نهادهای قضایی بین‌المللی را به تحریم علنی، مسدود کردن دارایی‌ها و تعقیب قضایی تهدید کردند! سناتورهای برجسته آمریکایی علنا اعلام کردند دادگاه لاهه برای محاکمه سران آفریقا و رقبای شرقی است، نه متحدان غرب!
از سوی دیگر، رفتار آمریکا با شورای حقوق بشر سازمان ملل، نماد کامل این فروپاشی ساختاری است. واشنگتن هر بار سازوکارهای این شورا خلاف جهت ماشین کشتار صهیونیستی چرخیده، آن را بایکوت کرده یا از آن خارج شده است. وقتی وتوهای پیاپی قطعنامه‌های آتش‌بس در شورای امنیت، جان ده‌ها هزار زن و کودک بی‌گناه را زیر بمب‌های اهدایی غرب قربانی می‌کند، دیگر چه اعتباری برای ساختار سازمان ملل باقی می‌ماند؟
این وقایع نشان داد حقوق بین‌الملل و نهادهای بین‌المللی خروجی همان کارخانه فریب لیبرالیسم هستند که هرگاه کارکرد چماق‌گونه خود علیه شرق و جهان اسلام را از دست بدهند، توسط سازندگان‌شان به رسمیت شناخته نمی‌شوند. انتحار هنجاری آمریکا و خرد کردن شیشه‌های این معبد پوشالی اثبات کرد نهادهای متولدشده از بطن نظم لیبرال، تندیس‌هایی پوشالی و فاقد هرگونه جوهر ذاتی، اخلاقی و عادلانه‌اند.

بحران معنایی و ناتوانی لیبرالیسم در بازتولید مشروعیت
مقارن با بی‌اعتبار شدن سازوکارهای جهانی لیبرالیسم، ستون‌های داخلی این مکتب نیز در پایتخت‌های غرب دچار لرزش ویرانگر شده است. دهه‌ها، لیبرال - ‌دموکراسی مدعی بود برترین سامانه برای تحقق تساهل، مدارا، کثرت‌گرایی و به‌ویژه «آزادی بیان» است اما حقیقتِ سرکوب‌شده، در بزنگاه اخیر و در واکنش به جنبش‌های ضداستعماری جوانان غربی فوران کرد. در طول 2 سال اخیر، لشکرکشی ارتش و نیروهای ویژه پلیس به صحن دانشگاه‌های معتبری چون کلمبیا، هاروارد، یوسی‌ال‌ای و تگزاس، ضرب ‌و جرح فجیع اساتید کهنه‌کار، اخراج دانشجویان نخبه به دلیل اعلام انزجار از کودک‌کشی و تصویب قوانین تفتیش عقاید به بهانه واهی مقابله با یهودستیزی، پرده از فاشیسم مستتر در لایه‌های عمیق لیبرالیسم برداشت. این وقایع ثابت کرد آزادی بیان در غرب، شوخی تلخی است که تنها تا مرز حفاظت از منافع بنیادهای صهیونیستی و مجتمع‌های نظامی - صنعتی مجاز شمرده می‌شود.
تاریخ مدرن بر 2 بال ماتریالیسم ایستاده بود: کمونیسم و لیبرال‌دموکراسی. هر دو الگو، انسان را بریده از مبدأ قدسی و اسیر حیوانیت، اصالت قدرت و ماده تعریف کردند. بلوک شرق به دلیل تعارض آشتی‌ناپذیر با فطرت انسان، ناکارآمدی اقتصادی و خفقان هویت، سال ۱۹۸۹ فروریخت و امروز دوقلوی دیگر مدرنیته، در ایستگاه توحش اخلاقی، بدهی‌های نجومی، گسست اجتماعی و جنگ‌افروزی بین‌المللی به صخره خورده است. استبداد پلیسی در دانشگاه‌های آمریکا گواه آن است لیبرال - ‌دموکراسی دیگر در درون خود نیز قادر به بازتولید مشروعیت و مدیریت بحران‌های معنایی نیست.

توهم «جامعه جهانی» در ذهن نولیبرال‌های بومی
در میانه این فروپاشی جهان‌شمول و اعتراف استراتژیست‌های برجسته غرب به پایان هژمونی آمریکا، شاید مضحک‌ترین و در عین حال اندوه‌بارترین پرده، رویکرد بخشی از روشنفکران، غرب‌گرایان و نولیبرال‌های بومی در داخل ایران باشد. این طیف که به یک تأخیر شناختی مزمن مبتلاست، هنوز در نوستالژی دهه 70 خورشیدی و جزوه‌های کهنه علوم سیاسی ترجمه‌شده زیست می‌کند.
غرب‌زدگان ما هنوز کعبه آمال خود را در مقر سازمان ملل و سفارتخانه‌های فرسوده اروپایی جست‌وجو می‌کنند. آنها با ساده‌لوحی یا مزدوری رسانه‌ای، همچنان از «جامعه جهانی»، «بی‌طرفی سازمان ملل» و «معیارهای حقوق بشری غرب» سخن می‌گویند؛ گویی دهه‌ها محاصره دارویی، شهادت دانشمندان هسته‌ای، ترور ناجوانمردانه فرماندهان مقاومت و قتل‌عام صدها هزار انسان بی‌گناه ایرانی و غیرایرانی توسط تسلیحات آمریکایی رخ نداده است.
ایمان کورکورانه به اینکه دستگاه‌های هنجارساز سازمان ملل و نهادهای لیبرال دغدغه آزادی، کرامت و حقوق ملت ایران را دارند، جهل مرکب هویتی است. غربی که حق حیات پایه‌ای‌ترین کودکان معصوم را به مسلخ منافع تسلیحاتی می‌برد و احکام قضایی لاهه را لگدمال می‌کند، چگونه می‌تواند پناهگاه و دادخواه آزادی مردم ایران باشد؟ شیفتگی به چنین ساختار در حال احتضاری، سجده بر جسدی است که تعفن آن عالم‌گیر شده اما حواس بیمار غرب‌زدگان، توان استشمام آن را ندارد.
صدای مهیب خرد شدن استخوان‌های لیبرال - ‌دموکراسی برآیند جبری یک قانونمندی تخلف‌ناپذیر تاریخی و سنت لایتغیر الهی است. نظمی که پایه‌هایش بر غارت منابع جنوب جهانی، بردگی نوظهور، ریاکاری نهادی و طرد معنویت و اخلاق نهاده شده باشد، محکوم به فروپاشی است.
افول بی‌بازگشت جایگاه نهادهای برآمده از جنگ دوم جهانی، مهارناپذیری جبهه مقاومت در شاهرگ‌های ژئوپلیتیک جهان، شکل‌گیری بلوک‌های نوظهور قدرت و پیمان‌های متکثر مانند بریکس و شانگهای و به چالش کشیده شدن هژمونی دلار، همگی اجزای یک پازل کلانند؛ پایان عصر لیبرال بین‌الملل و ورود به جهان پساغرب.
غرب هژمون نقاب‌های مخملین حقوق بشر و جهان‌شمولی هنجارهایش را با دستان خود درید و هیولای بربریت لیبرال را نمایان کرد. تاریخ ورق خورده و سازندگان این بنای استکباری، از مهار زوال خود ناتوانند. آن کسانی که هنوز بقای سیاسی و فکری خود را به حیات این نظم رو به‌ مرگ گره زده‌اند، مصداق بارز تمثیل کلام وحی هستند؛ دل‌بستگان به سرابی در بیابان بی‌پایان که تشنه، آن را آب می‌پندارد؛ تا زمانی که به آن نزدیک می‌شود و جز هیچ و قهر تاریخی چیزی نمی‌یابد. استخوان‌های لیبرال - ‌دموکراسی خرد شده و هر نظمی که از ویرانه‌های این بت فروریخته تمکین کند، همراه با آن زیر آوار تاریخ مدفون خواهد شد.

ارسال نظر
captcha
پربیننده