09/شهريور/1404
|
08:39

به روایت دیگران

پادگان دوکوهه - ۲۷ تیر ۱۳۶۷
بعد از ناهار بلند می‌شوم. روی بالکن می‌نشینم و چای را دم می‌کنم. بچه‌ها به دور هم مشغول صحبت می‌شوند. لیوان‌هایی را که تا چندی قبل شیشه مربا بوده‌اند روی میز می‌چینم. با دستمالی کتری روی سماور را برمی‌دارم و می‌آورم طرف لیوان‌ها. می‌خواهم نخستین لیوان را پر کنم که رادیوی سیاه‌رنگ خبر از ساعت 2 می‌دهد. علی در حالی که به دیوار تکیه داده می‌گوید: «صدای رادیو رو زیاد کن!»
با دست دیگر پیچ رادیو را می‌چرخانم. صدای مارش اول اخبار، دیگر صداها را می‌پوشاند. مشغول می‌شوم به ریختن چای. سومین لیوان را پر می‌کنم که گوینده اخبار شروع به صحبت می‌کند. گوش‌هایم را تیز می‌کنم.
ـ بنا به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی، دولت ایران امروز طی نامه‌ای به دبیرکل سازمان ملل رسماً قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت.
همان‌طور می‌مانم و خشکم می‌زند. شوکه می‌شوم. نگاهم روی حباب‌های توی لیوان قفل می‌شود. یک‌بار دیگر در ذهنم آنچه را که شنیدم، مرور می‌کنم «... رسماً قطعنامه 598 را پذیرفت... رسماً... پذیرفت... قطعنامه...»
کتری را روی لبه بالکن می‌گذارم. دوکوهه دور سرم می‌چرخد. برمی‌گردم. علی همان‌طور به دیوار تکیه داده و به گوشه‌ای خیره مانده. خدای من! چه شنیدم؟ مگر ممکن است؟ ‌ای وای!‌ ای وای!...
با صدایی که بیشتر به ناله شبیه است می‌گویم: «علی! علی! چه شد؟»
علی بی‌آنکه عکس‌العملی نشان دهد همان‌طور خیره مانده است؛ مسخ مسخ. حتی نمی‌توانی بفهمی که نفس می‌کشد. بیگلری با دست زانوهایش را در بغل جمع کرده و با دست دیگر چنگ بر موهایش می‌اندازد. کنعانی حیران و گنگ، به هر طرف می‌نگرد. مجید نوروزی خیره مانده به نقش‌های پتو و زاهد، آرام سر بر دیوار می‌کوبد.
روی زمین می‌نشینم. بی‌اراده و بدون هیچ‌گونه اختیاری. انگار پاهایم تحمل نگه ‌داشتن بدنم را ندارند! اینها را همه‌اش در خواب می‌دیدم. شاید رؤیا بوده. شاید مجری رادیو همین‌طوری این خبر را گفته. شاید اشتباهی رخ داده، شاید... شاید... شاید...
سرم را بر زانوهایم می‌کوبم. خدای من! این چه خبری بود؟ مگر چنین چیزی ممکن است؟
افکار مختلف از هر طرف به ذهنم هجوم می‌آورد. گیج و منگ می‌شوم. شهدا یکی یکی از جلوی چشمانم رژه می‌روند؛ همه‌شان. در کنار خاکریزی می‌دوم. تیرباری شلیک می‌کند. خاک همه‌ جا را می‌گیرد. همه بر زمین می‌ریزند. بالای سر ناصر می‌روم. خون فواره می‌زند. دلم می‌شکند... خدایا! خدایا!... فریاد می‌زنم. به دور خود می‌چرخم. جیغ می‌زنم؛ مثل زنان فرزند از دست داده، مثل دیوانه‌ها. بلند می‌شوم و می‌دوم، در کنار خاکریز؛ خاکریزی که در خون فرو رفته، بیکباره حیدر را می‌آورند. خون تمام سینه‌اش را پوشانده. سبزی لباس فرمش در سرخی فرو رفته. ‌ای وای! این حیدر است؟ این همان حیدر خودمان است؟ این همان حیدری است که سال‌ها با هم بودیم؟ بلند می‌شوم. صورتم سرخ شده. تلوتلو می‌خورم. از منگی می‌روم در امتداد خاکریز. می‌افتم. خودم را جلو می‌کشم. به زمین چنگ می‌زنم. روی زمین می‌خزم. صورتم به زمین کشیده می‌شود. نگاهم به اکبر می‌افتد. درون سنگری افتاده. خیره است به گوشه‌ای. خدایا! به چه روزی افتاده؟ صورتش از خون پوشانده شده. هنوز نفس می‌کشد. فریاد می‌کشم: اکبر! اکبر! چنگ بر سروصورت می‌زنم. ‌ای خدا! اینجا کجاست؟ اینجا که محشر است! می‌روم؛ به سینه‌خیز. صورت بر زمین می‌کشم. چنگ بر میان خاک‌ها می‌زنم. سر بر زمین می‌کوبم. هیچ چیز را دیگر نمی‌بینم. خدایا!...
به خود می‌آیم. به دیوار تکیه داده‌ام. چشمانم گرد شده؛ مثل دیوانه‌ها. سرم داغ شده و دارد می‌ترکد. بلند می‌شوم انگار یکی بر سینه‌ام نشسته. در اتاق تاریکی گیر کرده‌ام. بی‌هیچ راه تنفسی. می‌دوم. می‌خواهم فرار کنم؛ از خودم، از بچه‌ها، از ساختمان گردان، از دوکوهه، از شلمچه، از همه‌ چیز و همه ‌کس، حتی از خودم. ‌ای کاش می‌شد!
احمد دهقان/ روزهای آخر
 انتشارات سوره مهر/ صفحات ۱۲۰ تا ۱۲۳
* * *
بدی کردن 
بدون تصمیم قبلی!
من هرچه بیشتر دنیا را می‌شناسم از آن ناراضی‌تر می‌شوم. هر روز که می‌گذرد بیشتر معتقد می‌شوم که آدم‌ها شخصیت ناپایداری دارند و نمی‌شود روی ظواهر لیاقت یا فهم و شعورشان حساب کرد...
هیچ‌چیز فریبنده‌تر از تظاهر به فروتنی نیست. خیلی وقت‌ها فروتنی در حکم بی‌توجهی به نظر دیگران است، گاهی هم به رخ کشیدن است به شکل غیرمستقیم.
خودخواهی و غرور، دو چیز متفاوتند، هر چند که معمولاً مترادف گرفته می‌شوند. ممکن است کسی مغرور باشد اما خودخواه نباشد. غرور بیشتر به تصور ما از خودمان برمی‌گردد، خودخواهی به چیزی که دیگران درباره ما می‌گویند! ممکن است بدون قصد بدخواهی برای دیگران بدی کرد و می‌توان از روی سهو و خطا سبب بدبختی دیگران شد. بی‌فکری، بی‌توجهی به احساس دیگران و عدم تصمیم باعث چنین کارهایی می‌شود!
جین اوستین  / غرور و تعصب
 شمس‌الملوک مصاحب/  انتشارات علمی و فرهنگی


گردآوری:تقی دژاکام

ارسال نظر
پربیننده