09/شهريور/1404
|
03:52
نگاهی به دفتر شعر «سفر بخیر ناخدا» اثر رحمت حقی‌پور

ساده‌نویسی در تصویرسازی پررنگ

الف. م. نیساری:  دفتر شعر «سفر بخیر ناخدا» اثر رحمت حقی‌پور را انتشارات سپیدرود در 151 صفحه با جلد گالینگور منتشر کرده است.
شاعر در مقدمه‌ کتاب اشاره به جریان «ساده‌نویسی» یا بهتر بگوییم «سهل و ممتنع‌نویسی» دارد و معتقد است مدعی امروزین این حرکت، خود از «پیچیده‌نویسان» عرصه‌ شعر بود و اینک دارد موج‌سواری می‌کند و آن را به نام خود سند می‌زند؛ آن هم روی جریان و حرکتی که از دهه 70 شروع شد و خود نویسنده‌ مقدمه (شاعر این مجموعه) نیز به اعتبار کتاب اول و دیگر کتاب‌هایش از جمله پیشگامان آن بوده ‌است.
اینکه رحمت حقی‌پور از جمله پیشگامان ساده‌نویسی در دهه‌ 70 و بعد از آن است، در آن شکی نیست و حتی می‌توان گفت این ساده‌نویسی در شعرهای او روز به روز بیشتر و زلال‌تر هم شده است، البته ساده‌نویسی به‌ معنای سهل و ممتنع‌نویسی:
«کم می‌آورد
پیش چشم تو شب
پیش روی تو ماه
پیش نگاه تو دریا

