علی کاکادزفولی: تاریخ ملتها را نه سالهای آرام و بیتلاطم که لحظات بحران و انتخابهای سرنوشتساز رقم میزند. تاریخ، آیینه بازتاب هویت ملتهاست؛ در سکون و آرامش، این هویت چون آبی زلال و آرام در بستر خود جریان دارد اما در هنگامه بحران، آنگاه که توفان تهدید برمیخیزد، این آب آرام به موجی خروشان بدل میشود و عمق و گوهر حقیقی خود را آشکار میکند.
نبرد 12 روزه چنین بزنگاهی بود؛ لحظهای از تاریخ که در آن، جامعه ایرانی برای دفاع از یک هویت یگانه و درهمتنیده به پا خاست. تحلیلهایی که این رویداد را صحنه «تلاقی» یا «ائتلاف» ۲ هویت «ملی» و «دینی» میداند، با این پیشفرض ارائه میشود که ایران از اسلام جداست؛ چنین تحلیلهایی از درک این واقعیت عمیق و تاریخی بازمانده که اسلام در ایران، نه یک میهمان و نه یک همجوار که در طول قرنها بخشی جداییناپذیر از جان و جهان ایرانی شده است. جنگ 12 روزه هم کوره گدازندهای نبود که ۲ فلز را با هم ذوب کند؛ بلکه آیینهای بود که تصویر آلیاژی چند هزار ساله را با وضوحی بیسابقه به نمایش گذاشت.
* عصر دوگانهها و دوگانهسازیهای جعلی به پایان رسیده
گفتمان رایج در تحلیل هویت ایرانی، اغلب آن را به درختی با ۲ ریشه اصلی تشبیه میکند؛ ریشهای در خاک تمدن باستانی و ریشهای دیگر در خاک فرهنگ اسلامی.
این تصویرسازی که غالبا برای فرار از پیچیدگیهای تحلیل و دشواری روبهرو شدن با مسائل چندگانه و درهم تنیده ارائه میشود، ناخواسته نوعی دوگانگی مصنوعی را القا میکند که با زیست واقعی ایرانیان بیگانه است.
هویت ایرانی درختی با ۲ ریشه یا ۲ آبشخور نیست، بلکه به فرش دستباف اصیلی میماند که در آن، تارهای تاریخ پیشااسلامی و پودهای فرهنگ و آموزههای اسلامی چنان در هم بافته شده که جدا کردنشان نه ممکن است، نه مطلوب. نمیتوان گفت کدام رج، نقش اسطورههای شاهنامه را میسازد و کدام رج، حماسه عاشورا را؛ زیرا این ۲ نقش، در تاروپودی واحد جان گرفتهاند.
اسلامی که در ایران ریشه دواند، هرگز یک عقیده خشک و وارداتی باقی نماند که اگر چنین بود، تا امروز ادامهای هم نداشت. روح ایرانی، این آیین را از صافی عرفان، فلسفه، هنر و حکمت خود عبور داد و آن را از نو آفرید.
عدالتخواهی حضرت علی(ع) در بستر فرهنگ فتوت و جوانمردی ایرانی نشست؛ حماسه کربلا با سوگنامههای باستانی چون سوگ سیاوش پیوند خورد و عرفان اسلامی در اشعار حافظ و مولانا به زبانی جهانی دست یافت.
آنچه ایرانیان در طول قرنها تجربه کردهاند، زندگی دوپاره «ایرانی - اسلامی» نیست و چنین عبارتی که قصد دارد با خط فاصلهای کوچک میان این ۲ کلمه، آنها را به هم متصل کند، ناآگاهانه این پیشفرض را پذیرفته که میان آنها فاصلهای وجود داشته است. ما با «زیست ایرانی» مواجهیم. اتفاقا به نظر میرسد پسوند «اسلامی» برای هویت «ایرانی» توضیحی اضافه و حتی گمراهکننده است؛ زیست ایرانی، در خود اسلام را هم دارد و ایرانی بودن، صرفا صفت تمایزبخش آن از سایر الگوهای زیستی است که جوامع دیگر در جغرافیاهای دیگر در پیوند با اسلام داشتهاند.
