۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۳:۱۵
نگاهی به دفتر شعر «نسخه محرمانه» اثر سیدمحمدصادق آتشی

نیات محقق نشده شاعر

وارش گیلانی: دفتر شعر «نسخه محرمانه» را انتشارات سوره مهر از سیدصادق آتشی در 142 صفحه چاپ و منتشر کرده است. این کتاب ۳ بخش دارد؛ بخش اول به نام اشعار آیینی، شامل غزل‌ها و چهارپاره‌ها و غزل‌مثنوی‌ها که البته 90 درصدشان غزل است، بخش دوم به نام غزل‌های عاشقانه و بخش سوم  به نام مجموعه رباعی‌ها.
شعرها و غزل‌های بخش اول (مجموعه اشعار آیینی) اغلب یا توصیف صرفند یا شعار و حرف‌های معمولی و گفته‌شده‌ای که فقط موزون شده‌اند یا اینکه در یک غزل هر سه موردش پیدا و موجود است:
«یازده خم نور در انگور جام آخر است
در پس شب بی‌گمان نور امام آخر است
تا رهایی از پل تردید «والفجری» بخوان

 

با توکل باش، آری! چند گام آخر است
«افضل الاعمال» یعنی ایستادن تا ظهور
بی‌طرف منشین که هنگام قیام آخر است
از درفش کاوه می‌گوییم با ضحاک‌ها
هان! جهان چشم‌انتظار انتقام آخر است
ما نماز انتظارش را به قامت بسته‌ایم
گرچه طولانی شد اما در سلام آخر است
تا بیاید صاحب پرچم، کلام نایبش
چون چراغی در مسیر شب، کلام آخر است
در جواب استخاره سوره‌ «نور» آمده
در پس شب بی‌گمان نور امام آخر است»
منهای بیت اول توصیفی و بیت دوم کلامی - شعاری که هر دو کاربرد منبری و مجلسی دارند، بیت سوم یک حرف معمولی  و تکراری است که فقط موزون شده است. در بیت چهارم هم شاعر سعی دارد با استفاده از نمادها و اسطوره‌های خیر و شر ملی، چاشنی ملی‌گرایی را بر شعر دینی و مساله انتظار بیفزاید که اصل و نیت شاعر درست است اما با این چاشنی‌های گذرا و سطحی، این اصل و نیت در شعر اتفاق نمی‌افتد، چون که تمهیداتی از این دست باید درونی و عمقی باشد، نه بگو و بگذر.
شکی نیست که توصیف‌های شاعرانه و پرتخیل و پرتصویر و عاطفی، توانایی جذب مخاطب را دارد و این دارایی برای خود کارکردهایی نیز دارد؛ مثلا در مراسم، اعیاد و سوگواری‌ها، لیکن حرف این است که شعر نباید خالی از معرفت باشد؛ معرفت به معنای وسیعش، نه اینکه چند حدیث و روایت از امامان(ع) و چند آیه از قرآن را در شعر خود بگنجانیم و شعر خود را صاحب اندیشه و فکر نیز بنامیم و بدانیم. به یقین، کاربرد درست و بجای آیات و روایات و اشاره به واقعه‌ای از وقایع مهم اسلام و تشیع در شعر لازم است اما معرفت شاعر در کشفی است که دارد و ایجاد می‌کند، چون که شاعر باید درک دیگر و ظریف و تازه‌ خود را از رفتار و گفتار معصومان و بزرگان دین در شعر آیینی نشان دهد؛ یعنی دری دیگر از آنچه را که به کرات شنیده و خوانده‌ایم باز کند و پنجره‌ای دیگر تا منظری تازه‌تر را نمایان کند؛ چنانکه در بسیاری از اشعار شاعران دیروز و امروز این کشف و نگاه تازه بسیار اتفاق افتاده و می‌افتد. این یعنی شاعر نباید شعرهایش تکرار مکررات یا توصیف صرف باشد، بلکه خودش نیز باید مولف و خالق باشد و از حرف و واقعه، حرفی دیگر و واقعه‌ای دیگر - مطابق و در راستای همان حرف و واقعه - بسازد و بیافریند.
درست است که اعمال آدمی به نیت او است و سیدصادق آتشی اجر نیتش نزد ائمه‌ معصومین(ع) محفوظ است اما این یک امر عمومی است و درباره همه‌ آدم‌ها مصداق دارد، لیکن عمل شاعر به خلق و آفرینشی است که دارد، یعنی باید به شکل‌های مختلف چیزهای مثبت و زیبایی به دنیا بیفزاید و چه بهتر که شاعر به ثابتات تکیه کند که ائمه‌ اطهار و بزرگان دین نیز همچون قرآن و دیگر ثابتات عالم از جمله بهترین ثابتاتی هستند که تمامی ندارند و همچون چشمه‌ای هستند که همواره می‌توان از آنها نوشید اما این نوشیدن و سیراب شدن را شاعر باید به طرز کار و شکل هنر خودش ارائه کند؛ آنگونه که در دایره‌ بی‌نهایت ادبیات - در عین تاثیرپذیری - آثارش نیز موثر باشد؛ تاثیری شایسته و بایسته؛ از آن نوع که گفته شد، اگرنه گفتن حرف‌هایی از این دست که در زیر می‌آید، حتی در شکل و بیانی زیبا، چیزی جز توصیف صرف نیست و مخاطب حرفه‌ای را خیلی زود از نوع و جنس شعر شاعر دور می‌کند، چون در شعرهایش چیزی جز حرف‌های در این ردیف نمی‌شنود: «نام تو امشب بر لبم جاری و غزل نیز با طنین نام تو آغاز شد و سلیمان حشمت از تو یافت و عیسی دم از نامت که ملک عالمی زیر نگین تو جمعند و...» و حتی سخنانی که توصیفی نیستند (اگر چه در همان توصیف‌ها نیز حقایقی نهفته است و شاعر دروغ نمی‌گوید) و به اعتقادات شیعیان بازمی‌گردد مبنی بر اینکه از ازل نور 5 تن در لوح وجود بوده است و...» منظور این است که شاعر همین ازلی بودن نام و وجود 5 تن را باید به زبان و معنای دیگری بگوید تا کشفی را صورت داده باشد اگر نه بیان مستقیم مواردی از این دست در شعر اهمیتی ندارد، اگرچه خود موضوع بسیار بااهمیت است و در کار تحقیق و پژوهش و مباحث معرفتی و نقلی و عقلی بسیار مفید است و از جایگاه خاصی برخوردار است اما شاعر باید از راه خودش به این معرفت برسد و از توصیف صرف و بازکردن تکرار مکررات و شعار و حرف‌های معمولی و گفته شده دست بردارد؛ حرف‌هایی از این دست که «کسی جز حضرت فاطمه(س) قرین تو نبود و در خیبر این دست خدا بود که از آستین تو درآمد و...». شاعر باید این قرین بودن را در طبیعت و در معنا کشف کند و معنای دیگری از خیبر ارائه دهد، صرف بیان واقعه حتی با زبانی فاخر و فصیح و... چیزی را عوض نمی‌کند؛ اگر چه زبان آتشی در دفتر شعر «نسخه محرمانه» اغلب فصیح و بلیغ هم نیست:
«به لب جاری شد امشب باز نام دلنشین تو
غزل آغاز شد مثل همیشه با طنین تو
سلیمان حشمت از تو یافته عیسی دم از نامت
که ملک عالمی جمع است در زیر نگین تو
ازل وقتی گل آدم سرشت ایزد یقین دارم
که دستش بوده دست تو که خاکش بوده طین تو
علی، البشر فی وجهک، علی، الحزن فی قلبک
که نشنیده‌ست غیر از چاه آواز حزین تو
گواهی می‌دهد قلبم که غیر از فاطمه هرگز
