وحدت تشیع و تسنن نه وحدت شیعه و سنی حتماً!
وحدت میان «تشیع» و «تسنن» نه ممکن است نه معقول؛ مرگ تفکر علمی در میان تسنن و در میان تشیع – هر دو- است. اما وحدت «شیعه» و «سنی» هم ممکن است و هم معقول و هم مسؤولیت و تعهد ما این است...
وقتی از آن کسی که میگوید «فلسطینیها باید ضربه بخورند و وقتی خوب ضربه بخورند، دل شیعه را خنک میکند» میپرسیم: چرا ضربه بخورند؟ جواب میدهد: «اینها دشمن اهل بیت بودهاند!» آقا! اینها کی دشمن اهل بیت بودهاند؟ اهل بیت کجا، اینها کجا؟ اینها چه تقصیری کردهاند؟ و ثانیاً آن اهل بیت تو، اهل بیتی است که انتقامش را باید «بنگوریون» بگیرد؟! این تشیع تو چه جور است که منتقمش و موعودش «بنگوریون» و «موشهدایان» است؟! جامعههای اسلامی بمباران میشوند، اینها میگویند آنها دارند انتقام آن ستمی را که بر خانواده مصطفی رفت، پس میدهند!
تو اگر شیعه هستی، به این معناست که در راه علی باید بروی و به آنچه که او برای آن جنگید، تو هم بجنگی و برای آنچه او زندگیاش را فدا کرد، تو زندگیات را فدا کنی، نه به این معنا که کسانی را که امروز مثل تو بدبخت هستند در کام دشمن مشترک خودت بیندازی یا بپسندی که بیفتند. آیا علی الان خودش با اینها دشمن است؟ برداشت تاریخی این آقا غلط است. این اگر به فلان خلیفه معتقد است، به عنوان دشمن اهل بیت به او معتقد نیست؛ به عنوان یک خلیفه پیغمبر و رفیق علی به او معتقد است و من باید او را از اشتباه دربیاورم. اگر منطق دارم، باید این رفیقم را از این برداشت تاریخی غلط دربیاورم. و این کوشش من است و رسالت من. در آن حمله کردن به خانه فاطمه، والله این آقا شرکت نداشته! این 1400 سال بعد آمده. خودت هم میدانی شرکت نداشته و خودت هم میدانی که به نفع کی داری حرف میزنی!
علی شریعتی
علی(ع) بنیانگذار وحدت
[مجموعه آثار شماره 26]
انتشارات نیلوفر
صفحات 180 تا 182
***
ابوعاطف، اسلحه را بیاور پایین!
تابستان ۱۹۸۴ در اوج جنگهای داخلی لبنان که از ایران برگشتیم، 2 ماهی در همان 2 اتاقی که در آن ساختمان اجاره کرده بودیم، ادامه دادیم و بعد صاحب این خانه - در روشه - که شیعه هم نبود، از ما خواست برویم آنجا. خانه نسبتاً بزرگ خوبی بود. بالکن داشت و آشپزخانهاش هم بسته بود؛ مثل بیشتر خانههای لبنان. مامان هر ماه مبلغی اجاره میفرستاد و صاحبخانه هم دستنخورده برش میگرداند. این خانه یک سرایدار هم داشت به نام ابوعاطف. ابوعاطف از حزب اشتراکی بود و اشتراکیها خودشان یک گروه از دروزیها محسوب میشدند. دروزیها با شیعهها، سازمان امل - که بابا درستش کرده بود - و سوریها که از ۱۹۸۸ وارد معرکه لبنان شده بودند، میجنگیدند. خلاصه، بنا به دستهبندی سیاسی ابوعاطف که برای اشتراکیها میجنگید، دشمن ما محسوب میشد ولی محافظ ما بود! هر کس میآمد دم ساختمان و با ما کار داشت، ابوعاطف اسلحه را میگذاشت پس گردنش، از پلهها میآوردش بالا، در خانه را میزد، طرف را به ما نشان میداد و میپرسید: میشناسیدش؟ میتواند بیاید تو؟ مامان میگفت: ابوعاطف خدا خیرت بدهد، اسلحه را بیاور پایین!
وضع ما در روشه واقعاً عجیب و پیچیده بود. این 2 گروه – اشتراکیها در مقابل امل و سوریها - مناطق همدیگر را بشدت میزدند. اشتراکیها میتوانستند ما را گروگان بگیرند و از طرف مقابل امتیاز بخواهند و طرف مقابل هم میتوانست اصلاً به روی خودش نیاورد و هر کاری دلش میخواهد بکند.
بالاخره، یک شب هیاتی که از هر 3 گروه درگیر نمایندهای در آن بود، آمدند مقابل ساختمان ما. به ما اطلاع دادند وسایلتان را جمع کنید و بیایید پایین. یادم هست که عمه رباب و پسرش هم پیش ما بودند. ما پاسپورت و مدارک شناساییمان را که به جز اسلحه تنها چیزی است که در یک شهر جنگی ممکن است به دردت بخورد، برداشتیم و از پلهها رفتیم پایین. 60-50 نفر مسلح 2 طرف ساختمان ایستاده بودند که ما باید از بین آنها رد میشدیم. نمیدانستیم تصمیمشان درباره ما چیست و واقعاً میترسیدیم. بعد فهمیدیم ماشینی آنجاست. راهنماییمان کردند و ما با ترس و لرز نشستیم توی آن. گفتند بروید جای دیگری! در روشه نباشید! و ما هم رفتیم. چند روز خانه دوستی بودیم و بعد هم آمدیم ایران. معلوم شد که آن شب درگیری نهایی اینها در روشه بوده و چون نتوانسته بودند تصمیم بگیرند با ما چه کار کنند - هم میخواستند با هم بجنگند، هم میخواستند ما نمیریم - با هم به توافق رسیده بودند که «صدر»ها را از روشه بیرون کنند و بعد هر بلایی میخواهند سر هم بیاورند!
حبیبه جعفریان
7 روایت خصوصی از زندگی سیدموسی صدر
انتشارات سپیدهباوران
صفحات ۳۴ تا ۳۶
گردآورنده، تقی دژاکام