شجاعتر از علی(ع)
من معتقدم امام حسن مجتبى شجاعترین چهره تاریخ اسلام است. میپرسید از على هم شجاعتر است؟ از برادرش حسین هم شجاعتر است که در میدان جنگ، آن جنگ خونین، با آن فداکارى عجیب خودش را به کشتن داد؟ بله! شجاعت واقعى این است که انسان بر طبق آنچه مصلحت فکر و ایدئولوژى اوست اقدام بکند؛ اگرچه کسى نفهمد. و امام حسن حاضر شد خود را و نام خود را و وجهه خود را و محبوبیت خود را در میان دوستان نزدیکش، فداى مصلحت واقعى بکند؛ حاضر شد که او را نشناسند، براى اینکه اسلام را بشناسند و اسلام بماند.
آیا امام حسن میتوانست در جنگ با معاویه شهید باشد؟ نه، نمیتوانست! شهید کیست؟ شهید آن کسى است که جان خود را مایه میگذارد، خون خود را میریزد، براى ابقای فکر و ایدهاى که به آن احترام میگذارد؛ این شهید است. امام حسن اگر در میدان جنگ کشته میشد، به این معنا بود که معاویه تنها منازع خود را، تنها کسى را که امکان دارد نقش افشاگرى و رسواگرى در برابر روشهاى پنهانى و ریاکارانه معاویه ایفا کند، یک چنین رقیبى را دیگر در مقابل راه خود نبیند.
سیدعلی حسینیخامنهای
2 امام مجاهد
انتشارات انقلاب اسلامی
صفحات ۴۲ و ۴۴
***
معامله حق و باطل
یا برد است یا باخت؛ سوم ندارد!
میرزا عبدالزکی گفت: میخواهی خودت را فدا کنی؟ میخواهی شهید بشوی؟ راستی که کار این شهیدپرستی تو هم دیگر به شهیدنمایی کشیده، جانم! میرزا اسدالله گفت: دهن من بچاد آقاسید! اما من حالا میفهمم که چرا کسی تن به شهادت میدهد. چون بازی را میبازد و فرار هم نمیتواند بکند. این است که میماند تا عواقب باخت را تحمل کند. وقتی کسی از چیزی یا جایی فرار میکند، یعنی دیگر تحمل وضع آن چیز یا آن جا را ندارد و من میخواهم داشته باشم؛ برای من تازه اول امتحان است. میرزا عبدالزکی گفت: میبینی که داری ادای شهدا را درمیآوری جانم! آخر این همه که در مرگ شهدا عزا گرفتیم بس نبود؟ امکان عمل را میگذاریم برای دیگران و خودمان به شهیدنمایی قناعت میکنیم جانم! همین است که کارمان همیشه لنگ است. یادت رفته میگفتی باید از پیش، نقشه داشت؟ خب جانم، این فرار هم یک نقشه است؛ آمادگی برای بعد است جانم؛ یک نوع مقاومت است. میرزا اسدالله گفت: نه؛ فرار، مقاومت نیست؛ خالی کردن میدان است. کسی که فرار میکند، از خودش سلب حیثیت میکند. حتی در یک بازی، یا باید بُرد، یا باید باخت. صورتِ سوم ندارد. معامله بازار که نیست تا دلال وسطش را بگیرد؛ معامله حق و باطل است.
جلال آل احمد
نون والقلم
انتشارات امیرکبیر
صفحات 192 و 193
***
سوژههایی که آقا پیشنهاد دادند
بسیاری از سوژههای شعری که خیلی مطلوب واقع شد اصل سوژه و فکر آن از رهبر معظم انقلاب حضرت آیتالله خامنهای بود. مثلاً [قبل از پیروزی انقلاب] میفرمودند که خوب است شعری در این زمینه ساخته شود که جوانها تشویق شوند، بدانند که بردگی انواعی دارد، امروز کل جوانهای ایران ما «برده» هستند و من یک مثنوی بلندی در همین سوژهای که ایشان داده بود سرودم. شعر دیگری هم درباره «غربزدگی» دارم که به صورت قصیده مفصلی است که سوژه شعر را ایشان دادند.
محمدحسین بهجتی (شفق)
خاطرات
انتشارات سوره مهر
صفحه 53
***
خاطره رسول ملاقلیپور
از برگ مأموریت شهید شوکتپور!
شهید حسن شوکتپور به گفته بسیاری از دوستانش، با درگذشت امام خمینی بسیار اندوهناک شد، بهطوری که بارها میگفت: «با رحلت امام دیگر ادامه زندگی برایم قابل تحمل نیست». رسول ملاقلیپور فیلمساز شاخص کشورمان با نقل خاطرهای از این شهید بزرگوار میگوید: در عملیات طریقالقدس، حسن آقا 72ساعت نخوابیده بود. یا پشت بیسیم بود یا پشت فرمان. هر کجا کار بود حسن شوکتیپور نیز بود تا اینکه در عملیات والفجر 8 قطع نخاع شد. این کارگردان برجسته دفاع مقدس ادامه میدهد: حسنآقا شوکتیپور با آن حال و روزش صبحها میآمد لجستیک سپاه کار میکرد و شبها هم به آسایشگاه برمیگشت. یک روز به او گفتم: حسنآقا! این همه سال جنگیدهای، بیابانها و کوهها رفتهای و آمدهای؛ حالا کمی استراحت کن. جواب داد: «رسول! خیلی دلم میخواهد استراحت کنم ولی نمیشود؛ بدون اینکه بخواهم در زندگی برای عدهای تکیهگاه شدهام. میترسم من بیفتم، آنها هم بیفتند. بعد هم رسول جان! خدا یک برگ مأموریت به ما داده است که تا نفس داریم باید به دنبال مأموریتمان باشیم، وقتی هم برگ مرخصی را داد خب میریم». این سردار شهید استان سمنان، در سحرگاه 29 مردادماه 1368، دو ماه پس از ارتحال امام خمینی، بر اثر عفونت شدید کلیه، از صف اهل دنیا جدا شد و در بیمارستان بقیهالله «عج» به خلعت «شهادت» مزین شد.
بخشی از گزارش خبرگزاری ایسنا
2 مهر 1399
گردآورنده، تقی دژاکام