کسی در عالم هستی نمی‌گردد قرین تو
میان خیبر و بدر و احد دیدند سلمان‌ها
درآمد دست حق لم یزل از آستین تو
خودش هم خوب می‌داند که سالم برنخواهد گشت
اگر کوهی بیابد پیش تیغ سهمگین تو
ملک وقتی که می‌پرسد شب اول سوال از دین
ندارم جز تو مولایی، ندارم غیر «دین» تو»
البته ابیات نابی که می‌توانستند در تداوم خود، یک غزل را تمام و کمال شعریت ببخشند در این مجموعه کم نیستند؛ همان ابیاتی که شعاع شاعرانگی‌شان می‌تواند ابیات نظم‌‌گونه‌ نزدیک به خود را نیز روشنی بخشند. به زبان ساده اینکه یک غزل 7 بیتی اگر ۴ یا ۵ بیت ناب داشته باشد، 3-2 بیت معمولی دیگرش نیز اغلب در معرض نور ابیات دیگر قرار می‌گیرد؛ خاصه وقتی که آن 3-2 بیت هم به لحاظ معنوی در راستای دیگر ابیات قرار گرفته باشد؛ ابیاتی نظیر ابیات زیر که در بکر و نو بودن‌شان شکی نیست:
«شعر وقتی که قرار است کبوتر باشد
چه نیازی‌ست دگر کاغذ و دفتر باشد
واژه واژه همه جا بوی حرم پیچیده
عشق جاری شده تا شعر معطر باشد...»
از کم‌مغز بودن اشعار آیینی دفتر شعر «نسخه محرمانه» گفتیم و از نغز نبودن این اشعار با بیان توصیفی بودن و شعاری بودن و معمولی بودن حرف‌های‌شان، تا رسیدیم به بخش غزل‌های عاشقانه‌ این دفتر که اگر چه هر از گاهی به سمت نغز گفتن و مغزدار بودن معنا پیش می‌رود اما این پیشروی با شور غزل و عاشقانه گفتن پیش نمی‌رود. از این رو در پایان هر بیت، حرفی می‌ماند که اگر هم گاه نغز باشد و مغزدار، چندان قوی و مقوی و دارای عمق نیست، یعنی اینکه بگوییم «حاصل شکست عشق آه است و دور شدن با گلایه همراه است و براحتی می‌توان دچار شک شد و اما رسیدن به یقین دشوار است...» و از این حرف‌های نه چندان تامل‌برانگیز، مخاطب را به تفکر و تامل و تعمق وانمی‌دارد یا به حیرت و تعجب، اگرچه گفتیم اندیشه و تفکر در شعر بدون شور، حیرت و شگفتی چندان شاعرانه نیست:
«شکست عشق هرآیینه حاصلش آه است
همیشه دور شدن با گلایه همراه است
به شک دچار شدن ساده است اما، آه...
هزار منزل تا مقصد یقین راه است...»
در بسیاری از غزل‌های عاشقانه‌ دیگر این دفتر نیز اگر احساس و شوری هم هست، لیکن هم‌پا و هم‌اندازه‌ اندیشه و فکر شعرها، کم‌جان و کم‌مایه است و شوری در آنها دیده نمی‌شود. البته در بیت آخر غزل زیر، تعادلی بین اندیشه و احساس در سطحی قابل قبول رخ داده است؛ بیتی که در کنایتی زیبا نشسته است:
«از همان روزی که مهرش در دل و جانم نشست
در پریشان کردن من با خدایش عهد بست
دشمنش را دیده اما دوستانش را فروخت
خسته‌ام از شهر، از این مردم دشمن‌پرست
من کبوتر بودم از آغاز اما در قفس
بال‌هایم را بریدند از همان روز الست
هر چه کردم باز راهی وا کنم تا قلب او
مرزهای قلب خود را روی من هربار بست
سینه‌ من داغ بود و حرف‌های سرد او
شیشه حساس احساس مرا درهم شکست
کاش از اول نمی‌افتاد مهرش در دلم
شهر بعد از سیل را آباد کردن مشکل است».

ارسال نظر
captcha
پربیننده