در واقع مراد ما، شیوهای از زیست اسلامی است که در سرزمین ایران شکل گرفته و ریشه دوانده است. پس ایرانی بودن، دربردارنده خوانش منحصر به فرد از اسلام نیز هست؛ خوانشی که آن را از تفاسیر رایج در سایر جوامع مسلمان متمایز میکند. اسلام و ایران هر دو از هم تاثیر پذیرفتهاند و بر یکدیگر تاثیر گذاشتهاند؛ چنان نیست که این دو از هم جدا باشند و ما صرفا بخواهیم به زور واژگان، آنها را کنار هم بنشانیم و این همان مسالهای است که شهید مطهری نیز در کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» تبیین کرد.
* جنگ 12 روزه فتحالفتوح هویتی بود
با این نگاه، آنچه در جنگ 12 روزه رخ داد، ائتلافی استراتژیک یا به زعم برخی مصلحتسنجی سیاسی میان ۲ مقوله «ملت» و «مذهب» نبود، بلکه طغیان طبیعی و خودجوش هویتی یکپارچه در برابر تهدیدی وجودی بود. اصلا مگر جز این است که دشمن همزمان این هر دو را نشانه گرفته بود و تفکیکی میانشان قائل نبود؟ پس چگونه میتوان تصور کرد ما نیز این دو را از هم جدا ببینیم؟!
تقلیل رویکرد حاکمیت به هویت ایرانی به یک مصلحتاندیشی صرف و فاقد اصالت، نادیده گرفتن منازعه عمیق و دیرینه بر سر «معنا» است. این نگاه سطحی، کنش حاکمیت را امری خلقالساعه میبیند و از این پرسش کلیدی غافل میماند: چه ضرورتها و منطق قدرتی، این برجستهسازی هویت ایرانی را در مقطع کنونی اجتنابناپذیر کرده است؟ مساله هرگز بر سر به رسمیت شناختن یا نشناختن نام «ایران» نبوده است، چرا که هیچگاه این نام مورد انکار قرار نگرفت. مناقشه اصلی در روایتها بود؛ نبردی بر سر آنکه کدام تفسیر و کدام محتوا باید این نام مقدس را نمایندگی کند.
گفتمان رسمی نظام، در کلیت خود، هرگز با تاریخ و تمدن ایران سر ستیز نداشته است. معارضه آن با روایت خاصی بود که اسلام را نه عنصری قوامبخش و درهمتنیده با جان ایرانی، بلکه عارضهای بر پیکر تاریخ یا حتی بدیلی قابل حذف معرفی میکرد. این روایتی بود که میخواست با مصادره نام ایران، آن را از بخش عظیمی از واقعیت تاریخی و اجتماعیاش تهی کند و با حذف «اسلام» تصویری ناقص و بیگانه با زیست حقیقی مردم ارائه دهد.
* تمام منازعه بر سر معنای «ایران» است
در منطق سیاست، هیچ نظامی نمیتواند قدرتمندترین نمادهای هویتی خود را در انحصار گفتمانی رقبایش واگذارد. هرگاه یک مفهوم یا نماد بنیادین، به بیرق جریانهای معارض و ابزاری برای به چالش کشیدن شالودههای یک سیستم تبدیل شود، واکنش ساختار قدرت برای بازپسگیری آن، اقدامی حیاتی برای بقا و تحکیم انسجام ملی است.
این پاتک گفتمانی هوشمندانه برای خلع سلاح رقیب از این نماد استراتژیک است و پیامش هم روشن است: ایران یک کل تجزیهناپذیر است و جمهوری اسلامی ایران نیز خود را مسؤول صیانت از تمامیت تاریخی، فرهنگی و جغرافیایی آن میداند و اجازه نخواهد داد این نام، ابزار تفرقه و بیگانگی با خود شود.
جنگ 12 روزه، خط بطلانی بر تمام تحلیلهایی کشید که ملت ایران را در میان دوگانههای کاذب «ملیگرایی» و «اسلامگرایی» سرگردان میدید و میخواست؛ ایرانی که پس از آن 12 روز، با اطمینان و خودآگاهی بیشتری به تاریخ خود مینگرد و با عزمی راسختر به سوی آینده گام برمیدارد؛ افق جدیدی که از دل آن بحران سرنوشتساز برای فردای ایران گشوده شد.
نگاه
میان «ایرانی» و «اسلامی» فاصله نیست، خط فاصله نگذاریم!
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها