09/شهريور/1404
|
16:00
نگاهی به دفتر شعر «تهران شبیه هر شب دیگر سیاه بود» سروده آرش شفاعی

غلبه استحکام بر سستی

وارش گیلانی: «تهران شبیه هر شب دیگر سیاه بود» نام دفتر شعری است از آرش شفاعی که انتشارات سوره مهر به سفارش مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری در 72 صفحه منتشر کرده است.
این دفتر بیشتر غزل دارد؛ غزل‌هایی که از آغاز تا صفحه 57 را به خود اختصاص داده‌اند. بعد چند شعر نو آمده که به جز دو - سه شعر سپید، مابقی شعر نو نیمایی‌اند. این دفتر با هفت رباعی نیز پایان می‌یابد.
بسیاری از شعرها این دفتر دارای مضامین و مفاهیم و بار دینی و مذهبی هستند. از این رو، ما در شعرهای این دفتر با کلماتی چون امن یجیب، کربلا، حج، نماز، مسلمان، قرآن، علی‌اکبر(ع)، شهادت، کفر، ایمان و... روبه‌روییم؛ کلماتی که فضا و ماهیت اشعار را به شکل خود صورت می‌بندند:
مردی که چون جان دوست می‌دارم مرامش را
سرشار عطری ناب می‌یابم سلامش را...
گرچه مذاقش مثل شرح حال ما تلخ است
ذکری ز مولایم علی(ع) شهد است کامش را
آن چهره خورشیدخورده مثل گل خندید
وقتی شنید از شعر من نام امامش را
یعنی گاه این گونه عادی و گاه کلیشه‌ای؛ گاه نیز مثل غزل ذیل با ابیاتی صمیمی و محکم، روان و جا افتاده و تازه، از زبان کودکی معصوم، معصومانه سخن می‌گوید و تاثیرگذار:
پدر! آخر چرا دنیا به ما آسان نمی‌گیرد؟
غروب غربت ما از چه رو پایان نمی‌گیرد؟
پدر! حالا که تو در آسمان هستی، بپرس از ابر
که من از تشنگی پرپر زدم، باران نمی‌گیرد؟
علی‌اکبر(ع) پس از این شانه بر مویم نخواهد زد
علی‌اصغر(ع) سرانگشت مرا دندان نمی‌گیرد
به بازی باز هم خود را به مُردن زد عموجانم
ولی با بوسه‌هایم چون همیشه جان نمی‌گیرد
نمی‌دانم چرا این ذوالجناح مهربان امشب
تمرد می‌کند، از هیچ‌کس فرمان نمی‌گیرد؟
پدر! می‌ترسم، این تشویش را پایان نخواهی داد؟
دلم آرام جز با چند خط قرآن نمی‌گیرد
غزل‌های این دفتر در فراز و فرودهای بسیار خود، از نظر تازگی و استحکام و قدرت کلامی این گونه عمل می‌کنند:
برای توست که آواز می‌شوم گاهی
چه سود؟ سایه‌ای از بغض بر صدای من است
تمام خاک برای شهید عشق یکی‌ست
به هرکجا که نهم پای، کربلای من است
گاه نیز به سمت حرف‌های سطحی و معمولی می‌غلتند:
آنچنان با من بدکرده محبت کردی
که ز درگاه تو از شرم گریزان هستم
و گاه به سمت کلیشه:
برهنه قد کشیده در هجوم بادها درخت
ببین چه کرده تازیانه‌های باد با درخت؟ 
و گاه به ابیات سست:
ای آسمان! تو را به نم چشم من! ببار
اینجا که برکه‌ها شده حجم لجن ببار
و گاه سست و ضعیف و کلیشه‌ای و سطحی، آن هم در مطلع غزل که باید چون مقطع غزل، اگر بهترین بیت یک غزل نباشد، حداقل کمتر و پایین‌تر از دیگر ابیات نبوده و در حد آنها باشد:
گرچه با لطف تو من غرق گناهان هستم
