۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۶:۱۱

به عبارت دیگران

درس قرآن به سید قطب

دوران زندگی در سایه قرآن، مرا به شکلی قاطع و تردیدناپذیر به این نتیجه رساند که: سامان جهان و آسایش و آرامش انسان و ارزشمندی و فرخندگی و پاکیزگی و هماهنگ‌ شدن با سنت‌های جهان هستی و قوانین طبیعی حیات، فقط در گرو بازگشت به خداست و بازگشت به خدا آن‌طور که در سایه قرآن می‌توان دید یک شکل و یک راه بیش ندارد... و آن بازگردانیدن سراپای زندگی است به آیین و برنامه‌ای که خدا در قرآن برای بشر مشخص فرموده است، حکومت دادن به قرآن و از آن در همه شؤون زندگی نظر خواستن است. غیر از این هر شکل دیگری، مایه تباهی زمین و تیره‌بختی انسان و سقوط در لجنزار و خلاصه، جاهلیت یعنی پرستش هوی به‌ جای خداست:
«پس اگر تو را اجابت نکردند، به‌ یقین بدان که هوس‌های خود را پیروی می‌کنند». (قصص،50)
سید قطب/ فی ظلال القرآن
سیدعلی حسینی‌خامنه‌ای -  انتشارات انقلاب اسلامی

***
کشتی‌گیری که جلوی شاه سر خم نکرد

بچه خانی‌آباد، جایی که باید «بامرام» باشی و «بامعرفت» ولی روزگار می‌تواند از تو هم بی‌مرام و بی‌معرفت بار بیاورد، کم سختی ندید. زمانی شاگرد کارگاه نجاری در همین محله بود که می‌شنید برخی از بچه‌های محل، عضو تشکیلات روحانی جوانی از همان محله یعنی نواب صفوی هستند. فداییان اسلام درس ایثار را به همه دادند، اما مثل اینکه بیشتر از همه آقاتختی این درس را آموخت و در زمان‌هایی ایثار می‌کرد؛ روزی روی تشکِ کشتی و روزی در چهار‌راه پهلوی برای جمع‌آوری کمک و روزی برای رفتن روی جلد مجله‌ها تا جوانان انقلابی کیف کنند از اینکه تختی جلوی شاه سر خم نکرد و شاه مجبور شد روی پنجه‌هایش بایستد و مدال قهرمانی را به گردن تختی بیندازد.
جواد شمس/ نسیم بیداری 
شماره ۶۶، صفحه ۹۴

***
وسط هفته، تو کجا و قم کجا؟

می‌گفت: روزی محمد دچار مریضی سختی شد. آنچه مداوای معمول بود انجام دادیم اما خوب نشد و حالت بحرانی پیدا کرد، ‌به‌طوری که سرش باد کرده و بزرگ شده بود. سرانجام او را، که تقریباً در حالت اغما بود برداشتم و در حالی که فقط 8 ریال پول در جیب من بود سوار تاکسی شدم و جلوی مطب پزشک پیاده شدم. 8 ریال را به راننده تاکسی دادم. او هم خدا برکتی گفت و رفت. هنگامی که بچه را نزد دکتر بردم، گفت: مرده آورده‌ای؟! گفتم: من تکلیف داشتم بیاورم. 2 ورقه دارو و آزمایش نوشت. از پله‌ها پایین آمدم و بچه روی دست‌هایم بود. لب خیابان ایستاده بودم. ناگهان ماشینی جلوی پایم ترمز کرد. راننده شیشه را پایین کشید و گفت: علی! نگاه کردم. دوستی بود که در کرج زندگی می‌کرد. مرا به داخل اتومبیل خواند و ماوقع را پرسید. گفتم: بچه مریض شده و این ورقه‌های آزمایش و داروست. آنها را گرفت و من دیگر متوجه چیزی نبودم، جز مستی عنایت حق. تا جایی که بچه را بستری کرد و از بیمارستان بیرون آمدیم. از او پرسیدم: امروز، وسط هفته، تو کجا و قم کجا؟ گفت: خودم هم نمی‌دانم چگونه آمدم! صبح امروز که خواستم سر کار بروم نگرانی عجیبی بر دلم سایه انداخت و لحظه به لحظه بیشتر شد. فکر کردم به تهران بیایم و به مادر و پدرم سری بزنم. و سر زدم، اما دلم آرام نشد. به قم کشیده شدم. گفتم شاید با زیارت و سر زدن به شما آرام می‌شوم. زیارت کردم اما هنوز اضطراب داشتم. سرگردان توی خیابان بودم تا تو را دیدم و الان آرام و راحتم. انگار باید اینجا می‌آمدم و با هم بچه را بیمارستان می‌بردیم.
و اینجا اشک همیشه جاری‌اش می‌ریخت و می‌سوخت و می‌گفت: آری! «بیده القلوب و الابصار»؛ دل‌ها و چشم‌ها به دست اوست. خدا دل‌های غافل را نگران تو  می‌کند و چشم‌هایی را که به سویی دیگر است متوجه به تو می‌کند، تا بارت را بردارند. این خدای مهربان ما است که چنین عهده‌داری می‌کند. یا حی یا قیوم!
علی صفایی‌حائری (عین صاد)/ مشهور آسمان
انتشارات لیله‌القدر - صفحه ۱۳۹

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
captcha