ثواب کسی که پیاده به زیارت سیدالشهدا برود
امام جعفر صادق علیهالسلام فرمودند: کسی که از منزلش بیرون آید و قصدش زیارت قبر حضرت حسین بن علی علیهماالسلام باشد، اگر پیاده رود، خداوند منان به هر قدمی که برمیدارد، یک حسنه برایش مینویسد و یک گناه از او محو میفرماید تا زمانی که به حائر برسد و پس از رسیدن به آن مکان شریف، حق تبارک و تعالی او را از رستگاران قرار میدهد تا وقتی که مراسم و اعمال زیارت را به پایان برساند که در این هنگام، او را از فائزین محسوب میفرماید تا زمانی که تصمیم به برگشت بگیرد. در این وقت فرشتهای نزد او میآید و میگوید: رسول خدا صلیالله علیه وآله و سلم به تو سلام میرساند و میفرماید: از ابتدا عمل را شروع کن که تمام گناهان گذشتهات آمرزیده شد.
ابن قولویه قمی/ کاملالزیارات
سیدمحمدجواد ذهنیتهرانی
انتشارات پیام حق / صفحات ۴۳۰ و ۴۳۱
***
دسته گل آقای بنیصدر!
در موقع ورود بنیصدر به دانشگاه، اتفاق جالبی که متن و رنگ مراسم را به وضوح نشان میداد، حرکت یکی از خانمهای بیحجاب بود که حلقه گلی که قبلاً تهیه کرده بود به گردن آقای بنیصدر افکند و با نیمخیز فرنگیمآبانه دست رئیسجمهور حکومت اسلامی را در دست گرفت و همین حرکت مقدماتی کافی بود تا نشان دهد این مراسم فرسنگها از جمهوری اسلامی و اصول و آیین آن به دور است. سوتهای ممتد حضار و کف زدنهای طولانی که تا آخرین لحظات قطع نشد، جلای تشریفات آمریکایی را به صحنه داده بود و چنین بود که حزباللهیها با چهره برافروخته فریاد میزدند: «دست نزنید سوسولا، شب هفت شهداس، النگوهاتون میشکنه».
غائله چهاردهم اسفند ۱۳۵۹
زیر نظر: سیدعبدالکریم موسویاردبیلی
انتشارات نجات / صفحه ۴۹۸
***
وعدهگاهی از مسعود کیمیایی
آیا طرد آدمهای [فیلم سینمایی] «ضیافت»، اعترافی تلخ بر کردار خودمان نیست، که دیگر دلی و وعدهگاهی برای دوست داشتن و دوست داشته شدن، برای دست به دست هم دادن، برای عشق ورزیدن و برای تداوم زندگی نداریم؟
پس چگونه است که هنگام تماشای فیلم و در لحظات خاص، چشمهای تماشاگران، از خیسی مرموزی برق میزند، که بعد در بغضی ترکهوار، پشت پلکها و عینکها و تاریکی پنهانش میکنند؟!
هیوا مسیح / درباره فیلم ضیافت اثر مسعود کیمیایی
روزنامه اخبار/ 5 تیرماه 1375
***
خاطرهای شگفت از شیخ بهلول
معمولأ چنین داستانی را نباید روایت کرد اما این داستان برای همیشه به یادتان میماند.
در آستانه صدسالگی بود. در منزل یکی از اعیان متدین شيراز که خانهاش همیشه محفل عالمان و در دوران انقلاب در خدمت انقلاب بود، اهل اصطلاح بود و با اهل علم نشست و برخاست و مؤانست داشت، محفلی به افتخار حضور شیخ بهلول آراسته بودند. شیخ بهلول پوستی و استخوانی بود، مردی که خلاصه خود بود! با چشمانی سرشار از زندگی و شور که بارقه تیزهوشی از آن میتابید، و طنین صدا و لهجهای که گویی روستایی خراسانی در صحرایی دوردست اما آشنا با شما حرف میزند. وقتی با او دست میدادی، سرپنجه استخوانیاش محکم بود. مثل گیرهای قایم دست را نگاه میداشت. در چشمانت نگاه میکرد و مکث میکرد.
مرا معرفی کردند: «ایشان نماینده شیرازند!» گفت: «بِچه جانم! نماینده اخلاص باش؛ الخلاص فی الاخلاص!» این تعبیر مرا با خودش برده بود.
نشستیم. جمعی حدود 15 تا 20 نفره. مرحوم آیتالله محیالدین حائریشیرازی امامجمعه شيراز هم بود. گفتوگوهایی و از هر دری سخنی.
ناگاه صدای ناخوشایندی به گوش رسید! زود چند نفر که نزدیکتر به بهلول بودند، به نوجوان 12-10 سالهای که در گوشهای نشسته بود، نگاه تند ملامتآمیزی کردند، که یعنی ماجرا از ایشان است.
بهلول برخاست. به طرف نوجوان که چهرهاش قرمز شده بود رفت. 2 زانو جلوی نوجوان نشست، خم شد صورت و دست نوجوان را بوسید، گفت: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. انّ النفس لَامّاره بالسوء الا ما رحم ربی. آقایان عزیز! من نزدیک 100 سالمه، مریض هم هستم، این صدای ناخوشایند از من بود. از همه شما معذرت میخواهم. از این نوجوان 100 بار معذرت میخواهم که نگاه شما او را شرمنده کرد و چهرهاش سرخ شد و سرش را پایین انداخت».
چه مجلسی شد! بغضهایی که ترکید و آيتالله حائری که سر بر زانو نهاده بود و با صدای بلند گریه میکرد.
در راه که برمیگشتیم، آقای حائری سکوت کرده بود؛ سکوتی سنگین. من هم در بهت و سکوت بودم. ناگاه رو به من کرد و گفت: «شیخ بهلول در خاکسار کردن نَفْسش بیرحم است. برای همین به او عنایت شده است. چیزهایی به او دادهاند که به هر کسی نمیدهند».
زمزمه کرد: نه در اختر حرکت بود و نه در قطب سکون / گر نبودی به زمین خاکنشینانی چند
سیدعطاءالله مهاجرانی/ روزنامه اطلاعات
یکشنبه ۲۸ آبانماه ۱۴۰۲ / صفحه ۲
گردآورنده، تقی دژاکام