باز از کرده خود سخت پشیمان هستم
گاهی نیز ردیف‌های نامناسب، به کلیت غزل و حتی به ابیات تازه لطمه می‌زند؛ لطمه‌ای از آن دست که منجر به سستی ابیات می‌شود؛ مثلا در غزل «پشیمان هستم» که ردیف «هستم»، غزل را از پا درآورده است. چند بیتی از آن نیز در مثال‌های بالا آمده است. حتی این ردیف مقطع غزل را به شکلی تقریبا نامفهوم نشان می‌دهد. در واقع، این نامفهومی برآمده از کلماتی است که خوب انتخاب نشده یا درست در جای خود ننشسته‌اند:
و دگربار تو در من فوران خواهی زد
و چه کفری‌ست پس از آن که: من انسان هستم
گاه نیز غزل روان است و کلماتش به‌درستی و زیبایی در جای خود نشسته‌اند اما شعر جانی گسترده ندارد و عمقی را نشان نمی‌دهد؛ مثل غزل «بهار کوچک» که با این همه تعریف، دچار اضافه‌گویی و حشو و زاید است، آن هم در مصراع اول از بیت اول؛ آنجا که می‌گوید «از این همه خزان» یعنی «از کدام همه؟!»، «از کدام همه خزان؟!». در واقع، باید می‌گفت: «بهار کوچکم از خزان خشکید» که البته باید در این صورت، فکری به حال وزن شکسته شده‌اش نیز بکند. البته این غزل، منهای یکی - دو اشکال از این دست، گفتیم که غزل روان و تازه و زیبایی است اما عمق و گستره ندارد:
بهار کوچکم از این همه خزان خشکید
شکوفه کرده و ناکرده ناگهان خشکید
سوال کن که زمستان سال‌های سکوت
چه سوز داشت که تا مغز استخوان خشکید
بپرس بر سر دریا و رودخانه چه رفت؟
که خاک از آب تهی ماند و آسمان خشکید...
عطش به جان و تنم آتشی شگفت نشاند
حدیث جاری مجلس تویی، زبان خشکید
بی‌شک، روال و روند غزل را از صرف خبری بودن و روایتی شدن و توصیفی بیرون آوردن و به آن رنگ دیگری زدن، کاری است که بر تنوع غزل می‌افزاید و به مطبوع بودن آن رنگ دیگری می‌زند؛ مثل غزل «اشک دوست» که روایتی بودنش در گفت‌وگوی شاعر با خود شکل گرفته است؛ شکلی که تا سه بیت اول خوب صورت‌بندی شده است:
افسوس‌ها به حال تو ‌ای من! من حقیر!
یک عمر می‌رسی، چه رسیدن؟! همیشه دیر!
روز و شبم مدام به رفتن گذشته است
اما چه فایده دو سه گام آن سوی مسیر
دیگر توان قدم از قدم دریغ
مثل کبوتری که به بالش نشسته تیر...
در بیت بعدی جمله «نفسم را بیا بگیر»، بیت را سست و سطحی می‌کند؛ بیشتر به این دلیل که در جای خود خوب ننشسته؛ شاید از آن رو که تندی‌ مفهوم و لفظش در تناسب با مفاهیم و لفظ پیش از خود نیست و افراطی است:
دیگر رمق نمانده در این تخته‌بند تن
ای مهربان‌ترین! نفسم را بیا بگیر
در بیت پنجم و آخر، قافیه‌ها «اسیر» و «بمیر»، ناتوان از یاری بیت، خاصه مصراعی هستند که خود در آن قرار دارند، چرا که قافیه حساس‌ترین کلمه یک بیت است و این دو قافیه انگار سبب افت و افتادگی کلام شده‌‌اند:
آخر چقدر چشم تحسر بر آسمان
تا کی چنین که هست به روی زمین اسیر
خواهد به گور تو دو سه اشکی نثار کرد
اشکی ز چشم دوست؟! چرا زنده‌ای؟ بمیر!
