تأکید امام رضا(ع) بر نظارت اجتماعی
امام رضا علیهالسلام فرمودند: «زمانی که مردمان به کارهای ممنوع دست زنند و هر کس هرچه دلش خواست عمل کرد، بدون آنکه کسی نظارت کند، (در این صورت) مردم همگی به فساد و تباهی دچار میشوند».
محمد حکیمی/ فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)
انتشارات آستان قدس رضوی - ج۱، ص۴۸
***
نمیخواهم ازدواج کنم!
امام رضا(ع) فرمودند: زنی به امام باقر(ع) عرض کرد: خدایت نیکو گرداند، من زنی تارک دنیا هستم. حضرت فرمود: منظورت از ترک دنیا چیست؟ عرض کرد: نمیخواهم هرگز ازدواج کنم. حضرت پرسید: چرا؟ عرض کرد: دنبال کسب فضیلت هستم. حضرت فرمود: دست بردار! اگر در این کار فضیلتی بود فاطمه(س) از تو سزاوارتر به آن بود [در حالی که] هیچکس نیست که در فضیلت بر او سبقت گیرد.
محمد محمدیریشهری/ میزان الحکمه
انتشارات دارالحدیث - جلد ۵، صفحه ۸۵
***
تفنگهای آبپاش سیداسدالله لاجوردی!
در استادیوم امجدیه جا برای سوزن انداختن نبود. 30 هزار تماشاگر، کیپ تا کیپ نشسته بودند. جمعیت آنقدر زیاد بود که عدهای سر پا ایستاده بودند. سوت و بوق و کف زدنهای تماشاگران، گوش آدم را کر میکرد. صدا به صدا نمیرسید. جمعه 21 فروردینماه ۱۳۴۹ بود و همه آمده بودند تا در فینال سومین دوره جام باشگاههای آسیا، بازی بین ۲ تیم تاج از ایران و تیم هاپوئل تلآویو از اسرائیل را تماشا کنند. خیلیها که علاقهای به فوتبال نداشتند، آمده بودند نفرت خود را از حضور اسرائیلیها در تهران نشان بدهند. چند نفر از مقامهای ۲ طرف در جایگاه ویژه نشسته بودند. گروهی از یهودیها هم برای تشویق تیمشان در ردیفهای زیر جایگاه نشسته بودند. یکی از یهودیهای پولدار به اسم ثابت پاسال، بلیتهای بازی را خریده و در اختیار آنان گذاشته بود. نیروهای کماندویی سرتیپ سعید طاهری، مسؤول حفاظت از مقامها و جلوگیری از اغتشاش بودند. سرتیپ رحم سرش نمیشد؛ مردی بود خشن و بددهان که در جریان قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ مردم را مورد ضرب و جرح قرار داده بود. اسدالله و اعضای هیاتهای مؤتلفه اسلامی در آخرین روزهای اسفند ۱۳۴۸ متوجه شدند که تیم هاپوئل اسرائیل برای حضور در جام باشگاههای آسیا به تهران خواهد آمد.
روز اول مسابقات، دور تا دور استادیوم، پرچم کشورهای حاضر در سومین دوره جام باشگاههای آسیا را جابهجا نصب کرده بودند. چند نفر از اعضای هیاتها در ۴ گوشه استادیوم بین تماشاگران نشسته بودند. آنها داخل آبپاشها بنزین ریخته و با خودشان به استادیوم برده بودند. آنها یکییکی از سر جایشان بلند شدند و به طرف پرچمهای اسرائیل رفتند و در فرصتی مناسب به روی آنها بنزین پاشیدند و با فندک آتش زدند. نیروهای سرتیپ طاهری، وقتی قضیه را فهمیدند که دوستان اسدالله همه پرچمهای اسرائیل را آتش زده و بدون اینکه کسی متوجه شود، از استادیوم خارج شده بودند!
عدهای از تماشاگران هم یک چشمشان را با چشمبند یا پارچه بسته بودند [تا موشهدایان وزیر جنگ اسرائیل را به سخره بگیرند] و ادا درمیآوردند و با هم میخواندند: موشهدایان به من گفت/ چی گفت؟/ در گوش من گفت/ چی گفت؟/ با ترس و لرز گفت/ چی گفت/ من از ایران میترسم/ من از ایران میترسم...
ساسان ناطق/ به سختی پولاد به نرمی لبخند
روایتی داستانی از زندگی شهید سیداسدالله لاجوردی
انتشارات سوره مهر- صفحات ۳۳ تا ۳۶
***
آرامش و گلدستههای حرم
از داخل قفسه کتاب دعا برمیدارم و به دنبال جای خوبی برای نشستن میگردم. کفشهایم را درمیآورم، دست میگیرم و روی فرشها قدم میزنم. روبهروی یکی از گلدستههای مسجد میایستم. به آسمان نگاه میکنم، هنوز کاملاً سیاه است. کف کفشها را میچسبانم به هم. مینشینم و کفشها را روی فرش میگذارم. زانوهایم را خم میکنم و در بغل میگیرم و خیره میشوم به گلدستهای که میرود به سمت آسمان. نسیم خنکی به صورتم میخورد. به ساعت نگاه میکنم. هنوز تا اذان خیلی مانده است اما من نگران گذشت زمانم. دوست دارم ۳-۲ ساعت در همینحال بنشینم. هر از گاهی کبوتری بالای سرم بال بزند و روی ایوان طبقه دوم بنشیند و من چشم بدوزم به گلدستهای که رویش نوشته یا مالک... یا مقتدر... یا غافر... و نسیم آرام و با احتیاط بخورد به صورتم. آنقدر منتظر بنشینم تا موقع نماز شود. سلمان هم کمکم پیدایش بشود. برود کنار حوض، آستینهایش را بالا بزند و وضو روی وضو بگیرد. مگر میشود سلمان از خواب بیدار شود و وضو نگیرد. چقدر این مردها راحت هستند که میتوانند با آب حوض، تازهتازه وضو بگیرند و نماز بخوانند. من آرزویش به دلم میماند. همین یک امشب برای ۷ بار مشهد آمدنم بس است! تمام چادرم خیس آب شد برای اینکه دستهای آستین بالا زدهام از زیر چادر بیرون نیایند و کسی نبیند. هرچند تا وقت نماز، وضویم کهنه میشود.
سارا عرفانی/ پنجشنبه فیروزهای
انتشارات نیستان- صفحات ۸۶ و ۸۷
گردآورنده، تقی دژاکام