اسم پدر ما را از کجا میدانی؟
در نجف سرگذشت اثیب و پسرانش را خوانده بودم؛ یعنی ۳ شب در زیرزمین میهمان پدر این ۲ جوان بودهام. زهی عالم بیخبری! وقتی رفته بودم به زیارت پدرش، سرنوشت او را بر تابلویی خوانده بودم و حالا در عالم واقع با پسرانش روبهرو شدهام.
سری تکان میدهم ولی نمیتوانم حرفی بزنم. شگفتی من از آن دو بیشتر است. وقتی به خود میآیم که ۲ جوان تابوت را روی جهاز شتر بستهاند و میخواهند راه بیفتند. به سختی بلند میشوم و در کنارشان میایستم.
پسر کوچکتر که گویی ترسیده، به چشم جاسوس نگاهم میکند. کولهپشتیام را جابهجا میکنم و میگویم: «میدانید ما با فاصله چند قرن همدیگر را میبینیم؟» آهسته زمزمه میکنم: «از زمانی که شما راه افتادهاید اتفاقات بسیاری رخ داده».
برادر بزرگتر با ناراحتی میگوید: «به گمانم تو جنی، وگرنه از کجا اسم پدر ما را میدانی؟»
سرم را پایین میاندازم. اشک در چشمانم حلقه میزند و میگویم: «چند روز است که من برای زیارت پسر دوست پدرتان در راهم».
- یعنی تو هم میخواهی او را ببینی؟
اشک بر گونههایم جاری میشود. صورتم هنوز خیس است و لبهایم ترک برداشته. با اندوه برایشان شرح میدهم که پس از دفن پدرشان بر فراز تپه صفا، دوست او چگونه در مسجد ضربت خورد و کشته شد. بعد از پسرانش میگویم که چگونه به شهادت رسیدهاند. آنها با ناباوری همانطور که به شترها تکیه دادهاند اشک میریزند.
- اگر راست میگویی ما را ببر تا ببینیم.
و من از زیر چشم به ۲ جوان مشتاق نگاه میکنم. از سویی میخواهند پیکر پدر پیرشان را به دوستش برسانند و از طرفی دوست دارند بدانند پسر دوست پدرشان چه سرنوشتی داشته است.
با صدایی به خود میآیم.
- کمک کنید. این آقا در تب میسوزد. دارد با کسی حرف میزند. فکر کنم هذیان میگوید.
مسلم ناصری
ستون 1453 / انتشارات جمکران
* * *
یک بنده خدا!
حاج حمید روی مبل نشسته بود و مشغول خواندن کتاب بود. من هم تلویزیون را روشن کردم. کنار حاج حمید نشستم. تلویزیون داشت خاطرات حضرت آقا از روزهای حضور در جبهه را پخش میکرد. آقا فرمودند: «ما توی مهلکهای گیر افتاده بودیم که یک بنده خدایی آمد و با ماشین ما را از مهلکه نجات داد». حاج حمید همینطور که سرش توی کتاب بود، با همان مظلومیت و خضوع همیشگی گفت: «اون بنده خدا من بودم».
سجاد محمدی
ابومریم / [فرازهایی از زندگی سردار شهید حاج سیدحمید تقویفر] / نشر نیلوفران/ صفحه ۷۷
* * *
مناجات مترجم قرآن با خداوند متعال
خدایا! من این کوشش خاص تو کردم و این رنج به وفای آن نذر که با تو داشتم، بردم و از همه کسان رو به تو آوردم و دل بر تو نهادم و امید به تو افکندم و از آن لطفهای بیکران و نظرهای نهان که تو را با بندگان است، امید قوی دارم که این پیشکش ناچیز، در پیشگاه عزیز تو به معرض قبول افتد که احراز رضای تو ای خدای لایزال! مرتبتی مافوق مرتبتهاست...
خدایا! جان ما به نور هدایت خویش روشن کن و ما را از ظلمات آرزوها و هوسها، به آن عالم صفا و وارستگی که خاص بندگان مطیع خویش کردهای، راهبر باش که هر کس با تو پیوست، از همگان رست و موهبت جاویدان، این است.
ابوالقاسم پاینده
مناجات مرحوم پاینده در ابتدای ترجمه قرآن کریم
/ انتشارات جاویدان
* * *
نگاه بلند
رسیدیم نزدیک مرز لبنان و فلسطین. روی یک ارتفاع ایستاده بودیم و مناطق اشغالی را نگاه میکردیم که من این بیت شعر از «محمود درویش» را برایش خواندم: «سنطردهم من إناء الزهور و حبل الغسیل... سنطردهم عن حجاره هذا الطریق الطویل». خلاصهاش یعنی ما یک روز اسرائیلیها را از خاکمان بیرون میکنیم. این بیت را که خواندم، دستش را زد روی سینهاش، انگار بخواهد شعار بدهد. با احساس گفت: «مطمئن باش همین کار را میکنیم. یک روز از این خاک بیرونشان میکنیم».
سیدمحمد موسوی
ابوجهاد / صد خاطره از شهید عماد مغنیه / انتشارات روایت فتح / صفحه ۶٨
* * *
این آدمهای حقیر
آیا مطمئنید کسانی افتخار خود میدانند که دلقک و نوکر و نانخور شما باشند و به هر خفتی تن دهند، آیا مطمئنید که آنها عزت نفس خود را از دست دادهاند؟ پس این همه حسادت و بدگویی و شایعه، این همه خبرچینی و پچپچه ناگاه گوشهوکنار و گاهی حتی بیخ گوش و زیر میزتان از کجاست؟ کسی چه میداند، شاید عزت نفس برخی از این آوارهها نهتنها با چنین تحقیرهایی از دست نرفته، بلکه به خاطر همین تحقیر شدنها و دیوانهبازیها و دلقکبازیها و جیرهخوریها و اطاعت کردنها و بیشخصیتبازیهای اجباری و دائمی بیشتر هم برانگیخته میشود.
فئودور داستایوفسکی
کتاب ناشناس / چاپ سوم، تهران: نشر هرمس / صفحه ۸۶
گردآورنده، تقی دژاکام