روزها فکر من این است و همهشب سخنم
که چگونه شکمم جا شده در پیرهنم؟!
از کوزه همان برون تراود که در اوست
هر فیلم که ساختی هم آیینه توست
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
با یک «بله» یارم بشو تا من بگیرم وام را
ز دود دهانش جهان تیرهگون
شده بس که سیگار و قلیان کشید
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
چون برق نیکنامان، هم صبح رفته هم شب
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که بسازم دو سه تا فیلمِ لجن از وطنم
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گفتند فیلمتان را ما دیدهایم در کَن
پر از تیرگی و سیاهی شود
اگر فیلمسازت پناهی شود