پیش از تو
کجا بود آفتاب؟
کجا بود ستاره؟
کجا بود باران؟
آغاز هر ششمین‌ روز
با سپیده‌دم دست‌های گرامی توست
آیه‌های تابانی
که جهان را تکرارکنان
به صبح و سیب رسیده
                                   میهمان می‌کند
می‌دانم زادروز موسیقی
در ترنم صدای توست
زادروز شکفتن
در ساعت لبخندهایت
می‌دانم طنین آرامش نیلوفر
در گام‌های آهسته‌ توست
هنگام که از راه می‌آیی
و درگاه
در شوق بوسیدن کفش‌های تو
                                    آغوش می‌گشاید»
بعضی شعرهای دفتر شعر «سفر بخیر ناخدا» آنقدر لطیف و ساده‌اند که حتی می‌توان آنها را در کتابی جداگانه برای مطالعه‌ شاعران نوجوان، نیز شناخت بیشتر آنان از شعر امروز و شعر سپید تدوین و تنظیم کرد؛ شعرهایی نظیر شعر یک که مضمونش به ‌نوعی «جشن تولد» هم است، البته جشن تولدی که خدا و طیبعت برای‌مان می‌گیرند:
«در این خانه
هر روز برای ما
یک جشن تولد است
با شمعی که آفتاب
روشن می‌کند
و هدیه‌هایی که صاحبخانه
روی میز می‌گذارد
با بسته‌های رنگارنگ و زیبا
ما شادمان
بهار و باران را باز می‌کنیم
گل‌ها و پرندگان را
ماه و ستارگان را
رودها و دریا را
نان و سلام و
                      لبخند و عشق را...»
بعضی شعرهای این دفتر نیز از بس ساده و روانند، ممکن است بعضی مخاطبان حرفه‌ای یا حتی مخاطبان معمولی شعر را به این اشتباه بیندازد که دارند نثر ادبی می‌خوانند؛ بعد ممکن است همین رای را نیز تعمیم دهند به دیگر اشعار این مجموعه؛ در صورتی که همه‌ اشعار این دفتر شبیه شعر 2 نیستند. اگرچه این شعر نیز خالی از ظرایف و دقایق شعری نیست:
«تنها خدا می‌داند و من
در چشم‌های توست
که شکفتن ماه
اتفاق می‌افتد
وقتی در آینه‌ نقره‌فام
به تماشا می‌نشینی
هر بار نشستن تو
شیرین‌ترین خاطره است
در حافظه‌ صندلی
که عطر اندامت آن را
به باغ‌های گل سرخ
دعوت می‌کند...»
شعر 7 هم مثل شعر 2 و بعضی اشعار این دفتر است که اینگونه با سادگی محض شروع می‌شود:
«راه ما
یک جاده است
تو را
به‌سمت دریا می‌فرستد
مرا
به‌سوی رودخانه‌ای خشک...»
بعد در جایی از شعر و در پایان، ظرافت و زیبایی و حرف شاعرانه‌ خود را چنان به رخ می‌کشد که شعاعش بر سطرهای اول شعر نیز می‌تابد و آنها را نیز مثل خود روشن می‌کند و در آن روشنا، خواندنی:
«...سال‌هاست که این جاده
تو را
به ‌سمت دریا می‌برد
مرا
به ‌سوی رودخانه‌ای
که ماهیانش سنگ شده‌اند...»
یا سطرهایی که در ظاهر ساده‌ خود تصویرهای تازه و نو و زیبایی را آشکار می‌کنند. در واقع، گاه از بس تصویر زلال و روشن است و بار معنایی کلمات بر آن تحمیل نشده و بر آن باری اضافی نمی‌شوند، زلالی در شعریت شعر ساده به ‌نظر می‌آید، در صورتی که سطرها از معانی معقول تهی شده‌اند و از صافی شعر گذشته به زلالی خود که همان سادگی است رسیده‌اند:
«تنها
نگاه تو کافی‌ست
اگر سکوت
بی‌زبان باشد
در تماشای تو
در ستایش تو
که شب مقدر چشمانت
تقدیر رستن سوسن است
                             از دل سنگ...
تقدیر سوزان ستارگان
در آب‌های خاموش...»
حقی‌پور در این دفتر که تقریبا آخرین ‌شعرهای سال‌های اخیر وی باید باشد، بر پایه‌ زبان نخستین‌کتابش که «ایستگاه صبحدمان» نام داشت، زبانش را بنا گذاشته، منتها در هر مجموعه پوست‌اندازی کرده و تفاوت‌های شعری و زبانی‌اش را نسبت به دفترهای قبلی به رخ کشیده است. در واقع، این تفاوت‌ها در سیر تکاملی شاعران چندان تفاوت به حساب نمی‌آید، زیرا شاعران اصیل در این سیر در حال پا گذاشتن به پله و پله‌های بعدی هستند. پله‌ای که اینک حقی‌پور بر آن ایستاده؛ پله‌ای که نشان از شاعری مستقل می‌دهد که زبان ساختاری و تصویری‌اش از مرزهای ساده‌ شعرهایی که تا اینجا مثال ‌زده شد، می‌گذرد و می‌رود تا همان سادگی را در تصویرهای پررنگ‌ترشده نشان مخاطب دهد؛ آنجا که حتی همه‌ کلمات شاعرانه و رمانتیک هم نیستند، مثل کلمات «شناسنامه» و «نام» (که منظور نام و نام خانوادگی درج‌شده در شناسنامه است، نه یک «نام» عام. «روشن‌شدن» هم ۲ منظور روشن دارد) اما فضا و تصویرسازی شعر از سرچشمه‌های رمانتیکی اصیل آب می‌خورد:
«تو خواهر کوچک ماه هستی
در شناسنامه‌ات
به‌جای نام
یک شاخه نور
سبز است
تا هویت گل سرخ را
                                 روشن کند...»
در شعرها و سطرهایی که زبان اینگونه رشد و تکامل یافته‌، آنگونه‌ می‌شود که سطرها بار معنایی معمول و مفاهیم معقول را پس می‌زنند و به ‌طور کامل با زبان شعر حرف می‌زنند:
«برای دیدن دریا
باران به باران آمدم
در فصل‌هایی همه زمستان...»
اگرچه گاه در ادامه‌ این زبان کاملا شاعرانه، شاعر گاه به مطول‌گویی هم دچار می‌شود. البته این طولانی ‌شدن حرف بیشتر در قیاس و در برابر ۳ سطر نخست شعرها و شعرهایی از این دست، مطول‌بودن خود را بیشتر نشان می‌دهد؛ چه ‌بسا همین سطرها به دور از ایجازهای کامل، چندان هم مطول به ‌نظر نیاید:
«روزهای نارنج
اگر می‌خواستم بود،
بهار و گنجشک هم
خانه و خاندان
میهمان و دوستان...
هنوز می‌شد که امتداد داشته باشد
تکرارهای خوشایند
عادت‌های دل‌پسند

