15/آذر/1404
|
19:08

به عبارت دیگران

برونسی! تو چه کار کردی؟

گردان ما فدایی بود و بچه‌ها اصلاً آمده بودند که برنگردند. حرص و جوشم، لو رفتن عملیات بود. اگر ما لو می‌رفتیم، ممکن بود کلک عملیات کنده شود.
چند دقیقه دیگر هم گذشت. وقتی دیدم خبری نشد، ذکر و توسل را شروع کردم. متوسل شدم به معصومین(ع). از همان اول صورتم خیس اشک شد. ازشان می‌خواستم کمک کنند که بچه‌ها همین‌طور ساکت بمانند؛ سرفه‌ای اگر می‌خواهند بکنند توی دل‌شان خفه بشود، خدای نکرده اسلحه‌ای، چیزی به هم نخورد، تیری شلیک نشود. بیشتر از همه هم می‌خواستم هر چه زودتر دستور عملیات را بدهند.
دعای توسل را داشتم می‌خواندم، همین‌طوری از حضرت رسول‌الله شروع کردم تا خود حضرت صاحب‌الامر. دیدم گشایشی نشد. حضرت فاطمه زهرا را خطاب کردم و گفتم: ما همه شما بزرگوارها رو یاد کردیم، خبری نشد. دیگه کسی نموند، حالا چه کار کنیم؟!
انگار بی‌‎بی عنایت کرد و راه دیگری را نشانم داد. یک‌دفعه یاد حضرت رقیه سلام‌الله علیها افتادم. توسل کردم و گفتم: اومدم در خونه شما که با اون دست‌های کوچک‌تون بالاخره دست به کار بشین و کمکمون کنین. مشغول حرف ‌زدن با حضرت رقیه شدم. اشک‌هام دوباره شروع کرد به ریختن. زیاد نگذشت، یک‌دفعه سنگینی دستی را روی شانه‌ام احساس کردم. بیسیم‌چی بود. گوشی را دراز کرد طرفم. نفهمیدم چطور گوشی را از دستش قاپیدم. فرمانده بود. خیلی آهسته حرف می‌زد. گفت: با توکل بر خدا، شروع کن. عبدالحسین، حرف‌هاش که به اینجا رسید، ساکت شد. صورتش سرخ شده بود و داشت گریه می‌کرد. خیره دور دست‌ها بود. انگار همان صحنه‌ها را داشت می‌‎دید. کمی بعد دنبال حرفش را گرفت و گفت: حضرت رقیه سلام‌الله علیها عجب عنایتی به ما کردند! من اصلاً نفهمیدم چه شد؛ وقتی به خودم آمدم، دیدم با بیسیم‌چی تنها هستیم. همه رفته بودند! نمی‌دانم سیم‌خاردارها و موانع را چطور رد کردند، فقط می‌دانم در مدت کمی، سنگرها و همه‌ چیز را منهدم کردند و مقر را گرفتند. همین، دشمن را فلج کرد. وقتی که فرمانده بالای سرشان بود، شکست می‌خوردند، چه برسد به حالا که دیگر بدون فرمانده شده بودند.
در منطقه ما، بچه‌ها از محورهای دیگر عملیات را شروع کرده بودند. بیچارگی و یأس دشمن هر لحظه بیشتر می‌شد. همان‌ شب تمام این منطقه افتاد دست ما. در مقر فرماندهی دشمن چند تا زن بودند که به زبان فارسی تسلط داشتند، کارشان شنود بیسیم‌های ما بود. بچه‌ها اسیرشان کردند. آنها می‌گفتند: ما فقط یکهو دیدیم نیروهای شما سررسیدند و سنگرها، یکی بعد از دیگری تصرف شد. صبح عملیات، یکی از فرماندهان آمد سراغم. مرا بغل کرد و همین‌طور پشت سر هم می‌بوسید. می‌گفت: تو چه کار کردی که تونستی در کمترین فرصت، این مقر رو از بین ببری؟!
سعید عاکف/ خاک‌های نرم کوشک
[خاطرات خانواده و همرزمان شهید برونسی]
صفحه ۹۵

***
غذاهای اختصاصی حسن روحانی در جنگ!

مدت زمانی که روحانی داخل قرارگاه حضور داشت، غذای قرارگاه را که برای همه می‌آوردند نمی‌خورد. برای او از آشپزخانه اهواز غذای جداگانه می‌آوردند. سر سفره که می‌نشستیم، غذای او با غذای بقیه فرق داشت. فرض اگر ما عدس‌پلو می‌خوردیم، او جوجه‌کباب می‌خورد؛ یا اگر ما چلومرغ می‌خوردیم، غذای او مرغ سرخ‌کرده بود. این مرا شاکی کرده بود. نه‌تنها من، همه از این موضوع ناراحت بودند و می‌گفتند مگر این آدم کیست و خونش از بقیه رنگین‌تر است که باید برایش غذای مخصوص بیاورند؟ در همان ‌روزها برای کاری به اهواز رفته بودم که «آب‌دهنده» را دیدم. آب‌دهنده از مسؤولان پشتیبانی سپاه بود. به او گفتم: «فلان تو روح اول و آخر صدام. مرد ناحسابی! اون دنیا می‌خوای چی جواب بدی؟» با تعجب پرسید: «چی شده بابا؟» گفتم: «واسه چی برای این مرتیکه غذای جداگانه می‌فرستی بیارن؟» گفت: «چی کار کنم؟ دستور دادند و گفتند این معده‌اش خرابه و نمی‌تونه این غذاها رو بخوره، براش غذای مخصوص بفرستید».
بیشتر شاکی شدم و گفتم: «غلط کرده! همه معده‌هاشون سالمه، فقط این معده‌اش خرابه؟ یه‌ هفته 10 ‌روز اومده اینجا کوفت بخوره. وجداناً این کارها رو نکن، اون‌ دنیا باید جواب بدی!» کمی با او اوقات تلخی کردم. خدا شاهد است اگر از قبل، وضع غذا خوردن حسن روحانی را می‌دانستم، همان ‌موقع که با جیپ به قرارگاه آوردمش، به قرآن قسم ناکارش می‌کردم! روی یک دست‌انداز، جوری ترمز می‌کردم که از ماشین به بیرون پرت شود و کمرش بشکند!
علی اکبری‌مزدآبادی و محمدعلی صمدی
بادیگارد
[خاطرات محمود مسافری سرتیم حفاظت  محسن رضایی]
انتشارات یازهرا - صفحه ۳۸۲

***
دانشگاه در جهان سوم!

در همه جای دنیا دانشگاه ساخته می‌شود تا مشکلات علمی آن کشور را حل نماید اما در جهان سوم مساله جور دیگری است. اینجا دانشگاه ساخته نشده است؛ دانشگاه، ترجمه شده است.
رضا امیرخانی/ نشت نشا
انتشارات قدیانی - صفحه ۲۷

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر