15/آذر/1404
|
19:35

به عبارت دیگران

رئیس ساواک به روایت تاج‌الملوک

[تیمور] بختیار [قبل از پاکروان] در موقعی که رئیس ساواک بود، یکسری کارهایی می‌کرد که باعث آبروریزی دولت و حکومت می‌شد. فی‌المثل اگر از یک دختر یا یک زن در خیابان خوشش می‌آمد، به مأمورانی که همراهش بودند دستور می‌داد آن زن یا دختر را با توسل به زور به خانه او ببرند! دست بزن هم داشت و همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت مردم را در خیابان کتک می‌زد. یک نفر راننده تاکسی را به جرم آنکه بلا اراده جلوی اتومبیل او پیچیده بود، چنان سیلی ‌زده بود که به ‌کلی کر شده و قوه سامعه خودش را از دست داده بود. به بالاتر از خودش هم احترام نمی‌کرد و نخست‌وزیر و وزرا و وکلا همه و همه از او شاکی بودند. وقاحت تیمور کم‌کم به جایی رسید که آمد جلوی در جنوبی کاخ سعدآباد برای خودش یک اقامتگاه مجلل با سنگ سیاه ساخت تا ضدیت خودش را با کاخ سفید سعدآباد نشان دهد! موقعی که رئیس ساواک شد، از مال دنیا چیز زیادی نداشت اما در عرض یکی دو سال از بزرگ‌ترین ثروتمندان و متمولان تهران شد. روش کارش هم به این صورت بود که متمولان و بازاری‌های ثروتمند را بی‌خود و بی‌جهت می‌گرفت و به محبس می‌انداخت و ادعا می‌کرد این افراد کمونیست هستند! این بیچاره‌ها برای استخلاص از زندان به او باج می‌دادند! رعایت اخلاق و عرف جامعه را هم اصلاً و ابداً نمی‌کرد. مثلاً با یک زن شوهردار به نام قدرت رفیق شده بود. شوهر این زن هم یک نفر مدیر روزنامه بود که برای استفاده از قدرت بختیار، کلاه بی‌غیرتی بر سر گذاشته و صدایش در نمی‌آمد!
خاطرات تاج‌الملوک
[همسر اول رضاشاه و مادر محمدرضا]
(نیویورک: انتشارات نیما، 1380)
سال ۱۳۸۰، صفحه ۴۴۵

***
با کدام قطارتل زعتر یا صبرا و شتیلا؟

او مثل شخصیتی آماده برای رمان، دروغ می‌گفت و مغرورانه ادعا می‌کرد فلسطین مادر اوست. گاهی هم بعد از نوشیدن چند پیاله اعتراف می‌کرد اصلاً مادرش قبری ندارد و در گوری دسته‌جمعی در نخستین کشتار جمعی که  اسمش «تل زعتر» بود، دفن شده است.
آنان روی آن اجساد، عکس یادگاری گرفتند، دست‌ها را به علامت پیروزی بالا برده و با پاهای چکمه‌پوش خود روی جسدها ایستادند... جسدهایی که پیکر مادرش هم احتمالاً در میان آنها بود. تنها همان لحظه بود که به نظرم آمد دارد گریه می‌کند.
گریه برای چه «زیاد»؟ تو که در هر جنگی، جنازه‌ای داشته‌ای. و در هر کشتاری، گوری ناشناخته را به ‌‎جا گذاشته‌ای و این تویی که با مرگت منطق اشیا را رقم زده‌ای. تویی که تنها قطار مرگ در انتظارت بود. عده‌ای را قطار تل‌ زعتر برده است و عده‌ای را قطار «بیروت 82» یا قطار صبرا و شتیلا...
هنوز کسانی از اینجا و آنجا، منتظر آخرین سفر خویشند، در اردوگاهی یا در ویرانه‌های خانه‌ای یا حتی در کشور عربی دیگری...
و میان هر قطار و قطاری... قطاری دیگر است.
و میان هر مرگ و مرگی... مرگی دیگر است.
خوشا به سعادت آنهایی که نخستین قطار را سوار شدند، دوست من! خوشا به حال آنها، ما در مقابل هر گزارش واقعه‌ای، چقدر بدبختیم!
بعد از آنان، «آژانس‌های مسافرتی» و «تورهای دسته‌جمعی» زیاد شدند. «بنگاه‌ها» تبدیل به پدیده‌ای عربی شدند که هر حکومتی به روش خود آنها را ادامه داد. بعد از آنان وطن، تنها به یک ایستگاه تبدیل شد. در اعماق هر کدام از ما ریل‌های آهنینی کشیده شد که منتظر قطاری بودند؛ قطاری که اگر سوارش می‌شدیم اندوهگین‌مان می‌کرد و اگر بدون ما به سفر می‌رفت، اندوهگین می‌شدیم.
پس «زیاد» رفت...
احلام مستغانمی/ خاطرات تن 
رضا عامری - انتشارات افراز - صفحات ۲۴۵ و ۲۴۶

***
عشق یا دوست‌داشتن؟

خدایا! به هر که دوست می‌داری، بیاموز که عشق، از زندگی‌کردن بهتر است. و به هر که دوست‌تر می‌داری، بچشان که دوست‌داشتن از عشق، برتر است!
علی شریعتی/ نیایش
مجموعه آثار 8، صفحه 102

***
غروب مسعود

خورشید در حال غروب است و آخرین پرتوهایش در پشت کوه پنهان می‌شود. من می‌توانم این منظره زیبا را از کتابخانه خود به نظاره بنشینم. امروز به کتابخانه آمدم، بخاری اتاق را راه انداختم، اتاق گرم و کتابخانه آماده استفاده شد. دره و کوه پوشیده از برف هستند. فقط در کرانه رودخانه آب جاری است و در امتداد پهنه‌ای پوشیده از برف و خط سیاهی در آن جریان دارد. کوه‌ها پوشیده از برف و آسمان صاف است و میدان شهر و ساری‌بند امروز بسیار زیبا و دلفریب شده‌اند. من باید از این فرصت نهایت استفاده را ببرم و درباره بسیاری از مسائل فکر کنم و تصمیم بگیرم.
سندی گال/ ناپلئون افغانستان؛ برگی از زندگی احمدشاه مسعود
سمیه مروتی - انتشارات کلکین

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر