این همان نجف و کربلای همیشگی است؟!
من شاید به ۲۰-۱۰ کشور از غرب و شرق عالم سفر کردهام. هیچ جایی از لحاظ آزادیهای جنسی مثل هلند نیست. اینقدر در این آزادیها پیش رفتهاند که دارند از حیوانات هم جلو میزنند. شما بعضی حیوانات را میبینی کمی حیا دارند، اینها مطلقاً به چیزی از جنس حیا اعتقاد ندارند اما چه کسی گفته مشکل ندارند؟ چه کسی گفته توی این کشور دیگر جرم و جنایت رخ نمیدهد؟ مگر طمع انسان حد و اندازه دارد؟ هر چقدر هم که بهش بدهی باز هم میخواهد. آدم این مسائل را که در غرب میبیند میفهمد دین چه کرامتی برای انسان مؤمن قائل شده. سال ۲۰۰۲ دختری را برای ازدواج به من معرفی کردند. خانوادهاش ایرانی بودند اما سالهای بسیاری بود که به هلند مهاجرت کرده بودند. خانوادهشان شاید چندان گرایشهای دینی نداشتند اما خود دخترخانم به مرور نسبت به یکسری مسائل دینی حساستر شده بود و گرایشهای دینی پیدا کرده بود. گفتم اتفاقاً من دنبال چنین دختری هستم؛ کسی که خودش پیگیر معارف دینی باشد. بعد از ازدواج هزینههای زندگی بیشتر شده بود. با این حال تلاش میکردم به خانوادهام توی ایران هم کمک کنم تا راحتتر زندگی کنند. یکی از بهترین پیشنهادهای کاری که آن روزها پیدا کردم و پر درآمد هم بود، شرکت در دورههای آموزش امنیتی بود. توی هلند شرکتهای خصوصی کارهای حفاظتی و امنیتی انجام میدهند. بگذریم. همه این دردها و دغدغهها تا وقتی بود که به زیارت اربعین نرفته بودم. از طریق حاجآقا پناهیان با اربعین آشنا شدیم. شنیدیم که زیارت متفاوت و بینظیری است. بین رفقای هلندیمان اعلام کردیم: آقا! هرکس برای زیارت اربعین میآید یا علی. سال اول حدود ۳۰-۲۰ نفر آماده شدند. یک گروه از آلمان داشتند جمع میشدند که قرار شد ما هم به آنها بپیوندیم. شیخ حسنین که ساکن آلمان بود و اهل عراق، گفت ما داریم برنامهریزی میکنیم برای یک گروه حدوداً ۴۰۰ نفره؛ شما هم اگر میآیید، برای کارهای ویزا و خدمات در خدمتیم؛ به شکل گروهی میتوانیم برویم. ما هم گفتیم خدا خیرت بدهد، دنبال همین میگشتیم. اربعین خوبیاش این است که همه باهم جمع شوند و یکجا بروند. توی جمع ما بچههای افغانستان، ایران و پاکستان بودند. مناسبتهای زیادی کربلا رفته بودم: از دهه محرم گرفته تا مناسبتهای دیگر اما از همان فرودگاه که وارد نجف شدیم، دیدم همه چیز فرق میکند با سفرهای دیگر. گفتم اینجا کجاست؟! ما باز هم نجف آمده بودیم، ولی این انگار یک نجف دیگری است. همین مسیر نجف تا کربلا را ایام دیگر که میرفتیم، دوست داشتیم پیاده برویم تا ببینیم چطوری است و با سیستم سنتی عراق و مردمش آشنا شویم. آن روزها خلوت بود ولی حالا انگار مهمترین حادثه عالم رخ داده. اصلاً انگار ظهور شده. اینها چه کسانی هستند؟! اینجا کجاست؟! این همان نجف است؟! همان کربلاست؟! پشت سرهم پرواز دارد مینشیند. قصه چیست؟
بهزاد دانشگر/ موکب آمستردام
انتشارات عهد مانا
***
اثر کلام یا اختلال حواس؟!
جناب استاد علامه طباطبایی این مطلب را از استادش جناب قاضی نقل میکرد که ایشان فرمود: من که به نجف تشرف حاصل کردم روزی در معبری آخوندی را دیدم که شبیه آدمی که اختلال حواس دارد راه میرود. از یکی پرسیدم که این آقا اختلال فکر و حواس دارد؟ گفت: نه؛ الان از جلسه درس اخلاق آخوند ملا حسینقلی همدانی بهدر آمده. هر وقت آخوند صحبت میفرماید در حضار اثری میگذارد که بدینصورت از کثرت تأثیرکلام و تصرف روحی آن جناب از محضر او بیرون میآیند!
عباس عزیزی
داستانهای عارفانه در آثار علامه حسنزادهآملی
صفحه ۱۷۶
***
نماز شکر
شب عاشورا حالم خوش نبود. نزدیک اذان صبح بلند شدم ۲ رکعت نماز خواندم و گفتم: «خدایا! ممنونم ازت. 28 سال او را به من بخشیدی. قرار بود آن موقع برود اما... ممنونم». بیستوچند سال پیش، روضه خانه پدرم در روز تاسوعا، وقتی موتور زد به مصطفی، او را نذر کردم. گفته بودم: یا حضرت عباس! خودت مصطفی را حفظ کن. من او را نذر سربازی تو میکنم. قول دادم که سرباز خوبی تحویل علمدار بدهم؛ سربازی که اتفاقاً روز تاسوعا شهید شد و رفت کنار حضرت عباس علیهالسلام.
سرباز روز نهم
[روایتی از زندگی و زمانه بسیجی مدافع حرم شهید مصطفی صدرزاده]
حکیمه افقه- صفحه 579
گردآورنده، تقی دژاکام