۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۱:۵۵

به عبارت دیگران

دل با چه آرام می‌گیرد؟

در آدمى عشقى و دردى و خارخارى و تقاضايى هست كه اگر صد هزار عالم مُلك او شود، نياسايد و آرام نيابد. در هر پيشه‌اى و صنعتى و منصبى مى‌كوشد و تحصيل نجوم و طب و غير آن مى‌كند و هيچ آرام نمى‌گيرد، زيرا آنچه مقصود است، به دست نيامده است.
آخر معشوق را «دلارام» گويند، يعنى كه دل به وى آرام گيرد. پس به غير او چون آرام و قرار گيرد؟
جلال‌الدین محمد مولوی/ گزيده فیه‌مافیه
حسين الهى‌قمشه‌اى
شركت انتشارات علمى و فرهنگى - صفحه ٣٢

***
شعارهایی با نام آزادی و عدالت

در طول تاریخ بشری شعارها و الفاظ فصیح و زیبا در توجیه مغزهای مردم، تأثیر فراوان و عمیقی داشته است. با توجه به این نکته که غرض و هدف شعاردهندگان، محتوای خود آن شعارها نبوده است و با یک خوش‌بینی افراطی و تخیلی(اتوپیایی) شعار را به راه انداخته بوده‌اند، چه باید کرد!
راه هموار است و زیرش دام‌ها
قحطی معنی میان نام‌ها
لفظ‌ها و نام‌ها چون دام‌هاست
لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست (مثنوی مولوی)
فهرستی از سرگذشت سوزناک بشر را در رابطه با الفاظ شیرین و زیبا و فریبا پیش چشمان خود باز می‌کنیم:
ای آزادی!‌ ای ضدزنجیر!‌ ای بهترین وسیله تنفس جان آدمی، چه زنجیرهای گرانباری که به نام تو به پاهای بشر بسته‌اند!
ای عدالت! چه ظلم‌ها و جورها که با نام مقدس تو پوشاندند و جامعه بشری را از دیدار تو و تطبیق زندگی بر اصول تو دور و مهجور ساختند!
ای حق! ‌ای آغاز و انجام و مبنای عالم هستی! چه باطل‌هایی که به نام تو آراستند و انسانیت را از تو محروم ساختند!
این است زبان حال همیشگی ناتوانان و ناآگاهان عرصه تاریخ که در گوشه‌ای از کوخ‌های محقر خود، خطاب به خودخواهان خودکامه که به وسیله شعارها و الفاظ فریبا، زندگی آنان را به حرکت بی‌جان مبدل ساختند.
تو به نام حق فریبی مر مرا
تا کنی رسوای شور و شر مرا
نام حقم بست، نی آن رای تو
نام حق را دام کردی، وای تو
نام حق بستاند از تو داد من
من به نام حق سپردم جان و تن
تا به زخم من رگ جانت برد
یا تو را چون من به زندانت برد (مثنوی مولوی)
محمدتقی جعفری/ فلسفه دین
پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
صفحات ۳۵۸ و ۳۵۹

***
مجنون و شتر!

در انسان واقعاً دو «من» حاکم است: یک من انسانی و یک من حیوانی، که من حقیقی انسان، آن منِ انسانی است. و چقدر مولوی این مساله‌ تضاد درونی انسان را در آن داستان معروف «مجنون و شتر» عالی سروده است! انسان واقعاً مظهر اصل تضاد است. در هیچ موجودی به اندازه انسان، این تضاد و ضدیت درونی و داخلی حکومت نمی‌کند.
داستان را این‏‌جور آورده است که مجنون به قصد اینکه به منزل لیلی برود، شتری را سوار بود و می‌رفت و از قضا آن شتر، بچه‌ای داشت شیرخوار. مجنون برای اینکه بتواند این حیوان را تند براند و در بین راه معطل کرّه او نشود، کرّه را در خانه حبس کرد و در را بست. خود شتر را تنها سوار شد و رفت. عشق لیلی، مجنون را پر کرده بود. جز درباره لیلی نمی‌اندیشید. اما از طرف دیگر، شتر هم حواسش شش‌دانگ دنبال کرّه‌‏اش بود و جز به کرّه خودش نمی‌اندیشید. کرّه در این منزل است و لیلی در آن منزل، این در مبدأ است و آن در مقصد. مجنون تا وقتی که به راندن مرکب توجه داشت، می‌رفت. در این بین‌ها حواسش متوجه معشوق می‌شد، مهار شتر از دستش رها می‌گردید. شتر وقتی می‌دید مهارش شل شده، آرام برمی‌گشت به طرف منزل. یک وقت مجنون متوجه حال خودش می‌شد، می‌دید دومرتبه به همان منزل اول رسیده. شتر را برمی‌گرداند، باز شروع می‌کرد به رفتن. مدتی می‌رفت. دوباره تا از خود بی‏‌خود می‌شد، حیوان برمی‌گشت. چند بار این عمل تکرار شد:
همچو مجنون در تنازع با شتر
گه شتر چربید و گه مجنونِ حُر
میل مجنون پس سوی لیلی روان‏
میل ناقه از پی طفلش دوان‏
تا آنجا که می‌گوید مجنون خودش را به زمین انداخت:
گفت ‏‌ای ناقه! چو هر دو عاشقیم‏
ما دو ضد بس همره نالایقیم‏
بعد گریز خودش را می‌زند، می‌گوید:
جان گشاده سوی بالا بال‌ها
تن ‌زده اندر زمین چنگال‌ها
در انسان 2 تمایل وجود دارد: یکی تمایل روح انسان و دیگر تمایل تن انسان.
میل جان اندر ترقی و شرف‏
میل تن در کسب اسباب و علف‏
اگر می‌خواهی جان و روحت آزاد باشد، نمی‌توانی شکم‌پرست باشی؛ نمی‌توانی زن‌پرست باشی و روحت آزاد باشد، پول‌پرست باشی و روحت آزاد باشد و در واقع نمی‌توانی شهوت‌پرست باشی، خشم‌پرست باشی. پس اگر می‌خواهی واقعاً آزاد باشی، روحت را باید آزاد کنی.
مرتضی مطهری‌/ آزادی معنوی
انتشارات صدرا - صفحات ۳۱ و ۳۲

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر
captcha
پربیننده