۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۷:۳۴

به عبارت دیگران

روایتی غریب از شهادت 
شیخ فضل‌الله نوری

گردآورنده، تقی دژاکام: بر اثر تلاطم و توفان، یک‌مرتبه طناب از گردن آقا پاره شد و نعش به زمین افتاد. جنازه را آوردند توی حیاط نظمیه، مقابل درِ حیاط روی یک نیمکت گذاشتند. جمعیت کثیری ریخت توی حیاط. محشری برپا شد. مثل مور و ملخ از سروکول هم بالا می‌رفتند. همه می‌خواستند خود را به جنازه برسانند. دور نعش را گرفتند و آنقدر با قنداقِ تفنگ و لگد به نعش زدند که خونابه از سر و صورت و دماغ و دهانش روی گونه‌ها و محاسنش سرازیر شد. هرکه هر چه در دست داشت می‌زد. آنهایی هم کس دست‌شان به نعش نمی‌رسید، تف می‌انداختند.
به همه مقدسات قسم که در این ساعت، «گودال قتلگاه» را به چشم خودم دیدم. یک‌مرتبه دیدم یک نفر از سران مجاهدین که مرد تنومند و چهارشانه بود، وارد حیاط نظمیه شد. غریبه بود. جلو آمد، بالای جنازه ایستاد، جلوی همه دکمه‌های شلوارش را باز کرد و روبه‌روی این ‌همه چشم شُرشُر به سر و صورت آقا شاشید!
***
عده‌ای از صاحب‌نفوذها، یپرم ارمنی را از عواقب سوزاندن نعش شیخ و تحویل ‌ندادن می‌ترسانند. یپرم راضی می‌شود و می‌گوید: بسیار خوب... به نظمیه تلفون کنید که لاشه را به صاحبانش رد کنند. 3 نفر از بستگان «شیخ شهید» و 3 نفر از نوکرهایش توی آن تاریکی توپخانه در گوشه‌ای با یک تابوت منتظر تحویل جنازه بودند. آقا لخت ‌و عور آن گوشه همین‌طور افتاده بود. لااله‌الاالله، جنازه را در تابوت گذاشتیم و با 2 مجاهد ما را راهی کردند.
جنازه را وارد حیاط‌خلوت خانه شیخ کردند. شیخ ابراهیم نوری از شاگردان شیخ، جنازه را غسل داد. بعد کفن کردیم و بردیم در اتاق پنج‌دری میان 2 حیاط کوچک پنهان کردیم.
سر مجاهدها را گرم کردیم. بعد تابوت را با سنگ و کلوخ و پوشال و پوشاک پر و سنگین کردیم. یک لحاف هم تا کرده روی آن کشیدیم. تابوت قلابی را با آن 2 نگهبان سر قبر آقا فرستادیم. متولی قبرستان که در جریان بود، مثلاً نعش را دفن کرد و آن 2 نگهبان با تابوت به نظمیه برگشتند.
صبح اوستا اکبر معمار آمد و درهای اتاق پنج‌دری را تیغه کردیم و رویش را گچ‌کاری کردیم.
***
2 ماه بعد از شهادت شیخ، درِ اتاق پنج‌دری را شکافتیم؛ جنازه در آن هوای گرم همان‌طور تروتازه مانده بود. جنازه را از آنجا برداشتیم و به اتاقی دیگر آن ‌سوی حیاط منتقل کردیم و دوباره تیغه کردیم.
کم‌کم مردم فهمیدند که نعش شیخ نوری در خانه است، می‌آمدند پشت ‌دیوار فاتحه می‌خواندند و می‌رفتند. از گوشه ‌و کنار پیغام می‌دادند امامزاده درست کردید؟! ۱۸ماه از شهادت شیخ گذشته بود. بازاری‌ها به خیال می‌افتند دیوار را بشکافند و جنازه را برداشته دور شهر بیفتند و وااسلاما و واحسینا راه بیندازند؛ پیراهن عثمان برای مقصد خودشان.
***
حاج میرزا عبدالله سبوحی واعظ می‌گوید یک روز زمستانی خانم شیخ مرا خواست. دیدم زار زار گریه می‌کند. گفت: دیشب مرحوم آقا را خواب دیدم که خیلی خوش و خندان بود، ولی من گریه می‌‌کردم. آقا به من گفت: گریه نکن! همان بلاهایی را که سر سیدالشهدا آوردند، سر من هم آوردند. اینها می‌خواهند نعش  مرا دربیاورند. زود آن را به قم بفرست.
همان‌شب تیغه را شکافتیم و نعش را درآوردیم. با اینکه 2 تابستان از آن گذشته بود و جایش هم نمناک بود، اما جسد پس از ۱۸ماه همان‌طور تر و تازه مانده بود؛ فقط کفن کمی زرد شده بود. به دستور خانم دوباره کفن کردیم و نمدپیچ نمودیم، به مسجد یونس‌خان بردیم و صبح به اسم یک طلبه که مرده آن را با درشکه به امامزاده عبدالله بردیم و صبح جنازه را با دلیجان به طرف حضرت معصومه(س) حرکت دادیم.
 شیخ شهید در زمان حیات خود در صحن مطهر برای خودش مقبره‌ای تهیه کرده بود و به سیدموسی، متولی آن گفته بود: «این زمین نکره، یک روز معرفه خواهد شد».
نزدیک قم کاغذ به متولی نوشتیم که زنی از خاندان شیخ فوت کرده می‌خواهیم در مقبره شیخ دفنش کنیم و به هادی پسر شیخ سپردیم هنگام دفن جلو نیاید تا فکر کنند واقعاً میت زن است و قضیه لو نرود. شب جنازه در مقبره ماند. صبح خیلی سریع قبری به حد نصاب شرعی کندیم و با مهر تربتی که خانم داده بود، جنازه را درون قبر گذاشتیم. نعش پس از ۱۸ماه کمترین بوی عفونتی نداشت.
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل‌الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون.
این آیه‌ای است که روی قبر شهید حاج شیخ فضل‌الله نوری نوشته شده است.
تندر کیا/ [نوه شیخ فضل‌الله نوری]
سرِ دار
(چاپ سوم، تهران: نشر صبح، ۱۳۸۹)
از صفحات ۵۲ تا ۷۲

ارسال نظر
captcha