شکلگیری جبهه متحد تشیع ایرانی و تسنن عربی
در ژوییـــه 1960 (1339) مصر به خاطر آنکه ایران به طور دوفاکتو اسرائیل را به رسمیت شناخته بود، روابط دیپلماتیک خود را با ایران قطع کرد. در اوت همان سال، در یکی از نشستهای علمای الازهر، 150 نفر از علما اعلامیهای صادر کردند که از مسلمانان سراسر جهان خواسته بود در برابر شاه ایران و سیاست طرفدار اسرائیلیاش حالت جهاد به خود بگیرند.1
3 سال بعد، شاه «انقلاب سفید»ش را به راه انداخت، به این قصد که اصلاحاتی انجام دهد که لازمهاش خلع ید از مالکان عمده و آزادی زنان بود. این اقدامات مخالفت دینی مردم را برانگیخت، که توسط حضرت آیتالله روحالله خمینی رهبری میشد. ایشان آن زمان نسبتاً ناشناخته بودند و غیرقانونی بودن و بطلان این اصلاحات و نیز روابط شاه با اسرائیل و ایالات متحده آمریکا را محکوم کردند.
اشتراک علایق بین این مخالفت در ایران و مبارزه ناسیونالیستهای عرب ناصری علیه شاه، «جبهه متحد»ی بین تشیع ایرانی و تسنن عربی برپا کرد. روحانیت مبارز شیعه ایران، یکشبه در محافل عربی- سنی، چنان احترامی یافت که کسی کمتر نظیرش را به خاطر میآورد.
1- میدل ایست ژورنال، زمستان 1960، صفحات 452 و 453
حمید عنایت/ اندیشه سیاسی در اسلام معاصر
بهاءالدین خرمشاهی
(چاپ اول، تهران: شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، دی ماه 1362)
صفحات 94 و 95
***
بدون مردم هرگز!
دم در صحن، از اتومبیل پیاده شدیم. تا لحظهای که رجایی از در وارد نشده بود، توجه هیچکس به او جلب نشد. داخل جمعیت شده بود و داشت میرفت، ما نیز همراه او. تازه از در داخل شده بودیم که کسی یک خرده او را شناخت و با صدای بلند گفت: «صل علی محمد/ یار امام خوش آمد». یکباره موج جمعیت، رجایی را از جا کند و بُرد و بُرد و ما را به دنبال او. چند قدمی نرفته بودم که «صادق» [عزیزی] از پشت، یقه کتم را گرفت و کشید. در یک لحظه، موج جمعیت رفت و من و صادق باقی ماندیم.
التهاب و شوق بودن با جمعیت، مرا از توجه به واقعیت بازداشته بود. یکبار با جمعیت و همراه رجایی رفته بودم و نزدیک بود زیر دستوپا بمانم. از آن روز به بعد، همین که جمعیت به طرف رجایی میآمد، من از صحنه میگریختم!
آن روز هم برای اینکه عقب نمانیم، قبل از بازگشت رجایی از حرم، به داخل اتومبیل پناه بردیم. دقایقی بعد، جمعیت انبوه، رجایی را تا دم در ماشین آورد. وقتی رجایی به داخل ماشین آمد، عرق کرده و خسته بود. هر کس میخواست او را ببوسد، دستش را بگیرد و خود را به او برساند، جمعیت چندین هزار نفری، همه چنین توقعی داشتند و عجیب بود که رجایی هم از این کار بدش نمیآمد!
در داخل اتومبیل به او گفتم: اگر این وضع ادامه پیدا کند و شما هر جا که میروید، اینطور لای جمعیت منگنه میشوید، دست و پای سالم برایتان باقی نخواهد ماند.
همانطور که نفسنفس میزد، گفت: چند نفر دستم را گرفته بودند و به طرف خود میکشیدند، جمعیت هم مرا به طرف دیگر میبرد. در یک لحظه احساس کردم که دستم دارد از شانهام کنده میشود.
گفتم: اگر چند محافظ بین شما و جمعیت حائل شوند، شما از مردم جدا میشوید و این وضع پیش نمیآید.
گفت: بیدست هم میشود زندگی کرد، ولی بیمردم نمیشود!
کیومرث صابری/ خاطرات کیومرث صابری (گلآقا)
(چاپ اول، تهران: مؤسسه چاپ ونشر عروج، ۱۳۸۶)
صفحات ۱۱۲ و ۱۱۳
***
تفاوتهای شاملو و اخوانثالث
خيليها میگفتند شاملو شاعری مدرن است، جهانی است و... اما اخوان شاعری سنتی و قديمیتر است. يك روز اخوان مرا ديد و گفت: «آنهايی كه در وجودشان فرهنگ غربی قوی است، میروند به سراغ شاملو، ولی آنهايی كه ايرانیاند و با فرهنگ سنتی ما الفتی دارند، آنها ما را میپسندند».
شاملو ساز نمیزد ولی وقتی صدای پيانو، مخصوصاً ملودیهای فرنگی را میشنيد، بیتاب میشد. در خانهاش هم وقتی من رفته بودم، پيانويی را ديدم اما ساز اخوان، تار بود؛ كه گاهي اوقات میآورد و با آن «حال»ی میكرد. زن اخوان يك زن كاملاً سنتی بود كه مثلاً از پشت پرده چای را میداد اما زن شاملو نه تنها يك زن امروزی بود، بلكه مسيحی هم بود. اخوان ثالث كبوتر داشت. كبوتر هوا نمیكرد ولي دوست داشت گوشه حياطش هميشه 3-2 تا كبوتر باشد اما شاملو سگ داشت. به ديوار خانه اخوان، كشكول و تبرزين و وسايل درويشی آويزان بود اما در خانه شاملو، تابلوهای فرنگی ديده میشد. اخوان عشق به قهوهخانه داشت اما شاملو به جاهایی مثل «كافه ريويرا» میرفت كه مدرن و امروزی بود. اخوان همهاش جستوجوگر فرهنگ و گذشته ما بود اما شاملو دنبال ادبيات غرب بود.
حسن پستا/ روزنامه انتخاب
شماره ۴۰۱
گردآورنده، تقی دژاکام