۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۶:۱۱

به عبارت دیگران

گردآورنده، تقی دژاکام:

آمریکا از عصبانیت بمیرد!

ما از روز اول می‌دانستیم که انقلاب ما به یک‌چنین پشتوانه متشکل، مسلح و باایمان [سپاه پاسداران انقلاب اسلامی] نیاز دارد. به همین دلیل در اسناد به‌ دست آمده از لانه جاسوسی، آنقدر که آمریکا از دست «سپاه» عصبانی است، کمتر از دست نهاد دیگری عصبانی است. وقتی چشمان ما، چشم و گوش ملت ما مراقب کشف توطئه‌هاست، وقتی نیروی پرتوان و فداکارِ سپاه آماده درهم کوبیدن توطئه‌هاست و ارتشیان و نیروی انتظامی مراقب خیلی چیزها هستند و آماده درهم کوبیدن این نقشه‌های شوم هستند، البته آمریکا عصبانی است؛ البته آمریکا ناراحت است. آمریکا از دست این نهادها عصبانی است، از دست آن چهره‌ها و شخصیت‌هایی که خط ضد امپریالیسم را [به‌عنوان] خط اصلی این انقلاب در بُعد خارجی‌اش ترسیم کرده‌اند عصبانی است، از آنها که می‌گویند در این مقطع از زمان، دشمن اصلی ما آمریکاست عصبانی است، از روزنامه‌هایی که در این خط، مردم را آگاه می‌کنند عصبانی است، از تشکیلات سیاسی که ملت را در این خط، بسیج و متشکل می‌کند عصبانی است. ولی به آمریکا بگویید عصبانی باش و از عصبانیت خود بمیر! ملت ما همین است که می‌بینی و می‌شناسی و به آنها باید گفت که هنوز این ملت، ابعادِ فراوانِ ناشناخته دارد که خبر نداری. [تکبیر حضار]
سیدمحمد حسینی‌بهشتی
روزنامه جمهوری اسلامی - ۱۲ مرداد ۱۳۶۱ 

***
۲ رکعت عشق

چون [حسین بن منصور حلاج را] به زیر طاقش بردند، به باب‌الطّاق، پای بر نردبان نهاد.
گفتند: «حال چیست؟»
گفت: «معراجِ مردان، سرِ دار است»...
 پس دستش جدا کردند، خنده‌ای بزد.
 گفتند: خنده چیست؟
 گفت: «دست از آدمی بسته جدا کردن، آسان است؛ مرد آن است که دست صفات - که کلاه همت از تارک عرش درمی‌کشد - قطع کند».  پس پا‌هایش ببریدند.  تبسمی کرد و گفت: «بدین پای، سفر خاک می‌کردم؛ قدمی دیگر دارم که هم‌اکنون سفر هر دو عالم کند؛ اگر توانید، آن قدم ببُرید». پس 2 دست بریده خون‌آلود بر روی درمالید و روی و ساعد را خون‌آلود کرد.
گفتند: «چرا کردی؟»
 گفت: «خون بسیار از من رفت. دانم که رویم زرد شده باشد. شما پندارید که زردی من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما، سُرخ‌روی باشم که گلگونه مردان، خون ایشان است».
 گفتند: «اگر روی را به خون سرخ کردی، ساعد را باری چرا آلودی؟»
گفت: «وضو می‌سازم».
گفتند: «چه وضو؟»
گفت: «رکعتانِ فی العشق، لا یصحُّ وضوئهُما الّا بالدّم (در عشق 2 رکعت است که وضوی آن درست نیاید مگر به خون)».
فریدالدین عطار نیشابوری/ تذکره الاولیا
محمد استعلامی
 (چاپ سیزدهم، تهران: انتشارات زوار، ۱۳۸۲)
صفحات ۵۹۲ و 593

***
شهر منبع بدبختی است

چرا در این شهر اقامت می‌کنم؟ تماشا کردن قبایح و رذایل شهری‌ها بس است. بیش از این نمی‌خواهم این اوضاع ناگوارِ یک مشت جمعیت متمدن را مشاهده کنم. آیا ممکن است کسی میان آتش برود و طبیعتاً نسوزد؟ شهر منبع بدبختی است. خوشبختی در او برای یک مغز حساس، محال است، محال! 
نیما یوشیج/ نامه‌ها/ سیروس طاهباز
انتشارات نگاه - صفحه ۲۷

***
علامه جعفری
استاد مطهری و ویکتورهوگو

علامه جعفری همیشه به کتابخوانی‌هایش شهرت داشته است. یکی از همراهان و شاگردان او با نام شهرام تقی‌زاده‌انصاری در یک مصاحبه قدیمی تعریف می‌کرد: «علامه به ادبیات ایران اشراف و تسلط خوبی داشتند و همواره گلستان و بوستان ورد زبان‌شان بود و با استشهاد به آنها حرف می‌زدند. در همان دهه‌های 30 و 40 به مطالعه ادبیات غربی‌ها مانند آثار ویکتور هوگو، بالزاک، شکسپیر، ُبل، گوته و حتی آثار نویسندگان ادبیات روس مثل تولستوی، داستایفسکی و ماکسیم گورکی و حتی رمان‌هایی از نویسندگان آمریکای جنوبی پرداخته بودند. ایشان تبحر خاصی در خواندن رمان داشت. این نکته را کمتر کسی می‌داند که استاد جعفری متن رمان‌ها را از حفظ می‌خواند. ما معمولاً شعر را از حفظ می‌خوانیم ولی ایشان متن نثر کتاب را با همان ادبیات خودشان از حفظ می‌خواندند». استاد مطهری هم کم از رمان‌نویس‌های غربی در صحبت‌هایش نگفته است. مثلاً مکرر به مجموعه سخنرانی‌هایی که آقای فروغی در کتاب «آیین سخنوری» جمع‌آوری کرده بود، اشاره می‌کند و به نقل از ویکتور هوگو می‌گوید: «اگر فرجام انسان عدم ‌بود، زندگی ارزش نمی‌داشت. آنچه زحمت را گوارا و کار را مقدس می‌کند و انسان را نیرو می‌بخشد و خردمند و مهربان و بردبار و نیکوکار و دادگر می‌سازد و در عین فروتنی مناعت می‌دهد و مستعد علم و معرفت می‌کند، این است که چون از این دنیای تاریک گذشتیم، به جهانی باصفا و روشن می‌رسیم». حتی بارها به این سخن از ویکتور هوگو اشاره می‌کند که «هر کس یک مدرسه ایجاد کند، یک زندان را خراب کرده است».
علمایی که رمان می‌خواندند
روزنامه جام جم/ 11/2/1396

ارسال نظر
captcha