با این همه، غزل‌های این دفتر به روانی و زیبایی می‌درخشند و در استحکام خود آنقدر پا سفت کرده‌اند که نمی‌توان کلمه‌ای از آن برداشت یا کلمه‌ای بر آن افزود؛ مثل غزل «هویت رسمی» که غزلی است به طور زیرپوستی یا شاید به طور نسبی که تا حدی متاثر از نوع زبان غزلیات قیصر امین‌پور است؛ چه به لحاظ شکل و چه به لحاظ محتوا. در واقع، آرش شفاعی باید همین حد از تاثیرپذیری را نیز از خود دور کند وگرنه به قله‌های غزل نخواهد رسید. اگرچه این حد از تاثیرپذیری نقص و عیب نیست اما به حتم مانعی است برای پریدن در آسمان غزل و افق‌های دور را درنوردید:
دلخسته از امروزهای بی‌سرانجامم
دیگر ندارد لذتی ته‌مانده جامم
آرام نتواند کند دل را دلآرامی
شیرین نخواهد شد به شهد بوسه‌ای کامم
تنها صدایی که به گوشم آشنا آمد
شب‌ناله تکراری بومی‌ست بر بامم
آن‌سان که ماه نیمه‌شب زندانی ابر است
من هم اسیر پرسشم، در بند ابهامم
در این هویت‌های رسمی می‌زنم آتش
بیزار از امضا و عکس و مدرک و نامم
آخر کجایی تک‌سوار قله‌های دور
تا پیش توفانت نشانم هرچه آرامم
«شور» و «شیدایی» در کنار «نوگرایی» در غزل شاید اصلی‌ترین حرکت‌های زیبایی را در این نوع شعر شکل می‌د‌هد؛ از این رو، غفلت از این امور، شاعر را از سرودن‌هایی از این دست دور می‌کند و نزدیکی به آن و مراقبه‌هایی اینچنینی، او را به اصل غزل نزدیک:
دو تارت می‌زند آتش به دل‌های زمستانی
تب سرماست می‌لرزم مقامت را مگردانی
درونم شمس تبریزی‌ پریشان‌موی می‌رقصد
درونم اوج مولاناست در سکر غزلخوانی
نسیمی می‌وزد از صبح نیشابور در جانم
نسیمی سرد همچون نیمه‌شب‌های مزینانی...
نکته دیگر اینکه در کل، غزل آرش شفاعی «غزل نو» نیست، «غزل نئوکلاسیک» است؛ اگرچه گاه به سمت غزل نو نیز می‌آید. یعنی به زعم من، بهتر است او بیشتر از پیش غزل نو را تجربه کند، زیرا گرایش‌های بیشتر به این سمت، غزل‌های او را از ابیات سطحی و معمولی و کلیشه‌ای دور یا دورتر می‌کند. در واقع، غور و سیر و سفر در فضای غزل نو، شاعر را در فضایی نو نگه می‌دارد وگرنه این معنایش این نیست که هر کس غزل نو بگوید الزاما غزل خوبی گفته است:
شاعر نشست، کاغذ تاخورده پیش رو
ناگفته‌های جان بلاخورده پیش رو...
مثل غرور و غیرت او دود می‌شود
سیگار نیم‌روشن پاخورده پیش رو
مثل دل غریبه او سرد می‌شود
آن استکان قهوه ناخورده پیش رو...
غزل «آن صبح سرد» ابیات نوتری دارد و به غزل نو نزدیک‌تر است:
یادش به خیر تا دل شب، انتظارها
آن هدیه‌های ساده، کتاب و نوارها
«ها» می‌کنم به دست زمستان نشسته‌ام
تا ابر می‌روند ستون بخارها...
از صبح تا غروب، نشستن کنار ریل
محو قصیده‌خوانی کُند قطارها... 
دیگر اشعار این دفتر، اعم از اشعار نو و رباعی‌ها، آنقدر پرتعداد نیستند که پرداختن به آنها چندان لازم باشد. شاید بهتر آن بود که این تعداد از اشعار در دفتر خود می‌آمدند؛ در دفترهای رباعی و شعر نو، تا این دفتر تنها با غزل‌هایش دفتری مستقل می‌شد. اگرچه شعرهای نیمایی‌اش در این حد و در این حال و هواست:
ابرها را کنار می‌زنی
تا مرا و درخت را نگاه کنی
آنقدر گنگم
که حتی
             شکوفه نمی‌توانم کرد

ارسال نظر