هنوز می‌شد
پرسه‌های سرخوشانه‌ام
دور آفتاب
ادامه یابد...»
نیز در ادامه گاه به نثر ادبی هم نزدیک می‌شود:
«هنوز می‌شد
در خواب‌های طلایی
دست‌هایت را گرفت و
                                 خیره ماند
در تلالو لبخندهای روشن تو
هنوز می‌شد
                - آری - هزاره‌ای دیگر
در سکوت به بافتن رویای تو
سرگرم باشم....»
اما برخلاف این بیرون‌رفت‌های گاه‌گاه شاعر از روند اصلی مجموعه، شاعر زبان شعر را از راه تصویرسازی در رگ‌های مفاهیم می‌ریزد، تا مخاطب به ‌جای درک و دریافت کنایه و حرفی مثلا فلسفی یا روانکاوانه، به کشفی شاعرانه و درکی عارفانه برسد؛ وقتی که شاعر می‌گوید: «ماه رفته‌رفته در رفتار تو/ خود را کشف کرد». (یا در شعری دیگر اینگونه: «از پاهایش/ صدای راه‌رفتن در شالیزار می‌آمد») یعنی شاعر «کشف تکاملی ماه توسط خود ماه را از رفتار یار می‌داند». اگرچه وقتی این کلام اینگونه عقلی به مفهوم درمی‌آید، آن کشف شاعرانه و عارفانه در زبان رنگ می‌بازد. این یعنی شعر را باید با زبان خودش و در زبان و نوع بیان و شگردهای شاعرانه‌ خودش دید و خواند و لذت برد؛ خاصه پس از درک و حس کشفی که گاه‌گاه اشعار ناب دچارش می‌شوند:
«من بودم
این من تنها
من خوشبخت
که تو را دیدم
و دقیقا بعد از آن
ماه رفته‌رفته در رفتار تو
                                    خود را کشف کرد
دریا از اسکله‌های نگاه تو
ستارگان را
در سفری بی‌پایان
                       به اعماقش فرستاد
آفتاب
روزها در تابش تو ایستاد
و ناگهان خود را
از همیشه باور کرد...»
این زبان زلال شاعرانه نیز گاه در صرف تصویرسازی، تنها برای نشان ‌دادن عظمت امری و کسانی و چیزی، بی‌کشفی عمیق و گسترده و تنها با کشفی که در نگارش و ساختار شعر خود را زیبا نشان می‌دهد؛ حتی تنها در یک زبان زیبای صرفا توصیفی، باز مانند یک تابلوی نقاشی به ‌صرف زیبایی و نشان دادن زیبایی می‌تواند هنری و ارزشمند باشد؛ آنجا که شاعر به زیبایی و با ظرافت از 5 تن آل‌عبا(ع) می‌گوید و 12 امام معصوم(ع) و چهارده معصوم(ع)؛ اینگونه:
«۵ بار می‌نویسم گل سرخ
12 بار باران
14 بار دریا
ماه را
که نام توست
کنار گل سرخ می‌گذارم
کنار دریا و باران می‌گذارم
5 گلستان گل سرخ می‌روید
12 آسمان
                         باران می‌بارد
و 14 دریا
                      میهمان بندر می‌شود
تازه اینها که چیزی نیستند...
اگر نام تو را
فقط یک بار کنار خدا
کنار آرزوها بنویسم
تمام دنیا گل سرخ
تمام دنیا باران و
                            دریا می‌شود...»
سادگی و زلالی و مفاهیم بلند و متفاوت شاعرانه نیز از همین زبان ساده و زلال حقی‌پور قابل درک و احساس است؛ یعنی آنجا که شاعر این دفتر در شعری از پدر می‌گوید و از رفتن او، با سطرهای شاعرانه، مخاطب در این نوع از کار شاعر ظرافت‌هایی را می‌بیند:
«پدرم را که 76 زمستان
تمام اندوخته‌اش بود
در جیب‌های نیم‌تنه‌ نیم‌دار
در سه‌شنبه‌ای بارانی
به دریا سپردیم...»
و «دریا» کنایه از وسعت و بیکرانگی «آخرت» و «دنیای پس از مرگ» است. بعد می‌گوید:
«از پاهایش
صدای راه‌ رفتن در شالیزار می‌آمد
و از دست‌هاش
صدای داس درو
                          بر کمرگاه ساقه‌های برنج...»
بعد شاعر «از باد که همه‌چیز را می‌برد و تنها گلی شمعدانی بر مزار می‌نهد» می‌گوید و «از مادر که آن را در باغچه می‌کارد و به یادش بر آن زانو می‌زند و...» اما در حرف آخر شعر و سطرهای آخر آنکه شاعر بسادگی اینگونه از پدر می‌گوید: «حتی حالا هم 76 سال خاطره در برف رهایش نمی‌کند...» اگر دقت کنیم، در واقع درخواهیم یافت شاعر از خود می‌گوید، از یاد و خاطره‌ پدرش که در او مانده است که اینک نیز «چون 76 سال خاطره در برف رهایش نمی‌کند...». در واقع، این خاطره فرزند و شاعر را رها نمی‌کند و در او مانده است:
«حالا سال‌هاست که هر سه‌شنبه
باران می‌بارد
و باد می‌آید و در کنار گل شمعدانی
                                             زانو می‌زند
من می‌دانم که 76 سال خاطره
                             در برف
                                 رهایش نمی‌کند...».

ارسال نظر
پربیننده